پلاک یعنی هویت http://pelack.mihanblog.com 2020-09-21T05:57:54+01:00 text/html 2014-07-08T12:00:00+01:00 pelack.mihanblog.com بیسیمچی حیف است بسیجی سیگار بکشد http://pelack.mihanblog.com/post/181 <span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 0, 0);">شهید «رجب‌علی غلامی» </span>متولد شهر کابل در افغانستان بود. شهیدی که 16 خرداد سال 64 در عملیات والفجر 9 به شهادت رسید. روی مزار این شهید که در بجستان قرار دارد، نوشته شده است: <span style="color: rgb(148, 0, 211);">«مادران و خواهران بر سر مزار من گریه کنید که من در این شهر غریبم و پدر، مادر و خواهری ندارم که برایم گریه کنند»</span>. وی در زمان بمباران افغانستان توسط شوروی از خانواده‌اش جدا و برای فرار از خدمت به حکومت کمونیستی در سن 11 سالگی به ایران مهاجرت کرد و در شهر بجستان سکنی گزید.<br><br><div align="center"><img style="border: medium none;" alt="حیف است بسیجی سیگار بکشد/ موتورم را هم بفروشید و خرج جبهه‌ها کنید" title="حیف است بسیجی سیگار بکشد/ موتورم را هم بفروشید و خرج جبهه‌ها کنید" src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1393/4/12/638297_441.jpg" width="300"><br><br><span style="color: rgb(255, 0, 0);">تولد: «کابل» / شهادت: «عملیات والفجر9»</span><br><br><div align="right">او دفاع از ایران و اسلام را وظیفه خود می‌دانست. مدتی در پایگاه‌های چمران و بهشتی فعالیت می‌کرد با شروع جنگ راهی جبهه شد و به مدت دو سال در کردستان در تیپ ویژه شهدا به عنوان تخریب‌چی فعالیت می‌کرد. سرانجام در خرداد ماه سال 64 به شهادت رسید و پیکر او در تیرماه سال 84 به خاک سپرده شد. <span style="color: rgb(255, 0, 0);">بخشی از وصیتنامه این شهید به شرح ذیل است:</span><br><br>پدران و مادران عزیزی که در تشییع جنازه‌ام شرکت کردید افسوس نخورید بلکه به جای این افسوس خوردن خواسته فرزندانتان را جواب مثبت دهید و آنها را روانه جبهه کنید که امروز خط سرخ حسینی، خون می‌طلبد. اگر جسدم به دست دوستان افتاد در کنار دیگر برادران و عزیزان شهید بسجتان به خاک بسپارید. برادران عزیز همانطور که می‌دانید من غریبم پدر و مادر ندارم و همچنین برادر و خواهری.<br><br>از شما عزیزان تقاضا دارم گاه گاهی که بر سر قبرم حاضر می‌شوید فاتحه‌ای بخوانید و اگر ممکن بود یک شب جمعه دعای کمیل بر سر مزارم برگزار کنید ان شاءالله. در ضمن <span style="color: rgb(148, 0, 211);">موتورم را هم بفروشید و پولش را به جبهه واریز کنید </span>در پایان از کلیه برادران و خواهران بجستانی امید عفو و بخشش دارم اگر خطایی از من مشاهده کرده‌اند خواهند بخشید. از برادران عزیزم احمد باغبان و علی پور اسماعیل می‌خواهم که به جای برادرم جنازه‌ام را به خاک بسپارند.<br><br><span style="color: rgb(255, 0, 0);">«علی اسماعیل‌پور» همرزم شهید «رجب غلامی» می‌گوید: </span>در تیپ 21 امام رضا بودیم اسم گردان را فراموش کردم و این قدر یادم است نام یکی از سوره‌های قرآن بود فرمانده گردان شهید حافظی بود ما در منطقه عمومی دشت عباس منتظر عملیات بودیم روزی در مرخصی به شهر اهواز رفتیم. جلوی مخابرات شهر اهواز رزمندگان صف می‌کشیدند و هر رزمنده سه دقیقه فرصت داشت با خانواده‌اش صحبت کند صف بسیار طولانی بود رزمندگان دو سه ساعت در نوبت می‌ماندند تا بتوانند سه با خانواده خود صحبت کنند.<br><br>ما خیلی خوشحال بودیم که با خانواده خود صحبت می‌کنیم یک لحظه دیدم که شهید رجب غلامی بر دیوار مخابرات تکیه کرده و با حالت تفکر نگاه می‌کند. احساس کردم که ناراحت است رفتم کنارش پرسیدم آثا رجب چه شده ناراحتی؟ یک دفعه بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن. گفتم برای چه گریه می‌کنی؟ من که چیزی نگفتم. برگشت و به من گفت: «شما پدر و مادر دارید». دقیقا دوبار تکرار کرد «و حالا هم با آن‌ها صحبت می‌کنید ولی <span style="color: rgb(255, 0, 0);">من نه پدر دارم و نه مادر که با آن‌ها صحبت کنم</span>».<br>دو سه نفر از دوستان که از لحاظ سنی هم بزرگتر بودند دور و برش را گرفتند و از سر دلجویی گفتند: «بالاخره هرکسی سرنوشت خودش را دارد. مقام شما ارزشش بالاتر است چون اول هجرت کردید. شاید وظیفه شما نباشد که به جبهه می‌آمدید. شما علیرغم مهاجرت از کشورتان در اینجا هم به وظیفه شرعی‌تان عمل می‌کنید قطعا مقام شما بالاتر است» و او را آرام کردند.<br></div><br><div align="center"><img style="border: medium none;" alt="حیف است بسیجی سیگار بکشد/ موتورم را هم بفروشید و خرج جبهه‌ها کنید" title="حیف است بسیجی سیگار بکشد/ موتورم را هم بفروشید و خرج جبهه‌ها کنید" src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1393/4/12/638299_181.jpg" width="400"><br></div><br><span style="color: rgb(255, 0, 0);">حیف است بسیجی سیگار بکشد</span><br><br><div align="right">بعد که کمی آرام شد رفتیم به سمت کارون. یکی از دوستان که چند سالی از ما بزرگتر و نامش حسن بود در حاشیه خیابان کارون سیگاری روشن کرد. دیدم که شهید رجب غلامی با استواری تمام پیش آمد و گفت: «حسن آقا سیگارت را بده به من». خیلی تعجب کردم غلامی که سیگاری نیست با سیگار حسن چه کار دارد؟ نگاهش می‌کردم دیدم که سیگار را گرفت خیال می‌کردم که حالا او پکی به سیگار می‌زند. آن بنده خدا سیگارش را تازه روشن کرده بود. اما دیدم که<span style="color: rgb(148, 0, 211);"> شهید غلامی سیگار را زیر پایش گذاشت و له کرد.</span><br></div><br><div align="center"><img style="border: medium none;" alt="حیف است بسیجی سیگار بکشد/ موتورم را هم بفروشید و خرج جبهه‌ها کنید" title="حیف است بسیجی سیگار بکشد/ موتورم را هم بفروشید و خرج جبهه‌ها کنید" src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1393/4/12/638298_654.jpg" width="400"><br></div><br><div align="right">حسن آقا خیلی ناراحت شد من هم ناراحت شدم و به رجب گفتم چرا اینکار را کردی؟ شهید&nbsp; جمله‌ای گفت که خشک مان زد. او گفت: <span style="color: rgb(255, 20, 147);">«حیف است بسیجی سیگار بکشد»</span>. با این که او اصلا سواد نداشت این جمله آنقدر برای ما تکان دهنده بود که حد نداشت. با وجود آن که در اول جنگ رسما در بین رزمندگان سیگار توزیع می‌کردند. جمله شهید غلامی باعث شد که حسن آقا سیگار را در جبهه ترک کند. <br></div></div> text/html 2014-06-30T10:51:23+01:00 pelack.mihanblog.com بیسیمچی جای شهدا خالی ... http://pelack.mihanblog.com/post/180 <div><span style="font-size: 11px;">ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﻫﻤﺖ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻤﺶ ﻣﯿﮕﻔﺖ&nbsp;</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺷﻮ ﺧﯽ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﺍﮔﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺎ ﺑﺮﯼ ﮔﻮﺷﺘﻮ</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﻣﯿﺒﺮﻡ ..</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺭﻭ ﺍﻭﺭﺩﻥ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﺳﺮﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﻧﯿﺴﺖ ...〰〰〰〰〰〰〰〰</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﭼﻤﺮﺍﻥ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﻟﺒﻨﺎﻧﯽ</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺍﺵ ﻏﺎﺩﻩ ﺟﺎﺑﺮ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﯾﺘﯿﻢ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻥ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺣﺠﺎﺏ ﺑﺒﯿﻨﻦ ...〰〰〰〰〰〰〰〰</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﺣﻤﯿﺪ ﺑﺎﮐﺮﯼ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺍﻣﯿﺮﺍﻧﯽ</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻣﯿﮕﻔﺖ :</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ ﺧﻮﺷﮕﻠﺘﺮﯾﻦ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﻮﺩ ...〰〰〰〰〰〰〰〰〰</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﺯﯾﻦ ﺍﻟﺪﯾﻦ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ :</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻏﯿﺒﺖ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ...</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺧﺎﻧﻤﺶ ﻣﯿﮕﻔﺖ :</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﻫﻨﻮﺯﻡ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺳﺖ ﺻﺪﺍﯼ ﮐﻤﯿﻞ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻨﻮﻡ .. ﺁﯾﺎ</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺑﺎﻭﺭﺗﺎﻥ ﻣﯿﺸﻮﺩ ..؟