کوچه پس کوچه های مهدی آباد قزل حصار...
خانه ای با تخفیف 50 متری...
حیاطی که در فصل بهار نشانه ای از حیات در آن موج نمی زند.
خانه ای محقر اما با صفا که مبلغ اجاره اش یک میلیون پیش، ماهی 150 هزار تومان است
وارد می شوم
"محمد مهدی صالحی قرا محمدی" می خواهد به رسم ادب مقابل میهمانش بایستد. به سرعت به سمتش می روم و دست بر شانه اش می گذارم تا مانع شوم شرمنده ام کند. در دل می گویم: ای مرد من به اندازه طول تاریخ شرمنده ات هستم بیشتر از این چوب حراج بر غیرت نداشته ام نزن...
مردی که به شایستگی لقب مردانگی را یدک می کشد و منی که در مردانگی انگشت کوچک امثال "صالحی " هم نمی شوم.
تعارفات معمول بین میهمان و صاحب خانه رد و بدل می شود.
همسرش سینی چای را مقابلم می گذارد.
نمی توانم چشم در چشم زنی بدوزم که به جرم همسر یک جانباز بودن، هزینه درمان همسرش را در واگن های مترو جستجو می کند.
سر صحبت را باز می کنم با "صالحی"؛ خوب می فهمد که خنده ام تلخ است. مضحک است خنده ام. او هم می خندد و تعریف می کند.
"در سردشت با 8 رفیقم همزمان شیمیایی شدیم...
5 نفرمان درجا شهید شدند
ما را آوردند بانه..."
او تعریف می کرد و گوش می دادم. گوشم با صالحی بود و نگاهم بر دیوار. بر عکس "آقا".
3 عکس "آقا" بر دیوار نشانه عشق و علاقه اش بود به ولایت..
شاید بازهم خجالت کشیدم از تمام آویزهایی که بر دیوار خانه ام چسبانده ام و ولایتمداری را فقط و فقط لقلقه زبان کرده ام و بس
خانم صالحی گفت از دختر 9 ساله ای که چند سال پیش به خاطر بیماری سرطان خون و کمبود 3 میلیون تومان خیلی زود کانون خانواده را ترک کرده بود و به دیار باقی شتافته بود.
از رقیه 8 ساله گفت. از تشنج های گاه و بی گاهش... و باز هم از هزینه درمانی که ...
پسر 18 ساله خانواده که مرد خانه است درس را رها کرده و در نانوایی افتخارش این است که فرزند جانباز است.
صدای دستگاه اکسیژن دسته دویی که برای یک مادر شهید بوده و امروز به لطف بنیاد شهید! میهمان خانه صالحی است بعضا توجهم را جلب می کند.
لیلی و مجنون را اگر تا به امروز در کتاب ها خوانده بودم؛ امروز به عینه دیدم.
حلاوت عشق واقعی را دیدم.
وقتی خانوم صالحی برای آوردن چای جمعمان را ترک کرد؛ جانباز صالحی ارام در گوشم گفت:" میدانم چند روزی بیشتر میهمان نیستم. تنها نگرانی ام زن و بچه ام هستن. همین که بدانم یک سرپناه دارند برایم بس است."
حالا نوبت به "لیلی" رسیده است: "در دنیا هیچ چیز برایم مهمتر از "آقا مهدی" نیست. اگر کار می کنم ابایی ندارم. برای سلامت همسرم از جانم مایه می گذارم. کار می کنم تا اجازه ندهم "آقا مهدی" تنهایمان بگذارد"
بغض گلویش را گرفت و باران بهاری صحن چشمانش را طراوت بخشید تا مانع ادامه حرف هایش شود.
و من مات و مبهوت نظاره گر بودم...
برایم تعریف کرد و درد و دل کرد از تمام کم و کاستی ها...
اما راضی به انتشار نشد
راضی به انتظار نشد؛ که نکند این گله ها به گوش ولی امرش برسد و دل "آقا سید علی خامنه ای " نگرانش شود.
و من باز هم لنگ انداخت در برابر ولایت مداری "صالحی"
امروز من در دور افتاده ترین کوچه پس گوچه های شهر درس مردانگی آموختم. درس شرمندگی.
تلنگر خوردم که هیچم در برابر عزم و اراده "صالحی"ها
خدا کند از خواب غفلت بیدار شوم تا شاید بیاموزم درس مردانگی را در کلاس درس "همسران جانبازان"

یا علی مدد
وبلاگ همسنگریها