اوایل خرداد ماه سال ۶۳ مصادف شده بود با ماه مبارک رمضان ما در تیپ آموزشی ۲۰ رمضان مسئولیت نیروهای اعزامی به منطقه را بر عهده داشتیم و در اردوگاهی نزدیک به پادگان دوکوهه در جاده اندیمشک مستقر بودیم .

با نزدیک شدن ماه رمضان بچه ها در تب و تاب این بودند که بدونن براشون ممکن هست روزه بگیرند یا نه از یه طرف دلمون میخواست روزه بگیریم از طرف دیگه بدلیل جابجایی های مدام طبعا روزه هامون باطل میشد .
چند نفری جمع شدیم رفتیم سراغ روحانی اردوگاه گفت : اگر بتونین قصد ده روز کنین میتونین روزه بگیرین با فرمانده تیپ مشورت کردیم گفت : بعیده که به این زودیها تغییر موقعیت بدیم به بچه ها اعلام کردیم که هر کس بخواد و براش سخت نیست میتونه روزه بگیره . تقریبا تمام بچه ها روزه گرفتن . اما جالب بود که جوونترها اشتیاق بیشتری داشتن و بیشتر هم از خودشون استقامت نشون میدادن .
روزه داری گرمای سوزان خرداد ماه خوزستان و فعالیتهای زیاد روزانه ، با توجه به اینکه نیروها تحت آموزش نظامی بودن واقعا طاقت فرسا بود . هر روز صبح بعد از خوردن سحری و اقامه نماز جماعت برنامه صبحگاه و بعد هم آموزشهای سخت نظامی شروع میشد و تا ظهر ادامه داشت . بعد از نماز ظهر بچه ها ۲ ساعتی میرفتند تو چادرهاشون و استراحت میکردند گرمای هوا باعث میشد داخل چادر شبیه سونا بشه . بچه ها یه سطل آب میذاشتن وسط چادر و دراز میکشیدن دورش و چفیه هاشونو تو سطل خیس میکردن و با چفیه رو میکشیدن رو بدنشون تا کمی خنک بشن .
اون ماه رمضان با همه ی سختیهاش گذشت و حالا فقط حسرت آن روزهای سخت اما با صفا به دلمون مونده !