پلاک یعنی هویت

Freedom Is Not Free -- آزادی رایگان نیست

چهارشنبه 30 اسفند 1391

تکاوران سپاه قم چگونه شهید شدند؟

متن زیر داستان سه تن دیگر از همین سربازان مظلوم و گمنام است که ماجرای شهادتشان به یک سال قبل و آخرین روزهای سال 90 بر می گردد.
خبر کوتاه بود: «سه پاسدار در کوه های شمال غرب بر اثر سرما یخ زدند و شهید شدند.» اما همین خبر کوتاه هم  در هیاهوی آغاز سال نو گم شد...
شهیدان «سعید غلامی شهروز» متولد 1362، «روح‌الله شکارچی» متولد 1357 و «محمد سلیمانی» متولد 1361 که در واپسین روزهای پایانی سال 1390 در جریان نجات سربازان از سنگرهای برف‌گرفته در منطقه صفر مرزی شمال غرب کشور دچار یخ‌زدگی شده و به خیل شهدا پیوستند.


* چهارشنبه 24 اسفند 1390
منطقه عمومی سردشت/نقطه صفر مرزی

شش ماه از عملیات‌های پیروزمندانه نیروی زمینی سپاه علیه گروهک تروریستی پژاک که منجر به پاکسازی منطقه شمالغرب کشور از ضدانقلاب و مزدوران شد، می گذشت و حراست از ارتفاعات جاسوسان به بچه های سپاه قم واگذار شده بود که عمدتا بچه های گردان تکاور بودند.
نزدیک ترین منطقه به این ارتفاعات، یک روستا بود که آن هم به دلیل بارش سنگین برف، امکان تردد با ماشین را نداشت و اگر کاری پیش می‌آمد، بچه ها باید با ساعت ها پیاده روی در برف، خود را به آن می‌رساندند.
بیشتر نیروها در دامنه ارتفاع مستقر بودند و تعدادی هم روی قله، که به نوبت عوض می شدند.
روز چهارشنبه، ستونی از نفرات از پایین ارتفاع برای سرکشی راهی قله شدند. هنوز نوبت تعویض نیروها نبود و قرار بود فقط سری بزنند و برگردنند. در راه گفتند حالا که این مسیر دشوار را طی می کنیم، نیروها را هم جابه جا کنیم تا چند روز دیگر نخواهیم باز همین راه را برگردیم.
بارش برف در منطقه چنان سنگین بود که بلدوزر زیر آن مدفون می‌شد و مجبور بودند برای پیدا کردن آن از دستگاه فلزیاب استفاده کنند. هرچند در همان زمان یکی از ماشین‌های تویوتا با فلزیاب هم پیدا نشد.
به قله که رسیدند، قرار بود حسین و جواد بمانند. روح الله (شکارچی) و سعید (غلامی شهروز) گفتند که ما هم می‌مانیم.
سعید در اصفهان مشغول یک دوره آموزشی بود و چند روز قبل که دلش هوای بچه ها را کرده بود، با ماشین خودش راه افتاده و آمده بود منطقه.

چهار نفری آمدند پیش مسئولشان و گفتند محمد (سلیمانی) هم بماند. او گفت: سلیمانی آشپزی می کند و پایین لازمش داریم. اما بچه ها اصرار کردند. خودش هم دلش به ماندن بود. بالاخره فرمانده راضی شد که محمد هم بماند.
روی ارتفاعات، با سازه های بتونی سه سنگر با فاصله احداث شده بود. در یک سنگر، پنج تکاور مستقر بودند و در دو سنگر دیگر سربازان.
سرما آنقدر شدید بود که فقط کسانی که مسئول نگهبانی بودند از سنگرها بیرون می آمدند و بقیه در کل طول روز در سنگرها می ماندند. شکل سنگرها هم طوری بود که مستقیم به بیرون راه نداشت و داخلشان کاملاً تاریک بود؛ در سنگر ظلمات مطلق بود و بیرون سپیدی مطلق. فقط هر روز، چند ساعت موتور برق را روشن می کردند تا بتوانند باطری وسایل ارتباطی و چراغ قوه هایشان را شارژ کنند.
روز اولی که روی ارتفاع مستقر شدند، اوضاع جوی خوب بود اما از روز دوم، لحظه به لحظه شرایط سخت تر می شد. برف می بارید اما مشکل اصلی طوفان شدیدی بود که می وزید و برف ها را جابجا می کرد. آن قدر سرما وحشتناک بود که سعی می کردند کمترین مقدار غذا را مصرف کنند تا کمتر نیاز به دستشویی داشته باشند.

