پلاک یعنی هویت

Freedom Is Not Free -- آزادی رایگان نیست

شنبه 18 دی 1389

پیشونی بندها رو با وسواس زیر و رو می کرد

پرسیدم: دنبال چی میگردی؟

گفت: سربند یا زهرا!

گفتم : چه فرقی داره یکیشو بردار ببند دیگه!

گفت: نه!... آخه من مادر ندارم!!!



این پست به عنوان پست ثابت در نظر گرفته شده و پست های جدید

زیر این پست قرار میگیرند.

جمعه 13 آبان 1390

آن که فهمید

رانندة آژانس بود. سن‌و‌سالش حدود پنجاه را نشان میداد، شاید هم بیش‌تر. همین‌که دهان باز کرد و گفت، ببخشید آقا! کجا تشریف میبرید؟، فهمیدم. با آن لهجة غلیظی که داشت، راحت می‏شد فهمید. کمی جابه‌جا شدم و پرسیدم: «ببخشید آقا! شما ارمنی هستید؟»

راحت و خونسرد گفت: بله! چه‌طور مگه؟

ـ هیچی، همین‌جوری. حتماً بچة شیرمردی.

برگشت، با لبخند نگاهی کرد و گفت: «از کجا فهمیدی؟»

ـ خُب ارامنه یا توی مجیدیه زندگی میکنند یا توی خیابان شیرمرد.

ـ نه خُب! جاهای دیگر هم هستند.

ـ ولی شما اهل شیرمردی.

ـ خود شیرمرد که نه. خیابان پدرثانی مینشینیم.

صحبتمان گل انداخت که بی‌مقدمه گفت: «من از دین شما مسلمان‌ها، عاشق دو تا امام هستم.»

خیلی برایم جالب بود که یک ارمنی عاشق دو تا از امامان ما بود. اصلاً اجازه نداد بپرسم کدام؛ ادامه داد: «پیش از انقلاب توی پادگانی اطراف مشهد سرباز بودم. هم‌خدمتی‌هایم ارادت خاصی نسبت به امام رضا(ع) داشتند. یک شب حال یکی از سربازها خیلی خراب شد. دکتر پادگان که فقط بلد بود آمپول بزند، گفت: «این پسر تا صبح دوام نمیاورد.»

وسیله و امکاناتی هم نداشتیم که او را به شهر ببریم. بی‌چاره داشت بال‌بال میزد. رفقایش بالای سرش نشسته بودند و زار زار گریه میکردند. یک‌دفعه همه‌شان با هم داد زدند: «یا امام رضا(ع)!، شما غریبی. این هم این‌جا غریب است، خودت این جوان را به مادرش ببخش.»

من به امام رضا(ع) احترام میگذاشتم، ولی آن اعتقادی را که آن‌ها داشتند، نداشتم. گرفتم خوابیدم، ولی آن‌ها شروع کردند به دعا و راز و نیاز. هنوز هوا روشن نشده بود که با سروصدای آن‌ها از خواب پریدم. اصلاً باورم نمی‏شد. آن‌که گفته بودند مردنى است، از همه سرحال‌تر بود؛ شنگول شنگول. از آن روز به بعد، هروقت میروم مشهد، می‏گویم، آقا دمت گرم!»

ـ خب آن امام دیگر کدام است؟

ـ این را که دیگر خودت باید بدانی؛ امام حسین(ع). خودم و خانواده‌ام عاشقش هستیم. خانة ما نزدیک مسجدالرضا(ع) است. ماه محرم که میشود، همه مان برای آقا مشکی می‏پوشیم. شاید باور نکنی، برو از رفقای خودت توی همان مسجد بپرس، وارطان کیه؟ ماه محرم، من پای سماور هستم، چای میدهم دست عزادارها. اگر یک شب شام هیأت را به خانه نبرم، زن و بچه ‏ام می‏ریزند دم مسجد، که ما امشب شام آقا را نخورده‌ایم.»