〰〰〰〰〰〰〰〰〰</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﻋﺒﺎﺩﯾﺎﻥ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻤﺶ ﺩﺭ ﻣﺮﺛﯿﻪ ﺍﯼ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰ</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺷﻬﯿﺪﺵ ﻧﻮﺷﺖ :</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺑﺲ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﺩﻭﯾﺪﻥ ﻭ ﻧﺮﺳﯿﺪﻥ ...؟</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺷﻬﺮ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺁﻭﺍﺭﮔﯽ ﺑﻮﺩ</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻢ ﺭﻓﺘﯽ ﺩﺭﺑﺪﺭﯼ ﻭ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ..</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﭘﺲ ﮐﯽ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﻦ ﻣﯿﺸﻮﺩ ..؟〰〰〰〰〰〰〰〰〰</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﺩﻗﺎﯾﻘﯽ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻧﻮﺷﺖ :</span></div><div><span style="font-size: 11px;">" ﺍﮔﺮ ﺑﻬﺸﺖ ﻧﺼﯿﺒﻢ ﺷﺪ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻣﯿﻤﺎﻧﻢ "...</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺧﺎﻧﻤﺶ ﮔﻔﺖ:</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﺭﮒ ﮐﺮدم ‪ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﺭﮒ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻧﮕﺬﺍﺷﺘﻢ ﺁﺏ ﺗﻮﯼ ﺩﻟﺸﺎﻥ</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺑﺨﻮﺭﺩ ... ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ..</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﻭ ﺣﺎﻻ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻧﻮﺑﺘﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﭘﺸﺖ ﺩﺭﻫﺎﯼ ﺑﺎﺯﺑﻬﺸﺖ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﻧﮑﺸﺪ ...</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﺪ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ .. ﺑﮕﺬﺍﺭ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﺍﻭ ﻣﺰﻩ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﭽﺸﺪ ..〰〰〰〰〰〰〰〰〰</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﻣﺤﻤﺪ ﺍﺻﻐﺮﯼ ﺧﻮﺍﻩ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﺮﺯﻣﻬﺎﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ:</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﻣﺤﻤﺪ! ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺗﻮ ﻣﯿﺴﻮﺯﻩ ..ﺑﺎ ﺁﻥ ﻗﺪ ﻭ ﻗﺎﻣﺖ ﺭﺷﯿﺪﺕ،</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺁﺧﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺗﻮﺵ ﺑﺬﺍﺭﻥ ..ﻫﻤﻪ</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻫﺎﯼ ﺟﺒﻬﻪ ﺍﺯ ﻗﺪﺕ ﮐﻮﺗﺎﻫﺘﺮﻧﺪ ..</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺧﺎﻧﻤﺶ ﮔﻔﺖ:</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﭘﯿﮑﺮ ﻣﺤﻤﺪ ﺭﻭ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻥ .....</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺯﻡ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﮔﻔﺘﻢ:</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﻓﻘﻂ ﺑﮕﯿﺪ ﭼﺮﺍ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﯾﻨﺶ ...؟</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺁﻗﺎﯼ ﻋﺎﺑﺪﭘﻮﺭ ، ﻫﻤﺮﺯﻡ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﮔﻔﺖ:</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﯽ ﻏﯿﺮﺕ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﻭ ﻣﺤﻤﺪ</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺭﺍ ﻧﯿﺎﺭﻡ ..</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﻣﺮﺗﺐ ﻣﯿﺰﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﻤﯿﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﮑﻮﻥ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ...</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﻫﻤﻮﻥ ﺑﺎﻻﯼ کوه گذاشتیمش</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﺣﺴﻦ ﺁﺑﺸﻨﺎﺳﺎﻥ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺩﺭ ﺗﺸﯿﯿﻊ</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻫﺎﯾﺶ ﺍﻓﺸﯿﻦ ﻭ ﺍﻣﯿﻦ ﻣﯿﮕﻔﺖ :</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﮐﻒ ﭘﺎﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ ﻣﺎﭺ ﮐﻨﯿﺪ ... ﭘﺎﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ ..</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﻭ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻫﻢ ﻫﯽ ﮐﻒ ﭘﺎﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﻮﺳﯿﺪﻧﺪ</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ :</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﺧﻮﻧﯽ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﯾﮏ ﮐﯿﺴﻪ</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﭘﻼﺳﺘﯿﮏ ..</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺭﻭﺯ ﺳﻮﻡ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﺗﺮ ﺷﺪ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﯿﺴﻪ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﻡ ...</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺧﻮﻥ ﻫﻢ ﺍﮔﺮ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺑﻮﯼ ﻣﺮﺩﺍﺭ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ . ﺑﺎ ﺍﺣﺘﯿﺎﻁ ﮔﺮﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ ..</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺑﻮﯼ ﻋﻄﺮ ﭘﯿﭽﯿﺪ ﺗﻮﯼ ﺧﺎﻧﻪ ...</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﻋﻄﺮ ﮔﻞ ﻣﺤﻤﺪﯼ ..</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺑﻮﯼ ﻋﻄﺮﯼ ﮐﻪ ﺣﺴﻦ ﻣﯿﺰﺩ ..</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﮔﺎﻫﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﺎﺵ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎ ﻋﮑﺲ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ ...</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺍﻣﺎ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ ..</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺗﻮﯼ ﻋﮑﺲ ﮐﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﭼﻪ ﺑﻮﯾﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ .〰〰〰〰〰〰〰〰.</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﻋﻠﻤﺪﺍﺭ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ:</span></div><div><span style="font-size: 11px;">ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﻋﺎﯼ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﮐﻨﯿﺪ ...〰〰〰〰〰〰〰〰〰</span></div><div><span style="font-size: 11px;">و در آخر دعا کنید شهید شویم که اگر شهید نشویم باید بمیریم</span></div><div><span style="font-size: 11px;">و این شهدا هستند که به گرد ارباب بی کفنشان حلقه خواهند زد</span></div><div><span style="font-size: 11px;">نه مرده ها</span></div> text/html 2014-01-22T13:40:47+01:00 pelack.mihanblog.com بیسیمچی آرامش بعد از طوفان http://pelack.mihanblog.com/post/179 عکسی که می بینید، احتمالا کمی پس از حمله به خطوط دشمن گرفته شده است. دو بسیجی، روی سینه خاکریز، فرصتی یافته و چرتی می زنند. سنگر و سرپناهی در کار نیست و این نشان می دهد که خط هنوز تثبیت نشده است. آتشی هم که در کنار بسیجی ها می سوزد، نشان می دهد که از طوفان عملیات و نبرد، زمان زیادی نمی گذرد. عکس زیبایی است و نمایی است چشم نواز از آرانش بعد از طوفان مردانی که جنسی از آب و خاک و باد و آتش داشتند و تاریخ آینده امت خویش را رقم زدند. مردانی که خوابشان هم عبادت بود.<br>نثار همه رفتگان و ماندگان آن مردان خاکی صلوات<br><br><div align="center"><img src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1392/11/2/479340_541.jpg" alt="" align="absmiddle" border="0" vspace="0" width="691" height="477" hspace="0"><br></div> text/html 2013-12-19T09:48:44+01:00 pelack.mihanblog.com بیسیمچی كوچكترین خادم الزوار حسینی http://pelack.mihanblog.com/post/178 بی شك پیاده‌روی نجف تا كربلا در ایام اربعین حسینی از جمله مواردی است كه هر شیعه ای آرزوی حضور و تجربه آن را دارد و زن و مرد و پیر و جوان نمی شناسد. اما در این میان، كودكان هم به نوعی تشریك مساعی كرده و حضور خود را نشان می دهند كه حاكی از تربیت و فرهنگ سازی دینی در خانواده آنها می باشد.