پلاک یعنی هویت

Freedom Is Not Free -- آزادی رایگان نیست

شنبه 18 دی 1389

پیشونی بندها رو با وسواس زیر و رو می کرد

پرسیدم: دنبال چی میگردی؟

گفت: سربند یا زهرا!

گفتم : چه فرقی داره یکیشو بردار ببند دیگه!

گفت: نه!... آخه من مادر ندارم!!!



این پست به عنوان پست ثابت در نظر گرفته شده و پست های جدید

زیر این پست قرار میگیرند.

شنبه 5 فروردین 1391

شلمچه بودیم!شیخ مهدی می خواست آموزش پرتاب نارنجک بده.گفت:"بچه ها خوب نگاه کنید.محمد!حواست اینجا باشه.احمد!این جوری نارنجکو پرتاب می کنند.خوب نگاه کنید تا خوب یادبگیرید.خوب یاد بگیرید که یه وقتی خودتون یا یه زبون بسته ای را نفله نکنید.من توی پادگان،بهترین نارنجک زن بودم.اول،دستتون رو می ذارین اینجا".بعد شیخ مهدی ضامنو کشید و  گفت:"حالا اگه ضامنو رها کنم ، در عرض چند ثانیه منفجر می شه".داشت حرف می زد و از خودش و نارنجک پرانی اش تعریف می کرد که فرمانده از دور داد زد:

"آهای شیخ مهدی!چیکار  می کنی؟

"شیخ مهدی یه دفعه ترسید و نارنجک و پرت کرد.نارنجک رفت و افتاد رو سر خاکریز.بچه ها صاف ایستاده بودند و هاج و واج نارنجک و نگاه می کردند که حاجی داد زد:"بخواب برادر! بخواب!"انگار همه رو برق بگیره، هیچکس از جاش تکون نخورد. چند ثانیه گذشت.همه زل زده بودند به سر خاکریز؛ که نارنجک ، قل خورد و رفت اون طرف خاکریز و منفجر شد.

شیخ مهدی رو به بچه ها کرد و گفت:"هان!یاد گرفتید!دیدید چه راحت بود!"فرمانده خواست داد بزند سرش،که یه دفعه ای صدایی از پشت خاکریز اومد که می گفت:"الله اکبر!
الموت لصدام!"بچه ها دویدن بالای خاکریز ببینن صدای کیه؟دیدند یه عراقی ای،زخمی شده و  به خودش می پیچه.شیخ مهدی،عراقی رو که دید،داد زد:"حالا بگویید شیخ مهدی کار بلد  نیست!؟ببینید چیکار کردم!"