بغض گلویم را گرفته بود. این کی بود و ما…

آن‌که نفهمید

سه‏ شنبه شب، ۳۰ فروردین، در خانة یکی از آشنایان، توفیق یا نکبت، هرچه که بود، نشستم پای ماهواره. در آن روزها که ارتش عراق به پادگان «اشرف» حمله کرده و انتقام قتل‌عام مردم عراق در زمان صدام را از منافقان گرفته بود، خیلی مشتاق بودم که تصاویری از آن‌ها را ببینم. شبکة تلویزیونی «سیمای آزادی منافقان» گزارش مستندی از کشته شدن تعدادی از منافقان توسط ارتش عراق را پخش میکرد. ناخواسته یاد وقتی افتادم که مردم کُرد شمال و شیعیان جنوب عراق، علیه صدام قیام کرده بودند و چیزی نمانده بود که پیروز شوند. منافقان سوار بر تانک‌ها و نفربرهای تا دندان مسلح، درحالی‌که وانمود می‌کردند جزو انقلابیان هستند، وارد شهرها شدند و هنگامی‌که مردم به استقبالشان آمدند، همه را به رگبار بستند و تعداد زیادی زن و بچه را به خاک و خون کشیدند؛ آن هم کجا، جایی که اصلاً کشور خودشان نبود.

یکی از منافقان قدیمی داشت لحظه‌های آخر مثلاً شهادت یکی از دوستانش به نام اکبر را با آب‌وتاب تعریف می‌کرد.

ـ توی درگیری گلوله‌ای به سینة اکبر خورد. بغلش کردم تا ببرمش توی آمبولانس. همین‌طور که داشت توی بغلم آخرین نفس‌ها را می‌کشید، مدام فریاد میزد، یا مریم مقدس(س)!

خیلی جالب شد. اسمش اکبر بود، ولی در آخرین لحظه‌های جان دادن فریاد می‌زد، یا مریم مقدس(س)! فکر کردم حتماً مسیحی بوده و حضرت مریم(س) را صدا میزده است، ولی راوی ادامه داد: «اکبر فریاد میزد، یا مریم مقدس(س) و خواهر «مریم رجوی» را صدا میزد…

واویلا! منافقی که ادعای مسلمانی و مثلاً شیعگی داشت، در لحظة جان دادن، به جای شهادتین و الله‌اکبر، فریاد میزند یا مریم مقدس، و مریم رجوی را صدا میزند و جان به شیطان تقدیم میکند!

 

پی نوشت:

حمید داودآبادی

ماهنامه امتداد

جمعه 22 مهر 1390

مطلبی که میخونید بخشی از کتاب «شهادت‌نامه»های فرهنگ جبهه، مربوط به نامه‌های عاشقانه رزمندگان به همسران‌شان است. نامه‌هایی کوتاه که از عمق جان رزمندگان نشأت گرفته بود و سرشار محبت و احساس مردانی است که تا لحظاتی دیگر در نبردی سخت باید همه خشم و صلابت خود را جایگزین محبت‌های الهی خود می‌کردند.
 
برای رضای خدا و پیروزی اسلام از همسر مهربانم جدا شدم
--------------------------------------------------------------------------
 
همسر عزیزم! حالا که این نامه را برای تو می‌نویسم لحظاتی قبل از آغاز عملیات است. خدا خودش شاهد است که فقط برای رضای او و پیروزی اسلام و مسلمانان و نابودی کفار، لباس رزم پوشیدم و از تو همسر مهربان و شفیق و نازدانه‌ام جدا شدم و هجرت کردم به سوی جبهه‌های نور. خداوند انشاء‌الله به تو صبر عطا کند. 
 
مرا ببخش که 2 هفته پس از ازدواج شما را ترک کردم 
-------------------------------------------------------------------
 
همسرم! از اینکه 2 هفته پس از ازدواجمان شما را ترک کردم، حلالیت می‌طلبم. بارها به جبهه آمده‌ام و هربار به رضای خدا امید داشتم که به کرم خودش مرا ببخشد و انشاء‌الله که بخشیده است. 
 