تکاورها آن شب یک کنسرو خورشت قیمه را پنج نفری خوردند تا فقط ضعف نکنند. دما دست کم 35 درجه زیر صفر بود. شرایط جوی طوری بود که حتی اگر دستور تخلیه ارتفاع هم می رسید، امکانش وجود نداشت.
تا آن زمان ارتباطشان با مقر برقرار بود و مشکل ارتباطی نداشتند.
شنبه، از ساعت هفت تا 9 شب روح الله (شکارچی) پاسبخش بود. نگهبانی اش که تمام شد، آمد توی سنگر. سرش بشدت درد می‌کرد و حالش خوب نبود. خیلی خسته بود. دراز کشید و خوابید.
پاسبخش بعدی جواد بود. ساعت 11 آمد و گفت: «امشب خیلی اوضاع بد است و باید کاری کنیم.»
قرار شد بروند سربازها را جمع کنند و همه در یک سنگر مستقر شوند و چند نفر هم بیرون مراقب باشند که برف دهانه سنگر را نپوشاند.
ساعت از 12 نیمه شب گذشته بود که به سختی از سنگر خارج شدند. برف داخل راهرو ورودی را هم پر کرده بود. وضعیت عجیبی بود. با آنکه ارتفاع سنگرها چیزی حدود دو و نیم متر است اما آن قدر برف بود که سنگرها قابل شناسایی نبودند و زیر برف مدفون شده بودند.
نمی توانستند سنگر سربازها را پیدا کنند. یکی از تکاورها صدا زد و از بچه ها کمک خواست. سعید (غلامی شهروز) آمد بیرون. به او گفتند سریع دهانه سنگر را باز کن که خطرناک است.
سعید هم یک ساعتی با برف ها دست و پنجه نرم کرد تا دهانه سنگر باز شد. دست و پایش یخ زده بود. حالش خیلی بد بود. رفت داخل سنگر.
جواد آمد بیرون. همه تلاششان این بود که دهانه سنگر بسته نشود. بالاخره سنگر سربازها پیدا شد و توانستند آنها را بیرون بیاورند. دو تا از سربازها رفتند کمک جواد و بقیه هم رفتند سراغ سنگر بعدی سربازها.
بعد از دو ساعت تلاش، توانستند آنها را هم پیدا کنند و از سنگر بیرون بیاورند. هرطور بود سربازها را نجات دادند. اگر دیر جنبیده بودند، همه زیر برف مدفون می‌شدند.
سوخت موتور برق تمام شده و از کار افتاده بود. تانکر سوخت هم زیر برف مدفون شده بود و هیچ راهی نبود.
حالا دیگر ساعت حدود سه نیمه شب بود که همگی رفتند سراغ سنگر تکاورها.
جواد دیگر رمقی نداشت اما هنوز داشت تلاش می کرد. سنگر و دهانه اش در برف گم شده بود. انگار طوفان، برف همه عالم را آورده بود روی آن قله!
دست و پای همه شان یخ زده بود. لباس های مخصوص تکاوری در کوهستان هم توی تنشان مثل چوب خشک شده بود. با این حال با بیل افتادند به جان برف.
ساعت پنج و20 دقیقه صبح بود که بالاخره دهانه سنگر را پیدا کردند. برف ها را که کنار زدند چشمشان به محمد (سلیمانی) افتاد که توی راهرو روی برف ها افتاده بود. انگار او هم می خواسته راهی به بیرون پیدا کند اما نتوانسته بود. چشم هایش سرخ شده بود و ورم شدیدی داشت. علائم حیاتی اش را چک کردند. نبض و تنفس نداشت. شروع کردند به تنفس دهان به دهان و ماساژ قلبی. فایده ای نداشت. محمد شهید شده بود. پیکرش را لای پتو پیچیدند و فرستادند بیرون.
به هر زحمتی بود خودشان را به داخل سنگر رساندند. روح الله و سعید هر کدام در گوشه ای افتاده بودند. همان کارهایی که برای محمد کردند برای آنها هم انجام دادند اما سرما و کمبود هوا کار خودش را کرده بود. اوضاع غریب و شهادت مظلومانه ای بود. دیگر هوا کمی داشت روشن می شد.
از مقر درخواست هلی کوپتر کردند. یکی - دو ساعتی طول کشید تا هلی کوپتر آمد اما آن قدر طوفان شدید بود که نتوانست ارتفاعش را کم کند و مجبور به ترک پایگاه شد.
ظهر بود که دستور تخلیه رسید. سربازها جوان بودند و تجربه چنین شرایط سختی را نداشتند اما تکاورها باید روحیه خودشان را حفظ می کردند و جان آنها را نجات می دادند.
راهی را که در شرایط عادی در کمتر از یک ساعت می رفتند، چند ساعت طول کشید. بعضی جاها تا کمر در برف فرو می رفتند تا بالاخره رسیدند به مقر.
دستکش به دستشان یخ زده بود و موقع درآورن، پوست مچشان هم کنده می‌شد. جواد آن قدر یخ زدگی اش شدید بود که دستش را روی آتش گرفت تا گرم شود. دستش حسابی سوخت اما متوجه نشد.