<br><br><div align="center"><img src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1392/9/28/461813_302.jpg" alt="" align="absmiddle" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><br><br><span style="background-color: rgb(204, 0, 0);"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="7"><br><font size="6">کربلایی نشدم،خجلت از این غم دارم ...</font></font></span><br></div> text/html 2013-08-18T10:00:00+01:00 pelack.mihanblog.com بیسیمچی چهار روح در یک بدن http://pelack.mihanblog.com/post/174 <div align="center"><img src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news_albums/241480/5415/resized/resized_388362_812.jpg" alt="" align="absmiddle" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><br><br><div align="justify">عکس بالا کل کشور را دست یک نفر نشان میدهد.خدا رحم کند به این مملکت که قرار است توسط یک پیرمرد تمامیت خواه اداره شود."همه برای یکی و یکی برای یکی" و این یعنی چهار روح بی اراده در یک بدن که همه این چهار روح را اداره میکند.رئیس مجلسی که چنان مجلس را اداره میکند(نخواندن جواب سپاه به زنگنه گه دروغ دوم او را محرز میکرد و نخواندن جواب دکتر چمران در مورد ادعای نجفی)از&nbsp; که وزرای مورد نظر حتما رای بیاورند.رئیس جمهوری که همه وزرا با بی چون و چرا از هاشمی قبول میکند و رئیس قوه قضائیه ای که برخی پرونده ها را در کشوی قوه قضائیه مختومه میکند یا آنقدر اطاله دادرسی میشود که از یادها رفته و مطالبه عمومی از بین رفته و آبها از آسیاب بیفتد.خدا قبول کند انشاالله.دلم برای رهبر عزیزم میسوزد که باید با این کالای از سمساری خریداری شده کشور را اداره کند.اگر تا حالا نفهمیدید که کارشکنی های این هشت سال گذشته از کجا آب میخورد با این عکس باید بفهمید.خدایا چنان کن سرانجام کار،تو خشنود باشی و ما رستگار.<br></div></div> text/html 2013-08-15T11:00:00+01:00 pelack.mihanblog.com بیسیمچی وصیت نامه‌ای کوتاه اما بزرگ http://pelack.mihanblog.com/post/173 بسم الله الرحمن الرحیم<br><br>انا لله و انا الیه راجعون<br><br>&nbsp;<br><br>خدایا، خدایا، تو را به جان مهدی (عج) تا انقلاب مهدی (عج) خمینی را نگهدار. به خدا قسم من از شهدا و خانواده شهدا خجالت می‌کشم، وصیت نامه بنویسم. حال سخنانم را برای خدا در چند جمله انشاالله خلاصه می‌کنم.<br><br>خدایا مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده.<br><br>خدایا، همسر و فرزندانم را به تو می‌سپارم.<br><br>خدایا، در این دنیا چیزی ندارم، هر چه هست از آن توست.<br><br>پدر و مادر عزیزم، ما خیلی به این انقلاب بدهکاریم.<br><br>&nbsp;<br><br>عباس بابایی<br><br>22 /4/ 1361<br><br>21ماه مبارک رمضان text/html 2013-08-07T10:00:00+01:00 pelack.mihanblog.com بیسیمچی نماز اول وقت در اتاق ژنرال آمریکایی http://pelack.mihanblog.com/post/172 شهید بابایی ماجرای فارغ التحصیلی از دانشکده خلبانی آمریکا را چنین تعریف کرده است: «دوره خلبانی ما در آمریکا پایان یافته‌ بود، ولی به دلیل گزارش‌هایی که در پرونده خدمتم درج شده بود، تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی‌دادند، تا این که روزی به دفتر مسئول دانشکده ـ که یک ژنرال آمریکایی بود ـ احضار شدم و به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست که بنشینم. پرونده من در جلو او‌ روی میز بود.<br><br>ژنرال آخرین فردی بود که باید نسبت به ‌رد یا پذیرشم‌ اظهار‌نظر می‌کرد. او پرسش‌هایی کرد که من پاسخش را دادم. از پرسش‌‌های ژنرال بر‌می‌آمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد. این دیدار ارتباط مستقیمی با آبروی ‌من داشت، زیرا احساس می‌کردم که رنج دو سال دوری از خانواده و شوق برنامه‌هایی که برای زندگی آینده‌ام در دل داشتم، همه در یک لحظه در حال ‌نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم.<br><br><div align="center"><img src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1392/5/15/382459_889.jpg" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><br><div align="right">در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در‌آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام‌ از ژنرال خواست ‌برای کار مهمی به بیرون از اتاق برود. با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه کردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، کاش در اینجا نبودم و می‌توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد.<br><br>گفتم که هیچ کار مهمی بالا‌تر از نماز نیست، همین جا نماز را می‌خوانم. انشاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد.<br><br>به گوشه‌ای از اتاق رفتم و روزنامه‌ای را که همراه داشتم، به زمین انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه می‌دهم، هر چه خدا بخواهد‌‌، همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام کردم و در حالی که ‌روی صندلی می‌نشستم از ژنرال معذرت خواهی کردم.<br><br>ژنرال پس از چند لحظه سکوت نگاه معناداری به من کرد و گفت: چه می‌کردی؟ گفتم: عبادت می‌کردم. گفت: بیشتر توضیح بده. گفتم: در دین ما دستور بر این است که در ساعت‌های معین از شبانه‌روز باید با خداوند ‌نیایش کنیم و در این ساعات زمان آن فرا رسیده بود. من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم.<br><br>&nbsp;ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت: همه این مطالبی که در پرونده تو آمده مثل اینکه راجع به همین کارهاست. این طور نیست؟ پاسخ دادم: آری همین طور است. او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود که از صداقت و پایبندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمریکا خوشش آمده است. با چهره‌ای بشاش، خود‌نویس را از جیبش بیرون آورد و پرونده‌ام را امضا کرد. سپس با حالتی احترام آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز کرد و گفت: به شما تبریک می‌گویم. شما قبول شدید. برای شما آرزوی موفقیت دارم. من هم متقابلاً از او تشکر کردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی که رسیدم به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من داده بود، دو رکعت نماز شکر خواندم‌».<br></div><br></div> text/html 2013-07-12T04:20:52+01:00 pelack.mihanblog.com بیسیمچی ربنای شجریان ... http://pelack.mihanblog.com/post/171 این روزها دیگه روزه برخی بدون ربنای شجریان قبول نیست ...<br>یه سری هم که کلا افسردگی گرفتن از فقدان ربنای شجریان ...<br><br><br>خبرهای پراکنده ای هم از سراسر کشور به گوش میرسه که یه عده کثیری از طرفداران استاد اعتضاب روزه کردن و دیگه روزه نمیگیرن بدون ربنای شجریان .... !!!<br><br><span style="font-weight: bold;">اما با توجه اظهارات جالب آقای شجریان مبنی بر اینکه این مذهب هستش که باعث عقب موندگی و جلو پیشرفت و موسیقی و اینا رو گرفته و تصاویر جالبی که ایشون با نسوان و بهاییان و ... منتشر شده دوست دارم یه روایت که زبان حال برخی دوستان هست بذارم :<br></span><br><div align="center"><img src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1392/4/21/365906_229.jpg" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"><span style="font-weight: bold;"></span><br><span style="font-weight: bold;"></span></div><br><span style="font-weight: bold;">کمیل </span>نیمه شبی همراه <span style="font-weight: bold;">حضرت علی</span> علیه السلام در تاریکی شب از کوچه های کوفه عبور می کردند تا به خانه ای رسیدند از آن خانه صدای تلاوت قرآن به گوش می رسید، معلوم بود مرد پارسایی از بستر راحت برخاسته و باصدایی دانشین و پرشور <span style="font-weight: bold;">قرآن</span> می خواند آن چنان که گریه و بغض گلویش را گرفته بود کمیل سخت تحت تأثیر آن صدا قرار گرفت آن مرد این آیه را می خواند: {آیا کسانی که در زیورهای دنیا غرق هستند بهترند} یا آن کسی که در ساعات شب به عبادت مشغول است و در حال سجده و قیام، از عذاب آخرت می ترسد و به رحمت پروردگارش امیدوار است؟! بگو آیا کسانی که می دانند یکسان هستند؟! تنها خردمندان متذکر می شوند}.