سه شنبه 1 فروردین 1391

که دستش را می‌کشد و می‌رود. بلند می‌شوم و پتوها را مرتب می‌کنم، اورکتم را روی شانه می‌اندازم و پوتینها را پاشنه بخواب می‌پوشم. پتوی ورودی اتاق را کنار می‌زنم و بیرون می‌روم. باد خنکی به صورتم می‌خورد. می‌لرزم. مور مورم می‌شود. روی ستون رو به رویی اتاق نوشته‌اند: برای شادی روح شهدای آینده صلوات! تبسم می‌کنم.
آن سوی ستون، دشت سرسبزی است که تا پای تپه‌ها و کوه‌های سر به فلک کشیده و در ابرها فرو رفته، ادامه دارد. آدم دلش می‌خواهد روی این چمنهای خیس شبنم، غلت بزند و بعد زیر گرمای خورشید آخر زمستان دراز بکشد و بخوابد. وای خواب!
ابرهای سفید و خاکستری تنگ هم مثل پنبه‌های حلاجی شده روی کوهها جا خوش کرده‌اند و منتظر تلنگر رعد هستند تا ببارند. آن هم روز اول سال نو.
چند شب پیش که به راهپیمایی رفتیم، موقع برگشتن آسمان روشن شد. وقت نماز صبح در حال قضا بود. حمید بیات گفت که همین جا وضو بگیریم و نماز بخوانیم. از یک حوضچه کوچک وضو گرفتیم. اورکتها را پهن کردیم و دو نفری مشغول نماز شدیم. رکعت دوم بودیم که باران گرفت؛ چه بارانی! چانه‌مان شد ناودانی و باریکه آب روی سینه‌مان می‌ریخت. سلام نماز را که دادیم فقط کافی بود نیت غسل شهادت بکنیم!
از پله‌ها پایین می‌روم. پله‌های یکی از ساختمانهای شهرک آناهیتا که حالا شهرک شهید باهنر نام گرفته است؛ در پنج شش کیلومتری کرمانشاه.
بچه‌ها فوتبال بازی می‌کنند. طرفداران دو تیم هم با هیجان مشغول رجزخوانی و تشویق هستند. یکی از بچه‌های کوچک اندام می‌رود تا یکی دیگر را که درشت هیکل و قد بلند است دریبل کند که بسیجی درشت‌ اندام دست می‌اندازد و او را مثل کودکی بلند می‌کند و می‌اندازد روی دوشش و خودش در همان حال می‌دود و گل می‌زند. صدای خنده و سوت و صلوات یکی می‌شود. بوی خوش بهار را می‌شود از ورای بوی عرق تن آنها استشمام کرد. دست و صورتم را آبی می‌زنم و برمی‌گردم.
بعد از چند روز برای اولین بار است که می‌بینم بچه‌ها می‌خندند و به جنب و جوش افتاده‌اند و سرخی به لبها و لپهایشان افتاده است. دو - سه روز پیش که بلندگوها به آواز درآمدند و خبر شروع عملیات «والفجر 10» را آن هم در منطقه غرب کشور دادند، حال همه گرفته شد؛ حتی خبر فتح «حلبچه» هم آمد، بچه‌ها بیشتر پکر شدند. این درست که هنوز دو ماه از عملیات بیت‌المقدس 2 در کوههای پربرف و یخ زده «الاغ لو» نمی‌گذرد و حتی هنوز بچه‌هایی هستند که دست و پایشان آنجا یخ زد و بعضی انگشتانشان از سوز سرما سیاه شد و مجبور شدند آنها را به تیغ جراحی بسپارند، اما باز هم هر گلی بویی دارد و هر عملیاتی صفایی دارد. در شهادت باز است و وقت مغتنم. حال هم خبر رسیده که تا یکی - دو روز دیگر جا کن می‌شویم و به منطقه عملیاتی می‌رویم.
بچه‌ها سرگرم خانه تکانی هستند: پتوها در فضای آزاد تکانده می‌شود. لباسها شسته می‌شود،‌ در و دیوار، دستمال کشیده می‌شود و موها کوتاه می‌شود. عید است، عید!
حمید می‌گوید که بچه‌های گروهان هجرت تمام گردان را به ناهار دعوت کرده‌اند و قرار است هنگام سال تحویل دور هم باشیم. بچه‌هایی که برای خرید رفته بودند، برگشته‌اند و با جدیت و سرسختی مانع از پاتک زدن، به پاکتها و جعبه‌های میوه و شیرینی می‌شوند. قند تو دلمان آب می‌شود که کی به این جعبه‌ها و پاکتها می‌رسیم! توی یکی از پاکتها حنا است؛‌حنا برای روز عملیات.
نزدیک ظهر است که می‌رویم طبقه بالا،‌ بچه‌های گردان در ایوان تنگ هم در دو ردیف نشسته‌اند و گرم صحبت و بگو بخندند راهرو دراز است و جا دار و همه در آن جا شده‌ایم. ظرفها شیرینی و میوه، آن وسط، برایمان ابراز ارادت می‌کنند و ما با چشم و لبخند به آنها می‌فهمانیم که حسابتان را می‌رسیم!
از رادیوی کوچک و سیاهی که بالای ایوان گذاشته‌اند،‌ صدای تیک تاک ساعت شنیده می‌شود. هر چند لحظه‌ گوینده می‌گوید که تا تحویل سال فلان دقیقه و ثانیه مانده است.
سید جواد می‌گوید: «رفته بودم پیش بچه‌های تخریب. برای خودشان سفره هفت سین درست کرده‌اند که منحصر بفرد است. 1- مین سوسکی2- سرنیزه 3- سمبه اسلحه 4- سیم خاردار 5- سی - چهار (4- C نوعی ماده انفجاری)‌6- سیمینوف 7- سوزن»

- آغاز سال یکهزار و سیصد و شصت و هفت هجری شمسی!