عکس تزیینی/ کردستان زمستان 61



فردای آن روز طوفان کمی فروکش کرد و هلی کوپتر رفت و پیکر بچه ها را منتقل کرد.
حالا دیگر شهدا آرام کنار هم خوابیده بودند... روز عید بود...

دوشنبه 28 اسفند 1391

جعفر فرجی در آخرین پست وبلاگ بیقرار نوشت: مدتی بود به فکر  آبادی خرابیهای سوریه افتاده بود . بویژه میخواست اطراف حرمهای حضرت زینب و حضرت رقیه را بازسازی کند .  فکر میکنم غربت و خلوتی حرم  اذیتش میکرد .

بهش زنگ زده بودند که حسام ! هفته دیگر عروسی پسرت است ، اینجا خانمت غریب افتاده و دست تنها ... نمیخواهی به ایران بیایی ؟



گفته بود : خانم من غریب نیست ، خانم من در ایران بین یک ملت رشید شیعه است ،غریب بی بی زینب است (س) .چطور انتظار داری من بی بی زینب (س) را که اینجا بین یک مشت نامرد غریب افتاده تنها بگذارم بیایم تهران ...

باز هم افسانه . بله اینها افسانه است .افسانه مردی به نام شهید حسام خوشنویس یا سردار حسن شاطری که شبانه روز دوید و نخوابید تا ما آسوده باشیم .  

شاید اگر از خاطرات شهدای دوره دفاع مقدس میگفتند از کنارش میگذشتیم و میگفتم که زمانه عوض شده و ....  

اما یک نفر وسط اینهمه خسته شدنها و شکستن عهدها ، اینطور مردانه سالهای سال برای اعتلای اسلام و ایران وسط میدان ماند و در غربتی کم نظیر تا آخرش استقامت کرد ...



برایش نوشتم کمکی از دستمان برمیاید در خدمت هستیم . به فکر آهن و بتن و .. بودم .  برایم نوشت چند وقت است آمده آم به پابوس عقیله بنی هاشم ، نوشت اینجا جا برای کار بسیار است ....
میخواست ام المصائب بی بی زینب را از غریبی در بیاورد . میخواست مرهمی باشد برای فضای سنگین شام . آخر میدانست شامی با زینب (س) چه خواهد کرد ...
حسام خوشنویس خوب میدانست که عقیله بنی هاشم و بی بی رقیه (س) در شام چه دردها و بلاهایی که کشیده اند ...
خود در روضه هایش بارها فریاد زده بود که : امان از دل زینب . امان از شامی ها .
و شام با دل اهل بیت چه کرده بود که همه حوادث کربلا در برابرش کم آورده بود . بی جهت نبود که در پاسخ به سوال سختترین وقایع پیرامون کربلا فرمودند :
الشام الشام الشام

چند روز قبل از شهادتش ، برایش ایمیل کردم که حاجی جان پس کی شهید میشوی ؟

قبل شهادتش نوشتم ان شاءالله در رکاب امام زمان شهید شوی!! نمیدانستم که دعایم میگیرد ...  

امثال ما آرزو داریم تا امام زمان ظهور کند تا در رکابش شهید بشویم ولی حسام خوشنویس به ما یاد داد که نائب مهدی ملتزم رکاب مهدی (عج) است ، این را با شهادتش در رکاب نائب امام زمان به ما اثبات کرد ...



پنجشنبه 3 اسفند 1391

[http://www.aparat.com/v/sUBwM]

سردار حسن شاطری شهید چمران دیگری در لبنان بود

پنجشنبه 3 اسفند 1391

سردار شهید حسن شاطری رییس ستاد بازسازی ایران در لبنان از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس بود که در امور مهندسی جنگ، راهسازی و جاده سازی در مناطق جنگی فعالیت داشت.شهید شاطری از فرماندهان اخلاق محور دفاع مقدس و پس از آن بود که مدتی پیش به دست تروریست های صهیونستی به دیار یاران خیبری اش پرکشید.

در همین راستا بر آن شدیم تا به بیان گوشه ای از زیبایی های زندگی این فرمانده، در قالب خاطره گویی بپردازیم، لیکن کمی متفاوت تر. مرسوم است در چنین مواقعی رسانه ها به سراغ همرزمان و یا خانواده شهید می روند و به انتشار خاطرات از زبان آنها می پردازند. رویش نیوز این بار سنت شکنی کرد و پای خاطره گویی یک سرباز ساده‌ی تحت امر شهید حسن شاطری نشست تا از زاویه دیگری به موضوع نگاه کرده باشد.

آنچه می خوانید حاصل گفتگوی مختصر با محمد حسن اصفهانی، یکی از سربازان شهید شاطری در سال 1373 و در یکی از پادگان های نظامی است:

تقریبا سال 1373 بود که در پادگان لشگر صاحب الزمان تحت فرماندهی سردار شاطری در حال خدمت سربازی بودیم. آن زمان مباحثی از جمله تکریم سرباز و این حرف ها کمتر از زمان حاضر مطرح بود و اصولا پادگان های آموزشی نظامی پر بود از سخت گیری های بی مورد برخی فرماندهان.

در آن شرایط سردار شاطری،فرماندهی پادگانی را بر عهده داشت که از نظر جغرافیای بسیار حساس بود، چرا که با توجه به تحرکات شدید کوموله و جدایی طلبان منطقه، مرتبا مورد تهدید قرار می گرفت.

خاطره ی بنده از شهید بزرگوار شاطری برمی گردد به یکی از همین تهدیدات.

یک شب به دلیل احتمال ورود گروهی از کوموله ها به پادگان، آماده باش کامل داده شد و به سرعت دوشکاها را بر روی خودروها مستقر کردیم و به فرماندهی شخص شهید شاطری به محلی از پادگان که احتمال اختفای مهاجمین در آن جا زیاد بود حمله بردیم. این مکان، قسمتی از پادگان بود که توسط علف ها و گیاهان بلند کاملا پوشیده شده بود و ورود به این منطقه آن هم در شب خیلی خطرناک بود. در این شرایط بود که روحیه خط شکنی شهید شاطری، به جوش در آمد و در عین اینکه  تعداد سربازان زیاد بود، اجازه ورود هیچ یک از سربازان وظیفه به منطقه خطر را نداد.

ما ناگهان مشاهده کردیم شهید شاطری با یک تیربار ژ3 با پای پیاده در حالی که باصدای بسیار بلند، الله اکبر می گفت به دل منطقه زد، به طوری که ما به عنوان سربازان تحت امر وی هیچ موقع چنین فریادی از وی نشنیده بودیم. فرمانده بسیجی، پیاده در بین علف های بلند که از قامت یک انسان متوسط بلندتر بود، حرکت می کرد و فریاد الله اکبرش به همراه صدای تیربارش، آهنگ رشادت و استواری را در جان ما می نواخت. آن شب برای بنده و خیلی از همراهانمان درس بزرگی بود که چطور یک فرمانده خودش را جلو می اندازد تا مبادا به سربازان و نیروهایش آسیبی وارد نشود.

باید بگویم اینگونه رشادت ها که ما در زمان جنگ فقط نمونه های آن شنیده بودیم، آن شب دیدیم، و برای ما تازگی داشت و بسیار درس آموز.

آرشیو موضوعی


آخرین پست ها


نویسندگان



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داغ کن - کلوب دات کام
\
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات