بعداز اینکه خبر آمد به معراج رفتیم ، وقتی بابا به تابوتی که استخوانهای پسرش درون اون بود رسید یه درخواست عجیبی کرد : لطفا یه ترازو برام آماده کنید. درخواستی که دل همه رو لرزوند . حاجی بگذر ... امّا فایده نداشت . خلاصه ترازو آماده شد و کفن پسرش رو گذاشت و کشید . ترازو 2/5 را نشون داد . بابا دستشو بالا گرفت وسه مرتبه گفت : خدارو شکر ،خدارو شکر،خداروشکر

گفتم حاجی مطلب چیه ؟ همانطور که اشک تو چشماش حلقه زده بود گفت: وقتی پسرم به دنیا اومد خبر دادن خدا یه پسر تپل بهت داد که 2/5 وزنشه ، حالا که کشیدمش خدارو شکر کردم گفتم خدایا امانت داده بودی ، امانتو پس بگیر با همون وزنی که داده بودی... الحمدالله...