آهنگ نوروزی پخش می‌شود و بعد دعای: «یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال» و دیده بوسی آغاز می‌شود. ارجحیت با پدران و برادران شهداست و سادات و فرماندهان. بدنم می‌لرزد. حالی عجیب دارم. پیام امام خمینی پخش می‌شود. تا فرمانده تعارف می‌‌کند که میوه و شیرینی بخوریم در یک آن ظرفها شیرینی و میوه مثل دل مومن پاک می‌شود! فرمانده از کسانی که صدای خوبی دارند دعوت می‌کند تا برای بچه‌ها شعری با صدای خوش بخوانند. تا سید جواد می‌آید به خود بجنبد، یک نفر دیگر شروع می‌کند به خواندن. فکر کنم خروسک گرفته! اگر صدای خوش این است، من با صدای کلفتم از او بهتر می‌خوانم.
بچه‌ها هر چند چیزی نمی‌گویند اما لب می‌گزند و بعضا کرکر می‌خندند. آن بنده خدا هم از رو نمی‌رود و سرمان را درد آورده است. دستش را گذاشته بغل گوشش و چنان صدایی بیرون می‌دهد که مرا یاد سیراب شیردان فروشهای سیار در کوچه پس کوچه‌های جوادیه می‌اندازد.
یکی از ته راهرو می‌گوید: «بچه‌ها کسی روغن گریس سراغ ندارد!» همه می‌زنند زیر خنده. اما آقای خوش صدا هنوز در حال لرزندان پیکر نازنین حافظ شیرازی در قبر است! چند شکلات به سر این خوش صدا می‌خورد. محل نمی‌گذارد. به یکباره، باران قند و شکلات و سنگریزه به سوی آقای خوش صدا باریدن می‌گیرد. یک تکه قند به حلق آقای خوش صدا می‌خورد و به سرفه می‌افتد و ما از صدای گوش خراشش راحت می‌شویم. همه می‌خندند حتی فرمانده گردان.
سفره ناهار پهن می‌شود و مشغول خوردن ناهار می‌شویم. یاد یکی از بچه‌ها می‌افتم که در گردان حمزه مسوول دسته بود. او تعریف می‌کرد: «یادش بخیر! عید بعد از عملیات کربلای پنج بود. یعنی پارسال. روز سیزدهم فروردین بود و تازه از صبحگاه برگشته بودیم که بچه‌ها دوره‌ام کردند که برویم سیزده بدر! هر چه گفتم: چه سیزده بدری؟ این حرفها چیه؟ ول کنید بابا! که اصرار و التماس کردند که الا و بالله باید برویم. از تدارکات ناهار گرفتیم و رفتیم لب رود کرخه. جای باصفایی پیدا کردیم. بچه‌ها تاب درست کردند و آخر سر، ما را هم که قیافه گرفته بودیم که مثلا مسئول دسته‌ایم به وسوسه انداختند. موقعی به خودم آمدم که دیدم تاب می‌خورم و می‌خندم. ناهار را میان گل و چمن، لا به‌لای دار و درختها فرستادیم به خندق بلا. بچه‌ها به شوخی سبزه گره می‌زدند و آه می‌کشیدند. کلی خندیدیم و عصر برگشتیم اردوگاه. یک هفته نشد که تو عملیات «کربلای هشت» خیلی از آنان به شهادت رسیدند.
با سر و صدای بچه‌ها به خودم می‌آیم. بچه‌های تبلیغات در حال پخش عیدی هستند. اسکناس‌ها تبرک شده حضرت امام که مثل طلا و جواهر در دست می‌چرخند و چشمها را به نمی‌ اشک مهمان می‌کند. بچه‌ها دم می‌گیرند که :
فصل گل و صنوبره
عیدی ما یادت نره!
فرمانده می‌خندد و با تکان دادن دست، بچه‌ها را ساکت می کند و می‌گوید: «باشد، باشد، اما عیدی شما این است که دو تا سه روز دیگر می‌رویم عملیات» بچه‌ها صلوات می‌فرستند و چند نفر سوت بلبلی می‌زنند. همه می‌خندیم. صلوات پشت صلوات.
می‌روم وضو بگیریم که باز چشمم می‌افتد به ستون رو به رو که رویش نوشته: «برای شادی روح شهدای آینده صلوات.»

راوی: داود امیریان

پنجشنبه 25 اسفند 1390

سر شب سید جواد ویرش گرفت که مجلس دعای توسل راه بیندازد. هر چه گفتم: «سید جان! قربان جدت! آخر کجا دیدی شب عید بیایند و گریه کنند و دعای توسل بخوانند؟» که بهم براق شد و گفت: «دعای توسل و مناجات که شب عید نداره.» دیدم حرف حق می‌زند. بچه‌های دیگر هم قبول کردند.

مراسم شروع شد. حمید لطفی و حسن اکبری هم وردست جناب سید جوادخان نشستند و دعا شروع شد. من هم کنار حمید نشستم. حمید در حال خواندن دعا بود و من چشم به مفاتیح داشتم. نور باریک سبز رنگ چراغ قوه کوچک سید جواد روی صفحه‌های مفاتیح پخش شده بود. دعا رسید به امام جواد (ع) که دیدم ای دل غافل از بقیه دعا خبری نیست! حمید سوزناک گفت: «قربان مظلومیتت آقاجان!»‌ یعنی سید جواد شروع کن، سید جواد هم روضه حضرت جواد (غ) را شروع کرد. سر تیر پوتینهایم را پاشنه بخواب پا کردم و رفتم سراغ اتاقهای دیگر بلکه مفاتیح پیدا کنم. هر جا می‌روم خبری نیست که نیست. تو بیشتر اتاقها مراسم زیارت عاشورا و دعای توسل بپا است. در یکی از اتاقها مفاتیح پیدا می‌کنم و تیز برمی‌گردم پایین. مفاتیح را به حمید می‌دهم. حمید شروع می‌کند، اما با رسیدن به امام حسین عسکری (ع) دوباره می‌بینم که خبری از باقی دعا نیست! عجب اوضاعی شده؟!
حمید باز می‌گوید: «قربان مظلومیتت آقاجان!» سید جواد مستأصل نیم نگاهی بهم می‌اندازد و روضه امام حسن عسکری را شروع می‌کند. دوباره با پوتینهای پاشنه بخواب می‌روم پی یافتن مفاتیح. این بار هم دست پر برمی‌گردم. گلوی سید جواد گرفته است و با آخرین توان در حال روضه خواندن است. مفاتیح را که می‌بیند می‌زند زیر گریه. خلاصه دعای توسل به خوبی به پایان می‌‌رسد.
نمی‌دانم چه خوابی می‌دیدم که داشتم تکان می‌خوردم. چشم باز می‌‌کنم. حمید بیات بالای سرم نشسته است:

- بلند شو که لنگ ظهر شد. هی ! بلند شود!

دهن دره‌ای می‌کنم و چند مشت بر سینه می‌زنم، ‌حمید بر و بر نگاهم می‌کند.

- باز چی شده؟

- می‌خواستی چه شود؟ چقدر پول و پله داری؟

دستهایم را ستون می‌کنم و می‌نشینم. هنوز گیج خواب هستم. نگاهش می‌کنم؛ تازه پشت لبهایش سبز شده و تک و توک، کرکهای نرم بر گونه و چانه‌اش روییده‌اند. پانزده سال بیشتر ندارد. بچه‌ محل هستیم. وقتی من کلاس دوم راهنمایی بودم او کلاس اول راهنمایی بود. چهار برادرند که هر چهار نفر جبهه‌اند و فقط مادرشان در تهران مانده. پدرش سالها پیش به رحمت خدا رفته است.
سرم را پایین می‌اندازم و از جیب پیراهنم یک اسکناس پنجاه تومانی بیرون می‌کشم و به طرفش دراز می‌کنم. سر می‌چرخانم به سویی دیگر که خجالت  نکشد.

- چیه؟ برای چی قیافه گرفتی؟

وقتی ازم جوابی نمی‌شنود، می‌زند زیر خنده و می‌گوید:
«هان؟ حتما فکر کردی ازت پول قرض می‌خوام آره؟ تو آن پولهایی که ازم قرض کردی بده، باقی پیشکش. این  پول را برای خرید عید جمع می‌کنم. بچه‌ها دارند می‌روند کرمانشاه. حالا پاشو برو دست و صورتت را بشور که پدر خواب را درآوردی!
حالم گرفته می‌شود.دست می‌اندازم که پول را پس بگیرم:

- بخشکی شانس! اگر می‌دانستم...

ادامه دارد ...

یکشنبه 2 بهمن 1390

سلام آقاجون! من چارسالمه. من شما رو خیلی دوست دارم. خیلی خوشحالم که امشب اومدی خونمون. فقط نمی دونم چرا بابا مصطفام هنوز نیومده.
مامانم میگه بابات رفته یه مسافرت و شاید به این زودی ها نیاد. اما نمی دونم چرا وقتی این حرفو به من می زنه روشو از من برمی گردونه و شونه هاش تکون می خوره و بعد که من می رم تا از جلو صورتشو ببینم، چشماش خیلی قرمز شده و صورتش هم خیسه!

این روزا مامانم خیلی صورتشو می شوره.نمی دونم چرا نگاش یا به منه یا به قاب های رو تاقچه و یا به در خونمون که بابا زنگ بزنه.امشب که شما اومدی خونمون من می خوام یه رازو به شما بگم. من و بابام چند روز قبل یه قول مردونه به هم دادیم. اون شبی که بابام می خواست بره مسافرت یواشکی در گوشم گفت من و تو مثل دو تا مرد باید با هم صحبت کنیم و قول هایی به هم بدیم و هیچ کسی هم از اون با خبر نشه. من هم به اون قول مردونه دادم و حتی به مامانم هم نگفتم.بابا مصطفام با دو تا دستاش شونه هامو چسبید و صورتشو آورد دم گوشمو گفت: پسرم تو دیگه بزرگ شدی و مرد این خونه ای. باید به من قول بدی مثل یه مرد به مامانت کمک کنی. مامانتو اذیت نکنی. به حرفاش گوش بدی. بهش کمک کنی و نذاری یه وقتی از دست تو ناراحت بشه.

منم گفتم بابا یه شرط داره و اون اینه که وقتی از مسافرت برگشتی اون ماشین پلیس چراغ دارو برام بخری. تو این چند روزی که بابا مصطفام نیست دلم خیلی براش تنگ شده مخصوصا برا اون خنده هاش. اما عیبی نداره...

من هم هر وقت دلم براش تنگ می شه مثل بابام میام لب تاقچه و به عکس شما نگاه می کنم. آخه بابا مصطفام هر وقت خیلی خسته بود و ناراحت، می اومد کنار تاقچه و با شما صحبت می کرد. نزدیک شما که میومد لبهاش تکون می خورد.

بعضی وقت ها هم که خیلی خسته بود شونه هاشم تکون می خورد. فکر کنم مامانم هم این روزها خیلی خسته است که مثل بابام شونه هاش تکون می خوره و چشماش قرمز می شه!بابام با شما آهسته صحبت می کرد. من که چیزی از حرف های شما دو نفر سر در نمی آرم اما اینو می دونم بابا مصطفام هر وقت با شما صحبت می کرد تا خیلی روزای بعد خوشحال بود.

اگه ده شب هم کار می کرد عین خیالش نبود.فکرشو کن اگه بابام مسافرت نبود و امشب خونه بود و شما رو می دید دیگه چی می شد. از خوشحالی بال درمیاورد و دیگه هر چی من بهش می گفتم ، می گفت چشب پسرم ،چشب عزیزم. هر چی می خواستم برام می خرید. من یه ماشین پلیس می خام که دشمنا رو تعقیب کنم. اما بابام میگه بزار بزرگتر بشی اونوقت برات می خرم.اما...

وقتی بابام بیاد و بفهمه شما خونمون اومدید و اون نبوده ،خیلی ناراحت می شه . شاید هم اونقدر ناراحت بشه که تا چند روز دیگه به حرفام گوش نده... اما نه!

بابا مصطفام خیلی مهربونه... وقتی بیاد و بوی عطر شما رو ببینه که توی خونه و محلمون پیچیده، مطمئنم به همه حرفام گوش می ده. بابام میگه شما بوی بهشت میدی. بابام همیشه از بهشت میگه...یه وقت نکنه این دفعه که مسافرت رفته، رفته باشه بهشت...!

البته به نظر میرسد این یک متن ادبی زیبا باشد تا واقعیت

یکشنبه 18 دی 1390

عبدالحمید صالح نژاد به سال 1342 در دزفول (یا به قولی دزفیل) متولد شد و 24 سال بعد ، با لباس پاسداری از انقلاب اسلامی ، در ساحل غربی اروند رود ، پنجه بر طاق عرش گرفت و بر دوش ملائک نشست. او در زمان جاودانگی ، فرماندهی گردان حمزه سیدالشهدا از لشکر 7 ولی عصر(صلوات الله علیه) را بر عهده داشت. آن چه می خوانید متن کامل تنها وصیت نامه ی به جا مانده از آن فرزانه ی در خون طپیده است:


بسم‌الله الرحمن الرحیم

شهادت مى‌دهم به یكتایى پروردگار تبارك و تعالى و اینكه محمد (ص) رسول او و على(ع) جانشین به حق رسول اكرم(ص) مى‌باشد. طبق معمول باز مى‌خواهم به جبهه بروم و گفتم براى چندمین بار وصیت‌نامه بنویسم شاید این بار فرجى باشد.