خیلی دوست داشتم یک‌بار دیگر شما را ببینم
---------------------------------------------------------
 
همسر مهربانم! از طرف من، یوسف، جگرگوشه و پاره تنم را با احساس فراوان ببوس و هر وقت او را می‌بینی به یاد من بیفت، زیرا او یادگاری ما دوتاست. هر وقت که به یاد خنده و بازی‌هایش می‌افتم قلبم برایش پرپر می‌زند. خیلی دوست داشتم یک بار دیگر شما دوتا را ببینم، ولی بالاتر از شما دوتا باید می‌رفتم به ملاقات کسی که از شما بیشتر دوستش دارم. شما هم او را بیشتر از من و هرکس دیگری دوست دارید و روزی به سوی او خواهید رفت. ولی من می‌روم تا وسایل مسافرت شما را از خداوند تبارک و تعالی با التماس بخواهم و فراهم کنم. 
 
خوب می‌دانی که بسیار مشتاق توام
-----------------------------------------------
 
هرچه در زندگی دارم برای شماست. مقداری وسایل آهنگری دارم با یک موتور گازی و وسایل زندگی که مشترک است و برای شما. امیدوارم که مهر خود را حلال کنی و هرگز فکر نکن که تو را دوست نداشته‌ام، خودت خوب می‌دانی خیلی مشتاق شما هستم.


منبع:رجا

جمعه 15 مهر 1390

بر روی سنگ قبرشهید رضا نادری به توصیه خودش این چنین نوشته شده است : ای برادر! به کجا می روی؟کمی درنگ کن.آیا با کمی گریه و یک فاتحه شما بر مزار من و امثال من، مسئولیتی را که بارفتن خود بر دوش تو گذاشته ایم از یاد خواهی برد یا نه؟ ما نظاره گر خواهیم بود که تو با این مسئولیت سنگین چه خواهی کرد؟

یکشنبه 10 مهر 1390

در شبی که تنها ویژگی‌اش یکی از آخرین شب‌های سال 1362 بود ابتدا یک اتفاق معمولی افتاد. یکی از واحدهای گشتی جواب ستاد را نمی‌داد و اعلام کد نمی‌کرد. لابد گیرنده‌شان اشکال داشت. اما هنگامی که ساعت نه شب پایان ماموریت واحدها اعلام شد و همگی به مقر برگشتند باز خبری از آن واحد نشد.
سه واحد دیگر پشت سر لندرور فرمانده گروه "عباس ستاره لر، برای یافتن گم شده‌ها به خارج از شهر رفتند.
آن شب دیجور هنگامی صبح شد که در میدانگاهی یکی از محله‌های اطراف شهر چهار سرو سبزپوش در کنار هم نقش بر زمین شده بودند و در کنارشان تویوتای سفید رنگ سپاه در آتش می‌سوخت . اما تنها این نبود. عباس ستاره‌لر هم ترور شده بود. بقیه گروه نیز از یک کمین نجات یافته بودند.
هر چند وقتی کسی پیکر زخمی خودروها را می‌دید باورش نمی‌شد سواره‌هایشان زنده برگشته باشند.
طبیعی است با چنین سرگذشتی کسی دل و دماغ عید و تحویل سال و ... را نداشته باشد.
در آسایشگاه‌مان که زیرزمین تاریک یک ساختمان یک طبقه بود نشسته بودیم با زانوان بغل کرده و گلوله‌های بغض گرفته. هر اندازه گوینده تلویزیون مردم را آماده لحظه تحویل سال می‌کرد روحیه ما خراب‌تر می‌شد و مترصد فرصتی بودیم تا از این بغض گره خورده رهایی یابیم.
در نبود کارگران ترک هم ساختمان بسیار سوت وکور بود. این ساختمان در نزدیکی مقر سپاه بود. همسایه‌های بومی می‌گفتند پیش از جنگ منزل مسکونی دکتر عبدالرحمن قاسم لو، رهبر حزب دموکرات بوده است. ساختمانی بود بزرگ با دو تا در. یکی به حیاط و دیگری در کوچکی بود که به قسمت مسکونی باز می‌شد. در طبقه هم کف عده‌ای آذربایجانی بودند که کارهای تاسیساتی می‌کردند و حال برای تحویل سال به ولایتشان رفته بودند. در نبود آنان ما بسیار احساس بی‌امنی می‌کردیم. برای اینکه جلو در این ساختمان که مثلا مقر گشت ثارالله بود حتی یک نگهبان هم نبود.
سال جدید آغاز شد اما کسی برای روبوسی با دیگران از جایش بلند نشد. انگار اصلا اتفاقی نیفتاده بود. تلویزیون پیام امام را پخش می‌کرد که ناگهان صدای ماشینی شنیده شد که جلو ساختمان ایستاد. از صدا می‌شد فهمید که پیکان است و این جای تعجب داشت. چون در این خیابان تنها ماشین‌های نظامی تردد می‌کردند که اغلب یا تویوتا بود و یا نیسان.
در که زده شد، تعجب‌مان بیشتر شد. من که کوچک‌ترین عضو گروه بودم از پله‌ها بالا رفتم. (لابد دوستان دیگر هم هوایم را داشتند) پشت در که رسیدم، پرسیدم: کیه؟ کسی با لهجه کردی جواب داد:‌مهمان نمی‌خواهید؟
پرسیدم: شما
گفت: غریبه نیستم.
با احتیاط گوشه در را باز کردم. یک روحانی اهل تسنن پشت در ایستاده بود. در کنارش هم دو نفر مسلح بودند که می‌شناختم از سپاه تهران بودند. مرد روحانی گفت: من امام جمعه شهرم.
می‌گفت که من از طرف مردم آمدم شهادت همکاران شما را تسلیت بگویم. مردم از برخورد اسلامی شما خیلی راضی‌اند. او می‌گفت که مردم وقتی فهمیده‌اند دوستان شما به خاطر این که یک پیرمرد را وقت شب به خانه‌اش برسانند به دام دموکرات‌ها افتاده‌اند و اینگونه شهید شده‌اند خشمگیند.
آن روز ملا رشید قرنی و محافظانش نزدیک دو ساعت مهمان ما بودند. هر چند ما برای پذیرایی چیزی تدارک ندیده بودیم اما در لحظات، صفا و صمیمت در آن زیرزمین تاریک موج می‌زد. شرمندگی ما وقتی بیشتر شد که یکی از محافظانش با منزل امام جمعه تماس گرفت و برگشت و گفت: ماموستا می‌گویند مسئولان شهر و گروه گروه مردم برای دیدن شما به آنجا آمده‌اند و خیلی وقت است منتظرند.