<br><br>وقتی کمیل این آیه را با آن صدای پرسوز می شنید، چنان دگرگون شد که با خود گفت: ای کاش مویی بر بدن این قاری می شدم و صدای <span style="font-weight: bold;">قرآن</span> او را می شنیدم! <span style="font-weight: bold;">حضرت علی</span> علیه السلام از دگرگونی حال کمیل به خاطر آن صدای پرسوز و گداز آکاه شد و به او فرمود:<span style="font-weight: bold;"> ای کمیل!</span> صدای پراندوه این قاری تو را حیران و شگفت زده نکند؛ چرا که او از دوزخیان است و بعد از مدتی راز این سخن را به تو خواهم گفت.<br><br>این سخن مولا، کمیل را از دو جهت شگفت زده کرد؛ یکی این که حضرت از دگرگونی درونی کمیل خبر داد و دیگر این که او را از دوزخی بودن آن خواننده ی قرآن باخبر کرد. <br><br>مدتی گذشت تا این که جنگ نهروان پیش آمد. در این جنگ کسانی که با قرآن سر و کار داشتند علی علیه السلام را کافر خواندند و با او به جنگ برخاستند. کمیل چون سربازی جانباز همراه علی علیه السلام بود و علی که شمشیرش از خون آن کوردلان مقدس مآب سیراب شده بود، متوجه کمیل شد، ناگهان نوک شمشیرش را بر سر یکی از هلاک شدگان فرود آورد و فرمود: ای کمیل! آن کسی که در آن نیمه شب قرآن را با آن سوز و گداز می خواند همین شخص است.<br>کمیل سخت تکان خورد و به اشتباه خویش پی برد و دانست که نباید صدای قرائت زیبا و ظاهر افراد او را گول بزند. او در حالی که بسیار ناراحت بود، خود را روی قدم های بارک حضرت انداخت و از خدا طلب آمرزش کرد .<br><br>پ.ن: علاوه بر صدای زیبا ، خود خواننده هم مهم بود برای همین صدای زیبا در آن شب هیچ تاثیری بر حضرت امیر نداشت چرا که بر باطن و اصل موضوع احاطه داشتند.<br><br>فقط صدای زیبا کافی نیست ... روح حاکم بر صدا هم مهم است ... <br><br><font color="#3366FF"><b><font size="3">منبع: </font></b></font><font color="#FF6666" size="2"><b><a href="http://www.mazloum.ir/post/1032" target="_blank" title="">وبلاگ مقتدر مظلوم</a></b></font> text/html 2013-06-28T11:00:00+01:00 pelack.mihanblog.com بیسیمچی کمپوت های پر طرفدار !!!! http://pelack.mihanblog.com/post/170 <div align="center"><div align="center"><img src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1392/3/19/343697_346.jpg" alt="" align="bottom" border="0" height="427" hspace="0" vspace="0" width="656"><br></div><br><div align="justify">در سال های دفاع مقدس، در گرمای طاقت فرسای جبهه های جنوب، کمپوت میوه جات، طرفداران بسیاری داشت، خصوصا کمپوت گیلاس. به دلیل بالا بودن طالبانِ کمپوت گیلاس و کم بودن آن در محموله های ارسالی، معمولا در هنگام توزیع، به نفرات آخر تنها کمپوت سیب و گلابی می رسید. در چنین مواقعی و در فضایی دوستانه، کش رفتن کمپوت گیلاس از بچه های دیگر یا مبادله ی یک کمپوت گیلاس در ازای چند کمپوت سیب یا گلابی، بالا می گرفت و خلاصه رزمندگان، بازار بورس کمپوت تشکیل می دادند و صفا می کردند.گاهی نیروهای یک دسته یا یک گروهان، کمپوت های سیب و گلابی خود را روی هم می گذاشتند و با تعداد کمتری کمپوت گیلاس از همرزمان دیگر معاوضه می کردند و کمپوت های گیلاس را در ظرف های کوچکتر تقسیم کرده و بین هم توزیع می کردند.<br> درعکسی که می بینید، رزمنده ای با ظاهر شیطنت آلود، شش عدد کمپوت گیلاس در دست دارد که معلوم نیست در بازار بورس کمپوت، با چند کمپوت سیب و گلابی معاوضه کرده است. یاد آن روزهای خوب بخیر<br></div></div> text/html 2013-06-21T11:00:39+01:00 pelack.mihanblog.com بیسیمچی توسل به امام رضا(ع) در زیارت عاشورا! http://pelack.mihanblog.com/post/169 اوایل سال72 بود، در گرمای فكه، در منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی بین كانال اول و دوم مشغول كار بودیم، چند روزی بود شهید پیدا نكرده بودیم. هر روز صبح اول زیارت عاشورا می خواندیم، بعد كار را شروع می كردیم، اما گره كار را پیدا نمی كردیم. مطمئن بودیم در توسل های مان اشكالی وجود دارد. آن روز صبح كسی كه زیارت عاشورا می خواند توسل پیدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم(ع) و كرامات ایشان. در میان مداحی از امام رضا(ع)طلب كرد كه دست ما را خالی بر نگرداند؛ مایی كه همه خواسته مان برگرداندن این شهدا به آغوش خانواده های شان بود. روز به پایان می رسید و چیزی به تعطیل كردن كار و برگشتن به مقر باقی نمانده بود، داشتیم ناامید می شدیم، خورشید می رفت تا پشت تپه های ماهور پنهان شود. با آخرین بیل كه در زمین فرو رفت، روزی آن روز نصیب مان شد. تكه ای لباس توجه مان را جلب كرد، با سر و صدای بچه ها، همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام پیكر شهید را از خاك بیرون آوردیم؛ شهیدی آرام خفته به خاك.<br> یكی از جیب های پیراهن نظامی اش را كه باز كردیم تا كارت شناسایی و مداركش را خارج كنیم، در كمال حیرت و تعجب آینه ای كوچك دیدیم كه در پشت آن، تصویری نقاشی شده از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته بود. از آن آینه هایی كه در مشهد اطراف حرم می فروشند. اشك های مان سرازیر شد. جالب تر و سوزناك تر این كه از روی كارت شناسایی اش فهمیدیم نامش «سیدرضا» است، شور وحال عجیبی بر بچه ها حكمفرما شد. شهید را كه به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند نزد مادرش تا راز این مسئله را دریابند. مادر بدون اینكه اطلاعی از این امر داشته باشد، گفت: پسر من علاقه و ارادت خاصی به امام رضا(ع) داشت و...<br> سال74 هم كه با بچه ها در منطقه كار می كردیم، بیل مكانیكی را مقداری از جاده خارج كردیم تا به آن طرف تر برویم ولی دستگاه خاموش شد و هر كاری كردیم، راه نیفتاد. گفتم حتماً گازوئیل تمام كرده رفتیم كه از مقر گازوئیل بیاوریم. در حالی كه ما رفته بودیم، راننده دستگاه را كار می اندازد و می گوید تا بچه ها بیایند با دو سه بیل خاك را جست وجو می كنم. در همان اولین فرو رفتن بیل به زمین پیكر یك شهید نمایان می شود... درست همان جایی كه دستگاه خاموش شده بود!<br> &nbsp; text/html 2013-06-10T11:00:53+01:00 pelack.mihanblog.com بیسیمچی نگو نمی خوانم ! http://pelack.mihanblog.com/post/168 پائیز سال شصت و یک بود. بار دیگر به همراه ابراهیم هادی عازم مناطق عملیاتی شدیم. این بار نقل همه مجالس توسل ابراهیم به حضرت زهرا(س) بود. هر جا می‌رفتیم حرف از ابراهیم بود. خیلی از بچه‌ها داستان‌ها و حماسه آفرینی‌های او را در عملیات‌ها تعریف می‌کردند. همه آن‌ها با توسل به حضرت صدیقه طاهره (س) انجام شده بود.<br><br>به منطقه سومار رفتیم. به هر سنگری سر می‌زدیم، از ابراهیم می‌خواستند که برای آن‌ها مداحی کند و از حضرت زهرا(س) بخواند. شب بود. ابراهیم در جمع بچه‌های یکی از گردان‌ها شروع به مداحی کرد. صدای ابراهیم به خاطر خستگی و طولانی شدن مجالس گرفته بود. بعد از تمام شدن مراسم، یکی دو نفر از رفقا با ابراهیم شوخی کردند و صدایش را تقلید کردند. آن‌ها چیزهایی گفتند که او خیلی ناراحت شد.<br><br><div align="center"><img src="http://sajed.ir/upload/Topic/72059.jpg" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"><br></div><br>ابراهیم عصبانی شد و گفت: من مهم نیستم، این‌ها مجلس حضرت را شوخی گرفتند. برای همین دیگر مداحی نمی‌کنم! هر چه می‌گفتم: حرف بچه‌ها رو به دل نگیر، آقا ابراهیم تو کار خودت رو بکن، اما فایده‌ای نداشت. آخر شب برگشتیم مقر، دوباره قسم خورد که "دیگر مداحی نمی‌کنم"!<br><br>ساعت یک نیمه شب بود. خسته و کوفته خوابیدم. قبل از اذان صبح احساس کردم کسی دستم را تکان می‌دهد. چشمانم را به سختی باز کردم. ابراهیم بالای سرم بود. من را صدا زد و گفت: پاشو، الآن موقع اذانه.<br><br>بلند شدم. با خودم گفتم: این بابا انگار نمی‌دونه خستگی یعنی چی!؟ البته می‌دانستم که او هر ساعتی بخوابد، قبل از اذان بیدار می‌شود و مشغول نماز. ابراهیم بچه‌های دیگر را هم صدا زد. بعد هم اذان گفت و نماز جماعت صبح را برپا کرد. بعد از نماز و تسبیحات، ابراهیم شروع به خواندن دعا کرد. بعد هم مداحی حضرت زهرا(س)!!<br><br>اشعار زیبای ابراهیم اشک چشمان همه‌ بچه‌ها را جاری کرد. من هم که دیشب قسم خوردن ابراهیم را دیده بودم از همه بیشتر تعجب کردم، ولی چیزی نگفتم. بعد از خوردن صبحانه به همراه بچه‌ها به سمت سومار برگشتیم. بین راه دائم در فکر کارهای عجیب او بودم.<br><br>ابراهیم نگاه معنی داری به من کرد و گفت: می‌خواهی بپرسی با این‌که قسم خوردم، چرا روضه خواندم؟! گفتم: خوب آره، شما دیشب قسم خوردی که... پرید تو حرفم و گفت: چیزی که می‌گویم تا زنده‌ام جایی نقل نکن.<br><br>بعد کمی مکث کرد و ادامه داد: دیشب خواب به چشمم نمی‌آمد. اما نیمه‌های شب کمی خوابم برد. یک‌دفعه دیدم وجود مقدس حضرت صدیقه طاهره (س) تشریف آوردند و گفتند: <br><br>نگو نمی‌خوانم، ما تو را دوست داریم؛ هر کس گفت بخوان، تو هم بخوان<br><br>دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی‌داد. ابراهیم بعد از آن به مداحی کردن ادامه داد.<br><br><strong>منبع: كتاب سلام بر ابراهیم</strong><br> text/html 2013-06-07T11:00:21+01:00 pelack.mihanblog.com بیسیمچی امام فرمودند : «تا توکل‌تان چقدر باشد!» http://pelack.mihanblog.com/post/167 خرمشهر، شقایقی خونرنگ است که داغ جنگ بر سینه دارد؛ داغ شهادت؛ شهادت مردانی&nbsp;که از خانه تن را رهایی یافتند. در ایامی که&nbsp;خون حماسه‌آفرینان بر این شهر می‌خروشد، راز رهایی این شهر را از چنگال دژخیمان به روایت شهید «محمدابراهیم همت» قائم‌مقام فرماندهی تیپ 27 محمدرسول‌الله (ص)&nbsp;می‌خوانیم:<br><br><div align="center"><img src="http://sajed.ir/upload/Topic/85484.jpg" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><br><p class="rtejustify" style="text-align: justify;" dir="rtl">وقتی ارتش عراق خرمشهر را اشغال کرد، مستشاران روسی و آمریکایی به پیشنهاد صدّام، طرح بیست ساله دفاع از خونین‌شهر را طرح‌ریزی و اجرا کردند و در این طرح، میادین وسیع مین، احداث کانال‌ها و خندق‌هایی در دور شهر و تمام پیش‌بینی‌های بازدارنده برای ادامه اشغال خرمشهر انجام شده بود؛ به طوری که سه رده خاکریز (دژ اول، دژ دوم و خاکریز مارد از کارون تا جاده آسفالت اهواز ـ خرمشهر) و از جاده آسفالت تا شلمچه هم یک خاکریز ممتد شرقی غربی احداث کرد.</p> <p class="rtejustify" style="text-align: justify;" dir="rtl">همین استحکامات سبب شده بود که دشمن حتی احتمال از دست رفتن خونین شهر را به مخیله‌اش راه ندهد؛ چرا که پشت او گرم بود به این استحکامات و نیروهایی که در شهر چیده بود. فقط در اطراف کانال دور خونین شهر، دشمن با هفده گردان پیاده - غیر از گردان‌های تانک‌اش - حفاظت می‌کرد. از اینرو، تصور سقوط شهر هم به مغز عراقی‌ها خطور نمی‌کرد.</p> <p class="rtejustify" style="text-align: justify;" dir="rtl">برادران عزیز، بسیجیان باایمان! به خدمت شما عرض کنم که در آن وضعیت بحرانی، بعد از آن همه درگیری، دیگر مغزها خسته شده بود! یعنی برای مرحله سوم عملیات «الی بیت‌المقدس» هیچ کدام از فرماندهان نمی‌دانستند چه تصمیمی بگیرند. با آن شرایطی که پیش آمده بود، تردید داشتند که آیا داخل خونین شهر بشوند یا نشوند؟ از طرف دیگر،&nbsp;چون تلفات داده بودیم، کیفیت نیروهایمان به شدت افت کرده و همین امر باعث شده بود که همه&nbsp;ما دو دل شویم که آیا به داخل خونین شهر برویم یا نرویم؟ اگر برویم، آیا ضربه نخواهیم خورد؟</p> <p class="rtejustify" style="text-align: justify;" dir="rtl">دیگر هیچ کس قدرت تصمیم‌گیری نداشت. تا این که قرار شد برادران عزیزمان محسن رضایی و صیّاد شیرازی به محضر حضرت امام شرفیاب بشوند. این دو برادر خدمت امام رسیدند و به ایشان عرض کردند که ورود به خرمشهر دارای چنین سختی است. ما هر چه پیش‌بینی می‌کنیم، می‌بینیم نیروی ما برای اجرای مرحله&nbsp;نهایی عملیات کافی نیست.</p> <p class="rtejustify" style="text-align: justify;" dir="rtl">استحکامات دشمن فوق‌العاده زیاد است و ما نمی‌توانیم به او حمله کنیم؛ ولی باز در عین حال قادر به تصمیم‌گیری نهایی هم نیستیم. شما نظر بدهید که ما چه باید بکنیم؟ حمله بکنیم یا نکنیم؟ تمام این صحبت‌ها را که مطرح کردند، امام در جواب آنها فرمودند «تا توکل‌تان چقدر باشد!»</p> <p class="rtejustify" style="text-align: justify;" dir="rtl">در این لحظه برادران ما -رضایی و صیاد شیرازی - دیگر ننشستند و سریع حرکت کردند به سمت جنوب؛ کل فرماندهان لشکرها و تیپ‌ها را احضار کردند و به آنها گفتند ما مسایل و مشکلات‌مان را با امام مطرح کردیم و ایشان در جواب ما فرمودند «تا توکّل‌تان چقدر باشد!» این موضوع در روحیه برادرها خیلی تأثیر گذاشت و باعث شد تا آنها با توکل به خدا، خودشان را برای اجرای مرحله&nbsp;سوم عملیات آماده کنند.</p><br></div> text/html 2013-03-20T07:25:00+01:00 pelack.mihanblog.com بیسیمچی شهادت در منفی 35 درجه http://pelack.mihanblog.com/post/166 <h1 style="padding: 0px;margin: 0px" class="title" align="center"><a href="http://www.mashreghnews.ir/fa/news/201560/%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%87-%D9%82%D9%85-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1">تکاوران سپاه قم چگونه شهید شدند؟ </a></h1><p>متن زیر داستان سه تن دیگر از همین سربازان مظلوم و گمنام است که ماجرای شهادتشان به یک سال قبل و آخرین روزهای سال 90 بر می گردد.<br>خبر کوتاه بود: <span style="COLOR: rgb(255,0,0); FONT-WEIGHT: bold">«سه پاسدار در کوه های شمال غرب بر اثر سرما یخ زدند و شهید شدند.»</span> اما همین خبر کوتاه هم&nbsp; در هیاهوی آغاز سال نو گم شد...<br>شهیدان «سعید غلامی شهروز» متولد 1362، «روح‌الله شکارچی» متولد 1357 و «محمد سلیمانی» متولد 1361 که در واپسین روزهای پایانی سال 1390 در جریان نجات سربازان از سنگرهای برف‌گرفته در منطقه صفر مرزی شمال غرب کشور دچار یخ‌زدگی شده و به خیل شهدا پیوستند.</p><p align="center"><img src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1391/12/25/293983_148.jpg" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"></p><p align="center"><br></p><p align="right"><span style="COLOR: rgb(0,0,205); FONT-WEIGHT: bold">* چهارشنبه 24 اسفند 1390<br>منطقه عمومی سردشت/نقطه صفر مرزی </span><br>شش ماه از عملیات‌های پیروزمندانه نیروی زمینی سپاه علیه گروهک تروریستی پژاک که منجر به پاکسازی منطقه شمالغرب کشور از ضدانقلاب و مزدوران شد، می گذشت و حراست از ارتفاعات جاسوسان به بچه های سپاه قم واگذار شده بود که عمدتا بچه های گردان تکاور بودند.<br>نزدیک ترین منطقه به این ارتفاعات، یک روستا بود که آن هم به دلیل بارش سنگین برف، امکان تردد با ماشین را نداشت و اگر کاری پیش می‌آمد، بچه ها باید با ساعت ها پیاده روی در برف، خود را به آن می‌رساندند.<br>بیشتر نیروها در دامنه ارتفاع مستقر بودند و تعدادی هم روی قله، که به نوبت عوض می شدند.<br>روز چهارشنبه، ستونی از نفرات از پایین ارتفاع برای سرکشی راهی قله شدند. هنوز نوبت تعویض نیروها نبود و قرار بود فقط سری بزنند و برگردنند. در راه گفتند حالا که این مسیر دشوار را طی می کنیم، نیروها را هم جابه جا کنیم تا چند روز دیگر نخواهیم باز همین راه&nbsp;را برگردیم.<br>بارش برف در منطقه چنان سنگین بود که بلدوزر زیر آن مدفون می‌شد و مجبور بودند برای پیدا کردن آن از دستگاه فلزیاب استفاده کنند. هرچند در همان زمان یکی از ماشین‌های تویوتا با فلزیاب هم پیدا نشد.<br>به قله که رسیدند، قرار بود حسین و جواد بمانند. روح الله (شکارچی) و سعید (غلامی شهروز) گفتند که ما هم می‌مانیم.<br>سعید در اصفهان مشغول یک دوره آموزشی بود و چند روز قبل که دلش هوای بچه ها را کرده بود، با ماشین خودش راه افتاده و آمده بود منطقه.</p><p align="right">چهار نفری آمدند پیش مسئولشان و گفتند محمد (سلیمانی) هم بماند. او گفت: سلیمانی آشپزی می کند و پایین لازمش داریم. اما بچه ها اصرار کردند. خودش هم دلش به ماندن بود. بالاخره فرمانده راضی شد که محمد هم بماند. <br>روی ارتفاعات، با سازه های بتونی سه سنگر با فاصله احداث شده بود. در یک سنگر، پنج تکاور مستقر بودند و در دو سنگر دیگر سربازان.<br>سرما آنقدر شدید بود که فقط کسانی که مسئول نگهبانی بودند از سنگرها بیرون می آمدند و بقیه در کل طول روز در سنگرها می ماندند. شکل سنگرها هم طوری بود که مستقیم به بیرون راه نداشت و داخلشان کاملاً تاریک بود؛ در سنگر ظلمات مطلق بود و بیرون سپیدی مطلق. فقط هر روز، چند ساعت موتور برق را روشن می کردند تا بتوانند باطری وسایل ارتباطی و چراغ قوه هایشان را شارژ کنند.<br>روز اولی که روی ارتفاع مستقر شدند، اوضاع جوی خوب بود اما از روز دوم، لحظه به لحظه شرایط سخت تر می شد. برف می بارید اما مشکل اصلی طوفان شدیدی بود که می وزید و برف ها را جابجا می کرد. آن قدر سرما وحشتناک بود که سعی می کردند کمترین مقدار غذا را مصرف کنند تا کمتر نیاز به دستشویی داشته باشند.</p><div>تکاورها آن شب یک کنسرو خورشت قیمه را پنج نفری خوردند تا فقط ضعف نکنند. دما دست کم 35 درجه زیر صفر بود. شرایط جوی طوری بود که حتی اگر دستور تخلیه ارتفاع هم می رسید، امکانش وجود نداشت.<br>تا آن زمان ارتباطشان با مقر برقرار بود و مشکل ارتباطی نداشتند.<br>شنبه، از ساعت هفت تا 9 شب روح الله (شکارچی) پاسبخش بود. نگهبانی اش که تمام شد، آمد توی سنگر. سرش بشدت درد می‌کرد و حالش خوب نبود. خیلی خسته بود. دراز کشید و خوابید.<br>پاسبخش بعدی جواد بود. ساعت 11 آمد و گفت: «امشب خیلی اوضاع بد است و باید کاری کنیم.»</div> <div>قرار شد بروند سربازها را جمع کنند و همه در یک سنگر مستقر شوند و چند نفر هم بیرون مراقب باشند که برف دهانه سنگر را نپوشاند.<br>ساعت از 12 نیمه شب گذشته بود که به سختی از سنگر خارج شدند. برف داخل راهرو ورودی را هم پر کرده بود. وضعیت عجیبی بود. با آنکه ارتفاع سنگرها چیزی حدود دو و نیم متر است اما آن قدر برف بود که سنگرها قابل شناسایی نبودند و زیر برف مدفون شده بودند.<br>نمی توانستند سنگر سربازها را پیدا کنند. یکی از تکاورها صدا زد و از بچه ها کمک خواست. سعید (غلامی شهروز) آمد بیرون. به او گفتند سریع دهانه سنگر را باز کن که خطرناک است.<br>سعید هم یک ساعتی با برف ها دست و پنجه نرم کرد تا دهانه سنگر باز شد. دست و پایش یخ زده بود. حالش خیلی بد بود. رفت داخل سنگر.<br>جواد آمد بیرون. همه تلاششان این بود که دهانه سنگر بسته نشود. بالاخره سنگر سربازها پیدا شد و توانستند آنها را بیرون بیاورند. دو تا از سربازها رفتند کمک جواد و بقیه هم رفتند سراغ سنگر بعدی سربازها.<br>بعد از دو ساعت تلاش، توانستند آنها را هم پیدا کنند و از سنگر بیرون بیاورند. هرطور بود سربازها را نجات دادند. اگر دیر جنبیده بودند، همه زیر برف مدفون می‌شدند.<br>سوخت موتور برق تمام شده و از کار افتاده بود. تانکر سوخت هم زیر برف مدفون شده بود و هیچ راهی نبود.<br>حالا دیگر ساعت حدود سه نیمه شب بود که همگی رفتند سراغ سنگر تکاورها.<br>جواد دیگر رمقی نداشت اما هنوز داشت تلاش می کرد. سنگر و دهانه اش در برف گم شده بود. انگار طوفان، برف همه عالم را آورده بود روی آن قله!<br>دست و پای همه شان یخ زده بود. لباس های مخصوص تکاوری در کوهستان هم توی تنشان مثل چوب خشک شده بود. با این حال با بیل افتادند به جان برف.<br>ساعت پنج و20 دقیقه صبح بود که بالاخره دهانه سنگر را پیدا کردند. برف ها را که کنار زدند چشمشان به محمد (سلیمانی) افتاد که توی راهرو روی برف ها افتاده بود. انگار او هم می خواسته راهی به بیرون پیدا کند اما نتوانسته بود. چشم هایش سرخ شده بود و ورم شدیدی داشت. علائم حیاتی اش را چک کردند. نبض و تنفس نداشت. شروع کردند به تنفس دهان به دهان و ماساژ قلبی. فایده ای نداشت. محمد شهید شده بود. پیکرش را لای پتو پیچیدند و فرستادند بیرون.<br>به هر زحمتی بود خودشان را به داخل سنگر رساندند. روح الله و سعید هر کدام در گوشه ای افتاده بودند. همان کارهایی که برای محمد کردند برای آنها هم انجام دادند اما سرما و کمبود هوا کار خودش را کرده بود. اوضاع غریب و شهادت مظلومانه ای بود. دیگر هوا کمی داشت روشن می شد.<br>از مقر درخواست هلی کوپتر کردند. یکی - دو ساعتی طول کشید تا هلی کوپتر آمد اما آن قدر طوفان شدید بود که نتوانست ارتفاعش را کم کند و مجبور به ترک پایگاه شد.<br>ظهر بود که دستور تخلیه رسید. سربازها جوان بودند و تجربه چنین شرایط سختی را نداشتند اما تکاورها باید روحیه خودشان را حفظ می کردند و جان آنها را نجات می دادند.<br>راهی را که در شرایط عادی در کمتر از یک ساعت می رفتند، چند ساعت طول کشید. بعضی جاها تا کمر در برف فرو می رفتند تا بالاخره رسیدند به مقر.<br>دستکش به دستشان یخ زده بود و موقع درآورن، پوست مچشان هم کنده می‌شد. جواد آن قدر یخ زدگی اش شدید بود که دستش را روی آتش گرفت تا گرم شود. دستش حسابی سوخت اما متوجه نشد.<br><div align="center"><img src="http://mashreghnews.ir/files/fa/news/1391/12/25/293912_110.jpg" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><br><div align="center"><span style="COLOR: rgb(0,0,205); FONT-WEIGHT: bold">عکس تزیینی/ کردستان زمستان 61</span></div> <br><br><br><div align="right"><font color="#CC0000" size="3">فردای آن روز طوفان کمی فروکش کرد و هلی کوپتر رفت و پیکر بچه ها را منتقل کرد.<br>حالا دیگر شهدا آرام کنار هم خوابیده بودند... روز عید بود...</font></div></div></div> text/html 2013-03-18T12:30:30+01:00 pelack.mihanblog.com بیسیمچی آخرین ایمیل‌های یک شهید http://pelack.mihanblog.com/post/165 جعفر فرجی در آخرین پست وبلاگ <a href="http://faraj14.blogfa.com/post-33.aspx" target="" title=""><span style="font-weight: bold;">بیقرار</span></a> نوشت: مدتی بود به فکر&nbsp; آبادی خرابیهای سوریه افتاده بود . بویژه میخواست اطراف حرمهای حضرت زینب و حضرت رقیه را بازسازی کند .&nbsp; فکر میکنم غربت و خلوتی حرم&nbsp; اذیتش میکرد .<br><br>بهش زنگ زده بودند که حسام ! هفته دیگر عروسی پسرت است ، اینجا خانمت غریب افتاده و دست تنها ... نمیخواهی به ایران بیایی ؟<br><br><div align="center"><img src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1391/12/27/294729_473.jpg" alt="" align="absmiddle" border="0" height="1127" hspace="0" vspace="0" width="661"><br><br><div align="right">گفته بود : خانم من غریب نیست ، خانم من در ایران بین یک ملت رشید شیعه است ،غریب بی بی زینب است (س) .چطور انتظار داری من بی بی زینب (س) را که اینجا بین یک مشت نامرد غریب افتاده تنها بگذارم بیایم تهران ... <br><br>باز هم افسانه . بله اینها افسانه است .افسانه مردی به نام شهید حسام خوشنویس یا سردار حسن شاطری که شبانه روز دوید و نخوابید تا ما آسوده باشیم . &nbsp;<br><br>شاید اگر از خاطرات شهدای دوره دفاع مقدس میگفتند از کنارش میگذشتیم و میگفتم که زمانه عوض شده و .... &nbsp;<br><br>اما یک نفر وسط اینهمه خسته شدنها و شکستن عهدها ، اینطور مردانه سالهای سال برای اعتلای اسلام و ایران وسط میدان ماند و در غربتی کم نظیر تا آخرش استقامت کرد ...<br><br><div align="center"><div align="center"><img src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1391/12/27/294727_489.jpg" alt="" align="absmiddle" border="0" height="303" hspace="0" vspace="0" width="649"><br><br><div align="right">برایش نوشتم کمکی از دستمان برمیاید در خدمت هستیم . به فکر آهن و بتن و .. بودم .&nbsp; برایم نوشت چند وقت است آمده آم به پابوس عقیله بنی هاشم ، نوشت اینجا جا برای کار بسیار است ....<br>میخواست ام المصائب بی بی زینب را از غریبی در بیاورد . میخواست مرهمی باشد برای فضای سنگین شام . آخر میدانست شامی با زینب (س) چه خواهد کرد ...<br>حسام خوشنویس خوب میدانست که عقیله بنی هاشم و بی بی رقیه (س) در شام چه دردها و بلاهایی که کشیده اند ...<br>خود در روضه هایش بارها فریاد زده بود که : امان از دل زینب . امان از شامی ها . <br>و شام با دل اهل بیت چه کرده بود که همه حوادث کربلا در برابرش کم آورده بود . بی جهت نبود که در پاسخ به سوال سختترین وقایع پیرامون کربلا فرمودند :<br>الشام الشام الشام <br></div></div><br><div align="right">چند روز قبل از شهادتش ، برایش ایمیل کردم که حاجی جان پس کی شهید میشوی ؟ <br><br>قبل شهادتش نوشتم ان شاءالله در رکاب امام زمان شهید شوی!! نمیدانستم که دعایم میگیرد ... &nbsp;<br><br>امثال ما آرزو داریم تا امام زمان ظهور کند تا در رکابش شهید بشویم ولی حسام خوشنویس به ما یاد داد که نائب مهدی ملتزم رکاب مهدی (عج) است ، این را با شهادتش در رکاب نائب امام زمان به ما اثبات کرد ...<br><br><img src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1391/12/27/294728_525.jpg" alt="" align="absmiddle" border="0" hspace="0" vspace="0"><br></div></div></div><br></div> text/html 2013-02-21T12:52:25+01:00 pelack.mihanblog.com بیسیمچی وقتی روباه پیر هم نمیتواند از این سردار شهید بسیجی بدگویی کند http://pelack.mihanblog.com/post/164 [http://www.aparat.com/v/sUBwM]<br>سردار حسن شاطری شهید چمران دیگری در لبنان بود<br><br> text/html 2013-02-21T12:45:56+01:00 pelack.mihanblog.com بیسیمچی حمله سردار شاطری، بافریاد الله اکبر و پای پیاده http://pelack.mihanblog.com/post/163 <p style="text-align: justify;">سردار شهید حسن شاطری رییس ستاد بازسازی ایران در لبنان از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس بود که در امور مهندسی جنگ، راهسازی و جاده سازی در مناطق جنگی فعالیت داشت.شهید شاطری از فرماندهان اخلاق محور دفاع مقدس و پس از آن بود که مدتی پیش به دست تروریست های صهیونستی به دیار یاران خیبری اش پرکشید.</p> <p style="text-align: justify;">در همین راستا بر آن شدیم تا به بیان گوشه ای از زیبایی های زندگی این فرمانده، در قالب خاطره گویی بپردازیم، لیکن کمی متفاوت تر. مرسوم است در چنین مواقعی رسانه ها به سراغ همرزمان و یا خانواده شهید می روند و به انتشار خاطرات از زبان آنها می پردازند. رویش نیوز این بار سنت شکنی کرد و پای خاطره گویی یک سرباز ساده‌ی تحت امر شهید حسن شاطری نشست تا از زاویه دیگری به موضوع نگاه کرده باشد.