زنبیل، از این زنبیل قرمزهای قدیمی سوراخ سوراخ دستش بود و ایستاده بود کنار اتوبان … اتوبان …؛ حالا هر چی زور می زنم اسم اتوبان یادم نمی آید. پیر شدیم رفت. تو به این عکس بالای وبلاگ نگاه نکن. مال ۳ سال پیش است. اصلا چند سالم است الان. ۳۱ سال. ۵۰ سال اگر در این دنیا زنده باشم فقط ۱۹ سال از عمرم باقی مانده. ۳ سال هم بیشتر از بابااکبر زندگی کرده ام. این هم خودش یک نوع بی ادبی است. آدم که از پدرش بیشتر عمر نمی کند. با ادب خانم رقیه بود که در همان ۳ سالگی و مثل پدرش به شهادت رسید. ما درد یتیمی نکشیده ایم و الا تا الان باید ۷ تا کفن پوسانده بودیم اما به هر حال فرزند شهید باشی ۶۴ سالت هم شده باشد، باز یک بچه شهیدی، مثل آن پیرزن زنبیل به دست چند خط بالا. حالا من از کجا فهمیدم فرزند شهید است این پیرزن؟ قصه دارد. قصه اش را برای تان تعریف نمی کنم؛ چون پیرزن قسمم داد چیزی از زندگی اش ننویسم اما پیرزن که با حفظ سمت، مادر شهید هم بود، از کجا فهمید من یک نویسنده ام؟ این را ایشان باید به شما بگوید ولی مسئله اینجاست که این بار من به او قسم دادم که از زندگی ام چیزی به کسی نگوید. لام تا کام. اصلا چی کار دارید؛ یک سری حرف میان ما رد و بدل شد که باد هوا نبود؛ یاد “حوا” افتاده بود در دل دو تا “آدم”. حوا مادر شهید والامقام هابیل است، حالا بنیاد شهید برود برای قابیل با بیل کارت صادر کند! شهید وصیت نامه دارد و وصیت نامه اش را با خون خود می نویسد. قابیل پلاک نداشت. شهید بی پلاک، بی خاک بی افلاک، ملاک راه ما نیست. ما شهیدی می خواهیم که زندگی نامه اش شرح عاشقی باشد، نه پرونده اتهام. شهید پرنده است و بال دارد، اغتشاش علیه علی وبال گردنش نیست. اگر به هر کی هر کی است، با کارت بنیاد شهید هم می توان جهنم رفت که خدا به خون شهید نگاه می کند، نه به کارت بنیاد شهید. بی گناه پدر من بود که به شهادت رسید. آشوبگری در حکومت علی حتی اتهامش هم گناه بزرگی است. ما متهم مرده را به رسمیت می شناسیم ولی متهم شهید فقط یک دروغ است. شهید فقط متهم به عاشقی است. متهم به عیاشی شهید نیست و من دقیق نمی دانم بنیاد شهید نجاشی را شهید حساب کرده یا نه. پادشاه حبشه آدم خوبی بود اما بنیاد شهید به اسم جذب حداکثری بد نیست نمرود را هم شهید اعلام کند. از کجا معلوم؟ شاید نمرود هم نامردی کشته شده باشد؟ پشه ای که داشت در بینی نمرود ویز ویز می کرد و حتی خسرو پرویز که داشت به حساب مکتب ایران در بانک کسری، بت واریز می کرد، از کجا معلوم؟ شاید به ناحق کشته شده باشند؟ اصلا شاید به ابن ملجم، بیش از یک ضربه زدند. به هر حال آن زمان شاید کهریزک نبود اما تندروی که بود؛ برای آقای “مرادی” هم کارت بنیاد شهید صادر کنید. راه دوری نمی رود اما شهید پلارک که پلاک داشت ملاک راه ماست. پلاک شهید حسین غلام کبیری، پلاک هوندا ۱۲۵ اش بود که بد می سوخت اما موتور ضد انقلاب را در خیابان اغتشاش پایین آورد. دل مادر این شهید هم بد دارد می سوزد. دل من هم. آخر شهید از گلاب هم خوشبوتر است. از عود هم. مرده هایی که بوی دود می دهند شهید نیستند. بهشتی گفت: “بهشت را به بها دهند و به بهانه ندهند” و من می گویم: “بهشت را به شهید دهند و به کارت بنیاد شهید ندهند”. خواهر ۵ ساله من هنوز کارت بنیاد شهید نگرفته بود که فهمید بابااکبر شهید شده و گرد یتیمی بر صورت من زودتر از کارت بنیاد شهید صادر شد. آن زمانی که سر بسیجی اروند از بدنش جدا شد، سیدالشهدا آمد و به او لبخند زد و هیچ کدامشان کارت بنیاد شهید نداشتند. کارت بنیاد شهید برگه ای است کوچک که گنجایش فهم کلمه “شهید” را ندارد. پدر من یک شهید حکومتی بود و در راه انقلاب اسلامی شهید شد. بنیاد شهید یک نهاد دولتی است. دولتی به نام دولت جمهوری اسلامی. من اما یک بچه شهید حکومتی ام و نام درست حکومت من “انقلاب اسلامی” است. “آقا” وقتی سالها پیش آمد خانه ما، از پدربزگم کارت بنیاد شهید نخواست. خامنه ای با یک نگاه می فهمد چه کسی خانواده شهداست، چه کسی نه. این کارتها بیخود برای چه دارد صادر می شود؟ گیرم آقای فلانی با کارت بنیاد شهید شد پدر شهید، آیا قبر پسرش زیارتگه عشاق است یا عمو و عمه و خاله و دایی؟ آقایان! حالا حالاها باید نیش قلم مرا تحمل کنید. من مجوز این کار را از مادر شهید شهبازی گرفته ام. به من امشب، آری امشب بعد از افطار در کنار مزار پسرش گفت: آن دنیا به پسرم می گویم جلویت را بگیرد، اگر رسوایشان نکنی. جوهر تمام کردی، من خون علیرضا را به تو می دهم. تو فقط بنویس. این بار دست روی بد چیزی گذاشته اند. سالها در فراق جگرگوشه ام به اشک و زاری نگذرانده ام که حالا به هر ننه قمری بگویند مادر شهید. بنویس اتفاقا من یک مادر شهید ندید بدیدم و طاقت ندارم ببینم به هر ننه قمری می گویند مادر شهید. بنویس. تو فقط بنویس. گفتم: مادرم، یاسین در گوش خر خواندن است. گفت: عیبی ندارد. تو فقط بنویس. گفت: لازم شد کارت بنیاد شهید را جلوی در بنیاد شهید پاره می کنم اما تو فقط بنویس. گفت: بچه اینها اگر شهید است، وصیت نامه شان کو؟ گفتم: کاری ندارد، یک وصیت نامه هم جعل می کنند. نام شهید را چطور جعل کردند؟ گفت: وصیت نامه را با خون می نویسند. گفتم: با چی می خوانند؟ گفت: با خون دل. گفتم: آخرین بار کی خواب علیرضا را دیده ای؟ گفت: سالهاست که با اشک چشم خوابیده ام. جگرگوشه ام در باران می آید. با یاران می آید. با پازوکی و محمودوند. با آن بسیجی اروند. با یک “یازهرا”ی قشنگ روی سربند. گفتم: اتفاقا در مسیر پیرزنی را سوار کردم که او هم مادر شهید بود. تازه، فرزند شهید هم بود. گفت: خب، چی می گفت؟ گفتم: چیزی نمی گفت، مثل تو فقط گریه می کرد.

منبع:
وبلاگ قطعه 26