راوی: محسن مومنی

یکشنبه 3 مهر 1390

با سلام،شما رو به خوندن چند خاطره و وصیت نامه شهید مجتبی بابایی زاده مهمون میکنم.این شهید بزرگوار هم سن من و توی نسل سومی بود و نشون داد که در باغ شهادت هنوز هم بازه،به شرط اینکه خدایی و خالص باشی.ممکنه کمی طولانی باشه،ولی خسته کننده نیست.چون هرچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.اگه خوندید و حالی بهتون دست داد من و هم دعا کنید.یا علی(ع)

برادر این شهید انقلاب اسلامی ولایت‌مداری و ولایت‌پذیری را مهمترین ویژگی و شاخصه وی عنوان کرد و گفت: آقا مجتبی در سال ۷۸ در کاروانی که خودم مسئولش بودم با پای پیاده به مدت ۲۲ روز، از اندیمشک برای دیدار با امام خامنه‌ای(مدظله العالی) به تهران آمد. وی در تمام طول مسیر علمدار و پیش قراول کاروان ما بود.

برادر شهید بابایی‌زاده گفت: در آن دیدار خود من بچه‌ها را معرفی می‌کردم و آقا بچه‌ها را به تهذیب و تحصیل و ورزش توصیه می‌کردند و مجتبی و یکی از دوستان آنقدر اشک شوق می‌ریختند که حضرت آقا آنها را در آغوش کشید و نوازششان کردند.

وی ادامه داد: اگر شما  عکس‌ها و فیلم‌های تشییع جنازه آقا مجتبی را ببینید، متوجه مردمی بودن آقا مجتبی می‌شوید، در تشییع جنازه او همه آمده بودند برزگ، کوچک، پیر و جوان همه آمده بودند. خیلی‌ها را هم ما نمی شناختیم ولی وقتی می‌پرسیدیم شما برای چه آمدید، می‌گفتند برای صفا و اخلاص آقا مجتبی.