داشتم فكر مى‌كردم كه انسان فقط یك بار است كه خوب به جبهه مى‌رود و آن وقتى است كه به شهادت مى‌رسد. هر چند سال ها كه در جبهه باشد و اجر شهید را هم بگیرد ولى آن یك بار است كه انسان با همه اخلاص پا را به جبهه مى‌گذارد و فكر مى‌كنم كه همه آن جبهه رفتن ها براى پاكسازى كاملى است كه براى یك لحظه آخر بوجود مى‌آید و من مطلب را با ماندن در جبهه و حسرت بر رفتن شهیدان براى خودم به اثبات رسانده‌ام، من چه باید وصیت كنم تا حق تمام مردم را اداء كرده باشم ، الا وصیت بر حفظ اسلام و شناخت فرهنگ آن و دل را با غلتیدن در برنامه‌هاى مكتب به اطمینان رساندن؟

بعضى شما انسان هاى قالبى به كجا مى‌روید؟ شمایى كه بندهاى دلتان را با بندهاى دنیا محكم گره كرده‌اید و با آرزوهاى پى‌درپى عمرى دراز را براى خود محاسبه كرده‌اید و خود را در قالب هاى محكم كرده‌اید كه هیچ دردى از این رنج هاى انسان هاى محروم را درك نمى‌كنید و با مربوط دادن حفظ این جبهه‌ها به دیگران خود را از آن ساقط كرده‌اید و گوش خود را گرفته‌اید تا نداى پى‌درپى امام را و گریه‌هاى دردآلود مادران شهید را و كودكان یتیم را نشنوید و چشم هایتان را بسته‌اید تا مصیبت هاى مردم را به چشم نبینید تا خود در كنار همسرانتان آرام بیاسایید. دگر باز ایستید كه به قول على(ع) هیچ چیز این بندهاى دنیا را از جان شما پاره نمى‌كند الا در زیر دندان مصیبت ها. بعضى‌ها ,كمى سستى تن و روح را بشكنید و هجوم روحى داشته باشید كه خداوند همه ما را در راه عشق آزمایش مى‌كند.

خداوندا ! خود شاهدى كه حق هیچكس از دوستان و خانواده‌ام را اداء نكرده‌ام. اى كاش مى‌توانستم حق ولى فقیه و رهبرم را اداء كنم و اى كاش مى‌توانستم مفهوم گریه‌هاى نیمه شب امام را درك كنم. اى كاش دردى از دردهاى این مردم معصوم را درمان مى‌كردم. و اى كاش مى‌توانستم حق محبت هاى دوستان را اداء مى‌كردم.

خدایا ! هر كدام از این برادران كه در جبهه به شهادت مى‌رسیدند مى‌دانى كه خدایا زخمى بر قلبم به جا مى‌گذاشتند تا جایى كه خدایا تقاضاى مرگ مى‌كردم و تنها وصایا و هدف آنها بود كه مرا آرامش مى‌بخشید.

خداوندا ! ملت ما را آن چنان ایمانى عطا كن تا در جریانات پیچیده اجتماعى فرو نریزند و آنچنان ایمانى به مجاهدان همراه با فرهنگ عطا كن تا انعطاف هاى سخت جبهه‌ها آن ها را نلرزاند و رهبر ما را با جوان هاى ما پیوندى آهنین عطا فرما.

دو سوم از تمام دارائیم را به همسرم و بقیه را به پدر و مادرم تحویل دهید و والدینم، همسرم را مثل دختر خودشان نگهدارى كنند و حتما همسرم در تربیت فرزندم كوشا باشد و این جریانات در روح تو تأثیر نكند و از فاطمه‌گونه بودن تو در این زندگى سخت ما تشكر و قدردانى بسیار مى‌كنم.

و من الله التوفیق.

حمید صالح‌نژاد

روحمان با یادش شاد

  • تعداد صفحات :36
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  

آرشیو موضوعی


آخرین پست ها


نویسندگان



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داغ کن - کلوب دات کام
\
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic