با عجله خود را به در كلاس رساند.
روی قاب در كلاس نوشته شده بود: اول لاله
در حالی كه نفس نفس می زد لباسش را مرتب كرد، آب دهانش را قورت داد، با انگشت به در زد و بعد آرام در را باز كرد و وارد شد...
اما همین كه داخل كلاس شد خشكش زد!
در كلاس به آن بزرگی به جز دو نفر كس دیگری حاضر نبود!
چشمانش را برای چند لحظه بست و دوباره باز كرد! درست می دید. همان دو نفر، جالب این بود كه با لباس رزم سركلاس درس نشسته بودند. لبخند مهربانی هم بر لبشان بود...
به فكر فرو رفت، لباس خاكی، چفیه و لبخند!
چه قدر حس می كرد این چهره های مهربان برایش آشنا هستند، ولی چیزی یادش نمی آمد!
با خودش فكر كرد چون عجله داشته ممكن است اشتباه آمده باشد. بدون این كه حرفی بزنم از كلاس بیرون آمد و در را بست. چند قدمی از كلاس دور نشده بود كه جرقه ای به ذهنش زد و همه چیز یادش آمد!
آن چهره های آشنا...
آنها دو نفر هم كلاسی هایش بودند كه اول سال به جبهه رفته بودند و تا مدتها خبر شهادتشان مدرسه را زیر و رو كرده بود...
در حالی كه دست و پایش بی حس شده بود بی اختیار به سمت كلاس برگشت...
خیلی آرام در را باز كرد و وارد شد، اما این بار از دیدن كلاس بیشتر جا خورد!
آنچه را می دید كلاسی پر از دانش آموز بود و جای آن دو نفر را هم دو گلدان گل لاله گذاشته بودند...
عطر گل و بوی عشق فضای كلاس را پر كرده بود.بی اختیار اشك از چشمانش جاری شد و به دیوار كلاس تكیه زد!
ایام گرامی داشت شهدای مدرسه بود. ولی او...
معلم كلاس آمد و او را در آغوش گرفت و آرام كرد.
و این بار او كه كمی آرام شده بود تكه گچی برداشت و روی تخته سیاه نوشت:
شهیدان زنده اند الله اكبر...
احمد طهانی/ یزد