برادر شهید بابایی‌زاده در نقل خاطراتی از برادر شهیدش گفت: یکی از دوستان آقا مجتبی در کنار سردار شوشتری به شهادت رسید و مجتبی در تبریز برای تشییع پیکرش شرکت کرد و همانجا یک سخنرانی حماسی ایراد کرد، همین باعث شد که دوستانش بهش گفتند: مجتبی ما هم شهید شدیم باید بیای و همچنین سخنرانی‌ای برای ما هم انجام بدهی که مجتبی در پاسخ به آن‌ها گفته بود که من به شما ثابت می‌کنم که قبل از همه شما شهید می‌شوم.

بابایی‌زاده در ادامه افزود: مجتبی در شب قدر امسال با همه خداحافظی کرد. با همه دوستان، با خواهران و برادران و به من هم گفته بود که تو باید مراسم تشییع‌ام را مدیریت کنی.

وی بار دیگر از سعید عبدولی، کشتی‌گیر کشورمان به منظور اهدای مدال جهانی خود به خانواده شهید بابایی‌زاده تقدیر و تشکر کرد و گفت: در این مراسم که جمعی از مسئولان شهرستان هم حضور داشتند سعید عبدولی به همراه استقبال‌کنندگان، با حضور در منزل شهید مجتبی بابایی‌زاده، امتیاز و مدال قهرمانی خود را به پدرم اهدا کرد.

بابایی‌زاده ادامه داد:‌یکی از آرزوهای شهید مجتبی بابایی‌زاده این بود که در کنار پسرعمه بزرگوارش فرمانده شهید عزت الله حسین‌زاده دفن شود که به این آرزوی خود نیز دست یافت.

  متن وصیت‌نامه شهید بابایی‌زاده به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم
شهادت می‌دهم به خدای واحد، پیامبر من محمد(ص)، امام علی(ع) ولی و وصی خدا. خدایا این نوشته‌ها قبل از اینکه برای بازماندگان من باشد برای توست و درددلی با توست چون این ناله‌ها متعلق به لحظه جدایی از دنیا است و مربوط به لحظه‌ای است که دارم آزاد می‌شوم پس چون از شرایط آن لحظه مطلع نیستم و نمی‌دانم در چه حالی هستم پیش دستی نموده و سعی بر آن دارم طلب استغفار کنم. و چه خوب است که انسان از لحظه مرگش مطلع نیست و موت بی خبر به سراغ آدمی می‌آید اگر این چنین نبود چه بسا آدمی به واسطه آگاهی از لحظه مرگش تا دقایقی قبل از مرگ به خدا فکر نمی‌کرد و چه گناهانی که مرتکب نمی‌شد و در لحظه مرگ استغفار می‌نمود و چنین دنیایی چه می‌شد ولی الحق که جای حق نشسته و اینجاست که عدالت تو در آزمون خودنمایی می‌کند.

خدایا وصیتم را در چند قسمت و برای هر مخاطب می‌نویسم ابتدا به خالق عزیز خودم این یگانه باور صادق. خدایا من به جایی رسیده‌ام که انسان روزی باید بمیرد پس تلاش برای بقاء را نمی‌پسندم. خدا عیبی ندارد که باور خودم را در مورد شهادت و آزادگی اعلام کنم چرا که می‌دانم خدای من سخت‌گیر نیست. خدایا برای من شهادت لحظه‌ای است که در اوج آمادگی جان می‌دهم چون در عصر ما این باور است که شهید باید در راه جهاد و در معرکه نبرد با کفار شهید شود ولی سؤال من از آن این است که کافر برای پیروزی کفرش به معرکه جنگ و با سلاح تفنگ و شمشیر می‌آید. پس اگر این چنین بود تاکنون با اولین جنگ باید تکلیف حق و باطل مشخص می‌شد. پس من این را آموختم که اسم شهید آن هم از نظر زمینیان مهم نیست بلکه مهم آن است که تا دقایق آخرین عمرم در صف حق جویان و در تقابل با ظالمان باشم.

حالا این صف ممکن است در جبهه باشد یا در خیابان شهرم و یا در هر جایی دیگر که ظلم شود خدایا در این مدت زمان عمرم که نمی‌دانم که کم بود یا زیاد قصد خدایی بودن داشتم ولی در مواردی دشمن تو شیطان مرا اغفال نمود خدا طلب عفو و مغفرت می‌کنم خدایا باز هم به من فرصتی بده تا در لحظه جان کندن بتوانم این کلمات را بر زبان بیاورم.