</p> <p style="text-align: justify;">آنچه می خوانید حاصل گفتگوی مختصر با محمد حسن اصفهانی، یکی از سربازان شهید شاطری در سال 1373 و در یکی از پادگان های نظامی است:</p> <p style="text-align: justify;">تقریبا سال 1373 بود که در پادگان لشگر صاحب الزمان تحت فرماندهی سردار شاطری در حال خدمت سربازی بودیم. آن زمان مباحثی از جمله تکریم سرباز و این حرف ها کمتر از زمان حاضر مطرح بود و اصولا پادگان های آموزشی نظامی پر بود از سخت گیری های بی مورد برخی فرماندهان.</p> <p style="text-align: justify;">در آن شرایط سردار شاطری،فرماندهی پادگانی را بر عهده داشت که از نظر جغرافیای بسیار حساس بود، چرا که با توجه به تحرکات شدید کوموله و جدایی طلبان منطقه، مرتبا مورد تهدید قرار می گرفت.</p> <p style="text-align: justify;">خاطره ی بنده از شهید بزرگوار شاطری برمی گردد به یکی از همین تهدیدات.</p> <p style="text-align: justify;">یک شب به دلیل احتمال ورود گروهی از کوموله ها به پادگان، آماده باش کامل داده شد و به سرعت دوشکاها را بر روی خودروها مستقر کردیم و به فرماندهی شخص شهید شاطری به محلی از پادگان که احتمال اختفای مهاجمین در آن جا زیاد بود حمله بردیم. این مکان، قسمتی از پادگان بود که توسط علف ها و گیاهان بلند کاملا پوشیده شده بود و ورود به این منطقه آن هم در شب خیلی خطرناک بود. در این شرایط بود که روحیه خط شکنی شهید شاطری، به جوش در آمد و در عین اینکه&nbsp; تعداد سربازان زیاد بود، اجازه ورود هیچ یک از سربازان وظیفه به منطقه خطر را نداد.</p> <p style="text-align: justify;">ما ناگهان مشاهده کردیم شهید شاطری با یک تیربار ژ3 با پای پیاده در حالی که باصدای بسیار بلند، الله اکبر می گفت به دل منطقه زد، به طوری که ما به عنوان سربازان تحت امر وی هیچ موقع چنین فریادی از وی نشنیده بودیم. فرمانده بسیجی، پیاده در بین علف های بلند که از قامت یک انسان متوسط بلندتر بود، حرکت می کرد و فریاد الله اکبرش به همراه صدای تیربارش، آهنگ رشادت و استواری را در جان ما می نواخت. آن شب برای بنده و خیلی از همراهانمان درس بزرگی بود که چطور یک فرمانده خودش را جلو می اندازد تا مبادا به سربازان و نیروهایش آسیبی وارد نشود.</p> <p style="text-align: justify;">باید بگویم اینگونه رشادت ها که ما در زمان جنگ فقط نمونه های آن شنیده بودیم، آن شب دیدیم، و برای ما تازگی داشت و بسیار درس آموز.</p> text/html 2013-02-01T11:30:00+01:00 pelack.mihanblog.com بیسیمچی بابای خاکی من http://pelack.mihanblog.com/post/162 در فرهنگ عمومی مردم، این جمله بسیار رایج است که «دختر، بابایی است».پدران و مادرانِ دارای خانواده ریشه دار و سالم نیز به خوبی این حقیقت را درک کرده اند که دختران، علاقه ویژه و عمیقی به پدر خود دارند.دل کندن از فرزند دختر، همیشه برای یک پدر، دشوار تر از دل بریدن از پسران است.آن هم پدری که احتمال بی بازگشت بودن سفر خود را بدهد. با این اوصاف، چه حالی داشتند دخترکانی که در سال های دفاع مقدس شاهد بودند چگونه پدرانشان،مهیای جهاد می شوند و عازم میادین خون و آتش.<br><br>در تصویری که می بینید، پدری مزین به رزم جامه، در آیین اعزام به جبهه، در کنار همسر و دخترک خویش، گام برمی دارد. دخترک، دست را بر بازوی پدر حلقه کرده و نگاهی معصومانه به دوربین دارد. شباهت نگاه پدر به نگاه دخترش، حقیقتا تاثیرگذار است. خدا می داند که در آن لحظات، در قلبِ کوچک و بی آلایش دخترک چه می گذرد. به فدای دل های شکسته دختران به اسارت رفته آقا اباعبدالله(صلوات الله علیه)<br><br><br><br><div align="center"><img src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1391/11/9/267132_745.jpg" alt="" align="absmiddle" border="0" hspace="0" vspace="0"><br></div> text/html 2013-01-25T11:20:20+01:00 pelack.mihanblog.com بیسیمچی جایزه‌ 150هزار تومانی برای سر فرمانده http://pelack.mihanblog.com/post/161 <span id="bodyHolder_newstextDetail_nwstxtBodyPane"><p class="rtejustify">&nbsp; همراه سه نفر از فرماندهان ارشد، برای بازرسی عازم بوکان شدم، بعد از بازرسی مقرها یکی از فرماندهان نگاهی به من کرد و گفت:</p> <p class="rtejustify"> «شجاع! یکی از فرماندهان مقرها در بوکان شهید شده است و ما دنبال یک جانشین می‌گردیم.»</p> <p class="rtejustify"> هنوز حرفش تمام نشده بود که فرمانده دیگری گفت:</p> <p class="rtejustify"> «چه کسی بهتر از حسین شجاع». نگاهی به او کردم گفتم:</p> <p class="rtejustify"> «چرا من؟ من که از عهده فرماندهی بر نمی‌آیم؟»</p> <p class="rtejustify"> خندیدند و گفتند:</p> <p class="rtejustify"> «ما، دراصل تو رو به همین منظور به بوکان آوردیم، حالا شما از زیر بار این مسئولیت شانه خالی می‌کنید.»</p> <p class="rtejustify"> بالاخره با اصرار زیاد، فرمانده یکی از مقرها شدم.</p> <p class="rtejustify"> در یکی از روزها که با نیروهایم وارد سنندج شدم. پس از انجام مأموریت در حال برگشت به بوکان بودم که به طور ناگهانی به طرف‌مان تیراندازی شد.</p> <p class="rtejustify"> به نیروهایم گفتم:</p> <p class="rtejustify"> «فورا سنگر بگیرید.»</p> <p class="rtejustify"> سنگر گرفتند و با آنها درگیر شدند، من بلافاصله به فرماندهی سنندج اطلاع دادم و گفتم:</p> <p class="rtejustify"> «نیروهای کوموله سر راه ما کمین کرده‌اند و در حال حاضر با هم درگیر شده‌ایم.»</p> <p class="rtejustify"> فرمانده گفت:</p> <p class="rtejustify"> «نگران نباش من الان نیروی کمی می‌فرستم.»</p> <p class="rtejustify"> وقتی نیروهای کمکی به محل درگیری رسیدند، من مشغول بازرسی و تفتیش فرمانده کوموله‌ها بودم که به اسارت‌مان درآمده بود.</p> <p class="rtejustify"> پس از بازجویی هر دو گروه به طرف بوکان حرکت کردیم و به طرف پادگان رفتیم.</p> <p class="rtejustify"> پس از تحویل دادن آنها خداحافظی کردیم و دوباره به طرف بوکان برگشتم. در بین راه به ما خبر دادند که کوموله‌ها وارد یک روستا شده ا‌ند و حیوانات اصلی را ربوده‌اند و به عراق انتقال داده‌اند.</p> <p class="rtejustify"> من به اتفاق نیروهایم به طرف روستا رفتیم و شبانه آنها را محاصره کردیم.</p> <p class="rtejustify"> پس از محاصره، بازرسی خانه به خانه شروع شد، درحین بازرسی من وارد یک طویله شدم و چند لحظه بعد با یک کنده درخت بزرگی که، روی دوشم گذاشته بودم ازطویله بیرون آمدم و به طرف بچه‌ها رفتم.</p> <p class="rtejustify"> نیروها خندیدند و گفتند:</p> <p class="rtejustify"> «این دیگه چیه؟»</p> <p class="rtejustify"> خندیدم و گفتم:</p> <p class="rtejustify"> «سوغات ازطویله»</p> <p class="rtejustify"> بازهم خنده‌کنان پرسیدند:</p> <p class="rtejustify"> «جایی بهتر از طویله نبود که برایمان سوغات بیاوری؟»</p> <p class="rtejustify"> علی وسط حرف‌مان پرید و پرسید:</p> <p class="rtejustify"> «خب بگو ببینم این سوغات چی هست؟»</p> <p class="rtejustify"> گفتم:</p> <p class="rtejustify"> «عجله نکن به زودی می‌فهمی.»</p> <p class="rtejustify"> حسن روی آن نشست و گفت:</p> <p class="rtejustify"> «عجب صندلی خوبیه!»</p> <p class="rtejustify"> گفتم:</p> <p class="rtejustify"> «صندلی رو وارونه کن.»</p> <p class="rtejustify"> حسن از روی آن بلند شد و کنده درخت را وارونه کرد. زیر آن یک دریچه بود.</p> <p class="rtejustify"> گفتم:</p> <p class="rtejustify"> « در، دریچه را باز کن.»</p> <p class="rtejustify"> دریچه را باز کرد. داخل آن پر از اسلحه بود. کلت، فشنگ، نارنجک...! آنها را بین بچه‌ها تقسیم کردم و گفتم:</p> <p class="rtejustify"> «به این می‌گن، سوغات طویله.»</p> <p class="rtejustify"> بچه‌ها که از تعجب انگشت به دهان مانده بوند، پرسیدند:</p> <p class="rtejustify"> «ازکجا فهمیدی؟»</p> <p class="rtejustify"> گفتم:</p> <p class="rtejustify"> «اولا مشخص بود. ثانیا این تجربه بار اولم نبود.</p> <p class="rtejustify"> آن روز گذشت و پس از این مأموریت من برای دیدار خانواده به اصفهان رفتم و پس از بازگشت. چشمم به اعلامیه‌هایی که به در و دیوار شهر بوکان نصب شده بود افتاد. نوشته بودند:</p> <p class="rtejustify"> «برای سر ابراهیم شجاع 150هزارتومان جایزه تعیین کرده‌ایم»</p> <p class="rtejustify"> من با دیدن این اعلامیه مقاوم‌تر و استوارتر از پیش خودم را برای انجام وظیفه و شهادت آماده کردم.</p> <p class="rtejustify"> &nbsp;راوی: بخشی از کتاب یک کوله پشتی خاطره</p></span> text/html 2013-01-17T11:20:20+01:00 pelack.mihanblog.com بیسیمچی وقتی شهید خرازی را به مقر راه ندادند http://pelack.mihanblog.com/post/160 <div align="center"><span id="bodyHolder_newstextDetail_nwstxtBodyPane"><p class="rtejustify">&nbsp; <img src="http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1391/10/12/13911012000301_PhotoL_V.jpg" alt="" align="absmiddle" border="0" hspace="0" vspace="0"></p></span></div><span id="bodyHolder_newstextDetail_nwstxtBodyPane"><p class="rtejustify">جلسه فرماندهی در یکی از مقرها تشکیل می شد. دستور رسید. هیچ کس بدون کارت شناسایی وارد نشود. من به اتفاق یکی از بچه‌هایی که بچه یزد بود نگهبانی دم در را به عهده گرفتیم.</p> <p class="rtejustify"> کنترل کارت ها به عهده من بود. فرماندهان یکی یکی با نشان دادن کارت شناسایی وارد محوطه می شدند و از آنجا به محلی که جلسه برگزار می شد، می رفتند.</p> <p class="rtejustify"> نگاهم به در بود. یک ماشین جیپ جلوی در نگهبانی توقف کرد. قصد ورود به محوطه را داشت.</p> <p class="rtejustify"> جلو رفتم و گفتم: "لطفا کارت شناسایی."</p> <p class="rtejustify"> گفت: "ندارم."</p> <p class="rtejustify"> گفتم:"ندارید؟"</p> <p class="rtejustify"> گفت:" نه ندارم."</p> <p class="rtejustify"> گفتم:" پس باعرض معذرت اجازه ورود به جلسه رو هم ندارین!"</p> <p class="rtejustify"> دستش را روی شانه راننده زد و گفت: "حرکت کن:</p> <p class="rtejustify"> جلویش ایستادم و گفتم:" کجا؟"</p> <p class="rtejustify"> گفت:"تو محوطه"</p> <p class="rtejustify"> گفتم: "نمی شه"</p> <p class="rtejustify"> گفت: "بهت میگم بروکنار."</p> <p class="rtejustify"> گفتم:"نه آقا نمیشه."</p> <p class="rtejustify"> گفت:"چی چی رو نمیشه، دیرم شد."</p> <p class="rtejustify"> محکم واستوار جلویش ایستادم و به دوستم گفتم:</p> <p class="rtejustify"> "آماده باش هر وقت گفتم، شلیک کن."</p> <p class="rtejustify"> دوستم اسلحه رابه طرف ماشین گرفت و با لهجه زیبای یزدی دو سه بار گفت: "رضایی بزنم یا می زنی؟ رضایی بزنم یا می زنی؟"</p> <p class="rtejustify"> وقتی راننده جدیت مان را دید گفت: "حاجی، این آقای بسیجی، شوخی سرش نمی شه!"</p> <p class="rtejustify"> دست برد. داخل جیبش و کارتش را بیرون آورد و گفت: "بفرمایید این هم کارت شناسایی!"</p> <p class="rtejustify"> مشخصات کارت را با دقت خواندم:</p> <p class="rtejustify"> نوشته بود:</p><p class="rtejustify"> "حاج حسین خرازی.</p><p class="rtejustify"> گفتم:"ب ب ببخشید آقا من فقط به وظیفه ام عمل کردم."</p> <p class="rtejustify"> حاجی خندید وگفت :" آفرین بر شما رزمندگان، وظیفه شناس"</p> <p class="rtejustify"> بعد از آن هر وقت مرا می دید. می خندید و گفت: "رضایی بزنم یا می زنی؟"</p> <p class="rtejustify"> &nbsp;راوی:بهرام رضایی</p></span> text/html 2013-01-10T11:20:20+01:00 pelack.mihanblog.com بیسیمچی روایت یک تخریب‌چی از پنج ضلعی‌های کربلای پنج http://pelack.mihanblog.com/post/159 <span id="bodyHolder_newstextDetail_nwstxtBodyPane"><p class="rtejustify"> شب‌های عملیات، شب قدر بود برای اونایی که سبکبال بودند. اینها روح مجرد و ملک نبودند. بلکه انسانهایی بودند که از خود رها شده بودند و می‌رفتند که روی سکوی پرواز قرار بگیرند و به معشوقشون برسند.</p> <p class="rtejustify"> ما روضه خون‌های گردان‌ها، کارمون رو خوب بلد بودیم. مثل تدارکات که شب عملیات جیره جنگی و غذاهای خوب می‌داد. البته غیر اون غذاهایی که مسموم شده بود و بچه های لشگر ده یادشون میاد که شب عملیات کربلای 5 اون چلو گوشت، توی مشمای فریزر چه کرد با اونها، که اینجا جای گفتنش نیست.</p> <p class="rtejustify"> از بعضی از فرمانده گردان‌ها شنیدم که درحین درگیری در 5 ضلعی شلمچه هر وقت ستون نیروها به دلیلی زمین‌گیر می‌شد، وقت حرکت بعضی از نیروها برای قضای حاجت پخش و پلا شده بودند.</p> <p class="rtejustify"> کلام گم نشه؛ ما روضه خونها، اشعار ناب و پر زورمون رو شب عملیات خرج می‌کردیم.</p> <p class="rtejustify"> شب کربلای 5 بود که برای بچه هایی که به خط می‌رفتند و ریا نشه خودم هم یکی از اونها بودم. میخوندم که</p> <p class="rtejustify"> &nbsp;</p> <p class="rtejustify"> <strong>خوشا سیمای آن دلدار دیدن </strong></p> <p class="rtejustify"> <strong>حضور حضرت مهدی رسیدن </strong></p> <p class="rtejustify"> <strong>کنار یار در سنگر نشستن </strong></p> <p class="rtejustify"> <strong>سلامی گفتن و پاسخ شنیدن</strong></p> <p class="rtejustify"> &nbsp;</p> <p class="rtejustify"> این اشعار اشک خودم رو اول در می‌آورد و بعد اشک بچه هارو. و آخر این اشعار اینجوری تموم می‌شدکه:</p> <p class="rtejustify"> &nbsp;</p> <p class="rtejustify"> <strong>نوای نینوا دارد بسیجی </strong></p> <p class="rtejustify"> <strong>صدای آشنا دارد بسیجی </strong></p> <p class="rtejustify"> <strong>درون جبهه میبینی که در سر </strong></p> <p class="rtejustify"> <strong>هوای کربلا دارد بسیجی </strong></p> <p class="rtejustify"> <strong>به روی سینه و پشت بسیجی </strong></p> <p class="rtejustify"> <strong>نوشته یا زیارت یا شهادت</strong></p> <p class="rtejustify"> &nbsp;</p> <p class="rtejustify"> شاید شمای خواننده، این متن رو تا اینجا خوندی خسته شدید اما اونایی که داشتند می‌رفتند تا در حجله شهادت، مرگ رو به بازی بگیرند آنقدر با اشتیاق گوش می‌دادند و مثل باران اشک می‌ریختند.</p> <p class="rtejustify"> به یکیشون گفتم: میگن مرگ هول داره، شهادت که اوج سعادته، چرا اینقدر گرفته ای؟ اون که شهید هم شد گفت:دستم خالیه...</p> <p class="rtejustify"> اینها مقدمه شد برای معرفی یک شهید تخریبچی که بچه خرانه بود. خزانه جنوب ترمینال جنوبه. خونه این شهید توی کوچه تنگی است که به قول جنوب شهری ها کوچه آشتی کنونه.</p> <p class="rtejustify"> شاید کل خونه اونها چهل متر نباشه اما از این محل دلاور مردانی جبهه رو عطراگین کردند که نام اونها نقل محافل عرشیان است.</p> <p class="rtejustify"> <strong><span style="color: #b22222">شهید صبرعلی کلانتر</span></strong> قبل از عملیات کربلای 1 وارد گردان تخریب لشگر ده شد. در قدم اول که خودش رو معرفی کرد و گفت من بچه خزانه ام و از نوع شرورش هستم، بعضی ها گفتن فضای معنوی تخریب جای امثال این بچه ها نیست. اما صبر علی به ظاهر کم سواد در ظرف یکی - دو ماه آنچنان اوج گرفت که اخلاص از سر و روش می‌بارید. هر جا کار بود صبرعلی سر ستون بود، تا اینکه بعد از کلی دعا و ثنا نامش جزء غواصان خط شکن عملیات کربلای 5 خونده شد. آنقدر ذوق کرد و خوشحال شد که دو سه تا ماچ آب دار نثار من کرد. اما مشکل این بود که قدش بلند بود و لباس غواصی اندازه اش نبود.&nbsp;</p> <p class="rtejustify"> صبرعلی برای خودش یک دست لباس جور کرد و مهیای عملیات شد. شب عملیات کربلای 5 برای زدن معبر و باز کردن موانع مقابل دژ شلمچه&nbsp; با گردان حضرت علی اکبر(ع) حرکت کرد. صبرعلی علاقه زیادی به خانوم حضرت زهرا(س) داشت و نام بی بی دو عالم بر زبانش بود که گلوله های دشمن در داخل آبگرفتگی مقابل دژ شلمچه سینه و پهلویش را دریدند.</p> <p class="rtejustify"> <strong>او در نیمه شب&nbsp; 19 دیماه 65 در عملیات کربلای 5 آسمانی شد.</strong></p><p class="rtejustify"><br><img src="http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1391/10/20/13911020000183_PhotoL.jpg" alt="" align="absmiddle" border="0" height="418" hspace="0" vspace="0" width="694"></p></span><span id="bodyHolder_newstextDetail_nwstxtBodyPane"><p class="rtejustify"><span id="bodyHolder_newstextDetail_nwstxtBodyPane"></span></p><p class="rtejustify"> عکس&nbsp;بالا نزدیک غروب روز 18 دیماه 65 گرفته شده. پشت سر ما عقبه گردان‌های و واحدهای عملیاتی لشگر ده سیدالشهداء(ع) معروف به پل های هفتی - هشتی است. اینجا سکوی پرواز اکثر شهدای کربلای 5 لشگر ده سیدالشهداء(ع) است. این حقیر پشت وانت در حال کشیدن لپ حاج محمد تیموری هستم، شهید مجید سیب سرخی هم به زور خودش رو توی عکس جا داد و نفر اول سمت راست قرار گرفت و شهید صبرعلی کلانتر با کلاه آبی به سر و شال مشکی به گردن داخل وانت ایستاده. میرود تا ساعاتی دیگر مهمان ملکوتیان شود.</p> <p class="rtejustify"> * راوی: جعفر طهماسبی</p></span><p></p>