خداوندا عمر من همزمان شد با شروع حکومت الهی و اسلامی از وقتی که خوب و بد را هم تشخیص دادم تمام عشقم به این انقلاب بود در زمان حیات خمینی کبیر کودکی بیش نبودم. البته حسرت نمی‌خورم چون بعد از آن پیر بزرگ سایه ولی و امامی دیگر بر سر این ملت ماند خدایا خودت خوب می‌دانی که از همان نوجوانی عشق به ولایت در من زنده شد که البته شیعه اثنی عشری غیر از این مقبول نیست که البته خانواده‌ام بخصوص برادران بزرگترم در انتخاب این واقعیت بی‌تأثیر نبودند که انشاءالله هم من و هم آنان تا آخر عهد نشکنیم و ثابت قدم باشیم.

خدایا دعا می‌کنم که مرگ من فایده‌ای برای خلق خودت و دین خودت داشته باشد که خود آن را شهادت نامیده‌ای و شهادت من رو به دشمن و قاتلان من از شقی‌ترین و ظالم‌ترین دشمنان تو باشد، ملیت و دین ظاهر آنها برایم فرقی ندارد، مهم این است که در مقابل دشمنان تو شهید بشوم. خدایا مرگ مرا حادثه‌ای طبیعی قرار نده، خدایا مرگ مرا شرافتمندانه و جوانمردانه قرار بده. خدایا کمکم کن که قبل از شهادت سهمی در انتقام ظلمی که در حق محمد و آل او شد داشته باشم و خدایا تمام دغدغه‌های من را خودت می‌دانی، رحمت و عنایت را از این ملت و این حکومت و این رهبر کم نکن.

و اما ملت عزیزم:
ملتی که شهادت دارد، اسارت ندارد. ملت عزیزم ای آزاده ترین ملت مبادا لحظه‌ای شک و تردید کنید که شک و تردید برای شما مصائب و مشکلاتی ایجاد می‌کند. اگر امروز نزد خدا و اولیای خدا آبروئی دارید، از یقین و ایمانتان است.

ملت عزیز ولایت و شهداء را فراموش نکنید که فراموشی این ثروت‌ها برای شما اسارت و ذلت می‌آورد. ولایت گوهری است که با داشتن آن تمام گوهرها را در پیش خود دارید و خودتان خوب می‌شناسید، که در ادعا خدا و پیامبر دارند ولی در ذلت هستند می‌دانید چرا؟ چون ولایت ندارند واقعا که مکمل بعثت جهاد بود و مکمل جهاد غدیر بود و اگر غدیر نبود بعثت هم نمی‌ماند.

ای ملت آزاده به گوشه کنار خود نگاهی بیندازید ببینید چه خبر است. از آمریکا گرفته تا اروپا و آسیا و آفریقا جایگاه خود را ببنید که هر چه دارید از این انقلاب است. اهداف انقلاب را فراموش نکنید ولایت را تنها نگذارید که اگر نبود مبارزه شهدا با هوای نفس آزادی بدست نمی‌آمد.

به مدیران و خدمتگزاران نظام می‌گویم نگاه خمینی و خامنه‌ای به راه شماست مبادا لحظه‌ای از یاد خدا و ملت غافل شویم. مبادا خود را از فرهنگ جهاد و شهادت جدا کنید. مبادا بین شما و خانواده شهداء فاصله‌ای بیفتد مبادا از آنهائی باشید که بخاطر عملتان در زمان ظهور جزء دشمنان حضرت حجت(عج) باشید.

مبادا در خانه‌ای محکم و مستحکم زندگی کنید و در گوشه‌ای دیگر از شهر خانه‌های خشتی دست در مقابل تندبادهای زندگی وجود داشته باشد و مبادا کم کاری شما دچار زجر و سختی شود که در این صورت وای بر شما باد و پیام آخر به کارگزاران و مدیران نظام، نکند لحظه‌ای در ولایت شک کنید و حضرت امام خامنه‌ای را تنها بگذارید که هر چه داریم از ولایت است.

و اما خانواده عزیزم:
پدر و مادرم لحظه‌ای بعد از شهادت من به خود سختی راه ندهید که با آشنایی که از شما دارم انشاءالله هیچ سختی ندارید، پدر و مادرم در این مدت ۲۰ و چند ساله که در کنار شما بوده‌ام برای شما بسیار زحمت و سختی داشتم مرا حلال کنید.

اگر کوتاهی کردم اگر بی احترامی کردم از خدا طلب عفو و بخشش دارم با تمام وجود شما را دوست داشتم ولی شاید به روی خود نمی‌توانستم بیاورم. مبادا بخاطر شهادت من ادعای سهم و سهم خواهی کنید که شما حقیقتاً حق الله را بجا آورده‌اید و اجر شما ابدی و جاودانی است و مبارک باد بر شما ای کاش می‌شد در لحظه جان کندن بوسه‌ای بر زیر پای شما می‌زدم ولی نمی‌دانم در کجا و چطور به شهادت خواهم رسید که امیدوارم در دل خاک دشمن به شهادت برسم چون اگر در خانه خود شهید بشوم احتمالاً نشانه آن است که از ضعف ما دشمن به ما احاطه داشته است که انشاءالله این چنین نیست.

پدر و مادر و خانواده عزیزم انقلاب و ولایت را از یاد مبرید که انتظار خدا از شما بیشتراست چون شما خودتان صاحب این انقلاب هستید، شما بخصوص برادرانم از این به بعد باید بیشتر مراقب خود باشید به واسطه خانواده شهید بودن. نظراتتان، اعمال شما، رأی شما زیر ذره‌بین دوست و دشمن است مبادا با رأی خود شیطان را خوشحال کنید. شما را می‌شناسم برادرانی هستید پیرو ولایت و مطیع رهبر و این روحیه را هر چه بیشتر تقویت کنید تو را به خدا از انقلاب و ملت سهم خواهی نکنید.

مواظب فرزندان و اولاد خود باشید که خدایی ناکرده با آبروی شما بازی نکنند. فرزندانی مؤمن و باتقوا برای انقلاب مهدی(عج) تربیت کنید و دین خود را به انقلاب و اسلام ادا کنید.

خواهران عزیزم، ای ارزش‌های عزیز خانوادگی، ای وارثان حضرت فاطمه(س) از باب عزیز بودنتان جملاتی کوتاه برای شما می نویسم. از شما خواهش می‌کنم نماینده‌ای برای من باشید توجه بیشتری از جانب دوست و دشمن به شماست. پس مواظب باشید بازی روزگار شما را پیش خدا شرمگین نکند.

دوباره می گویم اسلام، انقلاب و ولایت را فراموش نکنید که آبروی همه ما در گروی همین‌هاست و چه زیباست سیاهی چادر شما. نمی‌دانم این چه حسی بوده چادر شما به من می‌داد اما می‌دانم که با دیدن آن امید، قوت قلب و آبرو می‌گرفتم باور کنید چادر شما نعمت است، قدر این نعمت را بدانید که به برکت مجاهدت حضرت زهرا(س) بدست آمده است.

امیدوارم که هرگز رنگ سیاه چادر شما کم رنگ و پریده نشود و خدا نکند که روزی حجاب شما کم رنگ و کم اهمیت شود که اگر خدائی ناخواسته اینچنین شود اصلا دوست نمی‌دارم به ملاقات من سر مزار بیائید. و شما را قسم به خدا و امام که با عفت خود مایه سربلندی خانواده‌مان شوید و یادتان نرود که یکی از بزرگترین وظایف یک زن مسلمان تربیت فرزندانی خوب و مؤمن است برای مملکت پس از وظیفه اصلی خودتان باز نمانید که جامعه ما نیاز به تربیت صحیح دارد و به شما خانواده عزیزم می‌گویم که بعد از شهادت من دارائی که از من بجا ماند مقداری از آن را بیاد لب تشنه حضرت ابا عبدالله(ع)  و لب تشنه خودم هنگام شهادت آبسردکن تهیه کنید و در نقاط شلوغ نصب کنید تا خیل رهگذران بنوشند.

منبع این نوشته رجا هست که من با کمی حذف از اونجا نقل کردم.

  • تعداد صفحات :36
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  

آرشیو موضوعی


آخرین پست ها


نویسندگان



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داغ کن - کلوب دات کام
\
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات