پلاک یعنی هویت

Freedom Is Not Free -- آزادی رایگان نیست

شنبه 18 دی 1389

پیشونی بندها رو با وسواس زیر و رو می کرد

پرسیدم: دنبال چی میگردی؟

گفت: سربند یا زهرا!

گفتم : چه فرقی داره یکیشو بردار ببند دیگه!

گفت: نه!... آخه من مادر ندارم!!!



این پست به عنوان پست ثابت در نظر گرفته شده و پست های جدید

زیر این پست قرار میگیرند.

جمعه 1 اردیبهشت 1391

شبی در عالم خواب دیدم که جواد به من گفت: « مادرم! شما شب های جمعه دیگر سر قبر من نیایید ، چون ما شب های جمعه به کربلا می رویم ، وقتی شما می آیید ، حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام می فرماید: «شما بازگردید ، دیدار مادرتان واجب تر است»

پنجشنبه 31 فروردین 1391

اواخر سال 1362 عملیات خیبر  تازه آغاز شده بود. من پسرک لوسی بودم که فکر می کردم جبهه مثل شهر بازی است ، چرخ و فلک سوار می شیم و ترقه بازی می کنیم، به خاطر همین طرز نگاه، از یکی از نزدیکانم که از فرماندهان سپاه بود تقاضا کردم این بار که به جبهه رفتی مرا هم با خودت ببر. گفت باشه.
چند روز بعد، راهی فرودگاه مهرآباد شدیم و پس از سوار شدن بر هواپیما به اهواز رسیدیم در همان مدخل ورودی نگرانی و پشیمانی عجیبی بر روانم سایه افکند، چرا که سالن فرودگاه تا چشم کار می کرد، مجروح و زخمی خوابیده بود و از هر گوشه ای صدای ناله ای بلند بود. ولی دیگه روم نمی شد بگم من می خوام برگردم.
از فرودگاه اهواز یکسره رفتیم به مقر "ستاد امداد و درمان جنوب"  واقع در خیابان کیانپارس و شب را در آنجا به استراحت پرداختیم.
به هر بدبختی بود وضو گرفتم و چند بار نماز خواندم، نمی دونستم نماز خوف بود و یا نماز صبح ، به خاطر حجم زیاد آتش و صداهای سهمگین ، نمازهایم معمولاً به اتمام نمی رسید و خلاصه نفهمیدم نمازم قضا شد یا نه؟
فردا صبح، پس از نماز صبح راهی منطقه "عملیات خیبر"  شدیم از دو سه تا جاده امکان رفتن به طرف منطقه جزیره مجنون ، طلائیه و جفیر بود، از یکی از این راهها رفتیم و  در سه راهی جفیر از کنار ایستگاه صلواتی ، وارد بیمارستان صحرایی خاتم الانبیاء (صلی الله علیه و اله و سلم) شدیم و در یک سنگری مستقر گشتیم که بهش می گفتند سنگر فرماندهی. آنجا با عده ای آشنا شدم که گل سر سبدشون  "دکتر محمدعلی رهنمون"  بود که چند تا ویژگی داشت، بسیار خوش اخلاق بود ، خوش سیما بود و دوستداشتنی، دیگریشون دکتر عراقی زاده بود ، خیرآبادی، اباذری، جدیدی، دکتر خاتمی، دکتر طهماسبی، دکتر دیانت و عده ای دیگر که نامشون در خاطرم نیست در آن سنگر حضور داشتند. همه چی به آرامی پیش می رفت و البته کم و بیش سر و صدای گلوله های 80 و 81 و 155 و 135 و 120 فرانسوی و راکد و اینجور چیزها می اومد، ولی زیاد نبود. شب را در سنگر به استراحت پرداختیم و صبح برای نماز صبح از خواب بلند شدیم. من تازه طلبه شده بودم. به همین خاطر ، در ادای "حرف ضاد" در "ولاالضالین" سوره حمد مشکل داشتم و سخت تلفظ می کردم و برای اینکه یه وقت خدایی نکرده مشکلی پیش نیاد وضو را خیلی محکم می گرفتم، تا به این زودیها باطل نشه، خلاصه رفتم دنبال آب و گلاب بروتون دستشویی و مقدمات و موخراتش،  از سنگر که اومدم بیرون ، برخلاف آرامش نسبی شب ، وضع عجیبی  بود، بیرون سنگر،  جهنمی بود وصف نشدنی، چرا که سنگرهایی که در خط  اول جبهه می ساختند که کمی عقبتر از خط مقدم بود ، تیرآهن های به هم چسبیده ای بود که روی آنرا با پلیت های گالوالیزه می پوشاندند و روی آن را به ارتفاع بیش از یک متر یا شاید هم بیشتر خاک می ریختند ، این سنگرها معمولاً در بسیار کوچکی داشت و از سایر جوانب نیز هیچ راه دررویی نداشت و در عمق چهار ، پنج متری زمین بنا می گردید ، بنابراین طبیعی بود که صداها کمتر از خارج سنگر به داخل بیاید.
می گفتم : وضع عجیبی بود، چرا که  - گلوله دوشگا، کالیبر50 ، راکت، موشک، توپ و خمپاره از هر طرف می بارید.
به هر بدبختی بود وضو گرفتم و چند بار نماز خواندم، نمی دونستم نماز خوف بود و یا نماز صبح ، به خاطر حجم زیاد آتش و صداهای سهمگین ، نمازهایم معمولاً به اتمام نمی رسید و خلاصه نفهمیدم نمازم قضا شد یا نه؟
سلانه سلانه با تعقیب و گریز اومدم به طرف سنگر، نزدیک سنگر یکی به من گفت؛ سنگرتان را زدند، پیش خودم گفتم دروغ می گه اشتباه می کنه اما اومدم هر چی گشتم سنگر را ندیدم، بعد متوجه شدم یک جایی هست که قبلاً نزدیک سنگر ما بود، رفتم نزدیک، دیدم که در همانجا سرو قامتی بدون سر خوابیده است دقت کردم دیدم دکتر خیرآبادی است که سر در بدن نداشت و کوهی بر زمین افتاده ، متوجه شدم او نیز عراقی زاده است ، هر دو سر نداشتند و سرهایشان در میان خاکهای سنگر بود ، خودم دیدم .
از این ماجرا؛ نگرانیم بیشتر شد، چرا که یکی از نزدیکانم نیر در میان آنها بود به سرعت به سوی اورژانس بیمارستان صحرایی دویدم در همان تخت اول دیدم که "دکتر محمدعلی رهنمون" دستها و پاهایش قطع شده و گویا سالهاست که به بهشت جاودان پرکشیده است .

شنبه 26 فروردین 1391

جمال، یكی ازفرزندان این ملت بود كه دردنیای پر از ظلم اسارت جان داد. او چند روزقبل از شهادتش، با من همسخن شد و پس از آنكه ازامام خمینی ومظلومیت او در این عصرگفت، از ما خواست كه اگر به ایران برگشتم، این پیام رابه مردم بدهم: ای ملت قدر شناس! فرزندان شما درزندانهای عراق هرگز تسلیم فرهنگ بیگانه نشدند و بر ایمان خود باقی ماندند .تعدادی از آنها نیز به خاطربیماری و... شهید شدند.

من ازشما برادران وخواهران یك تقاضا دارم وآن این است كه هرگز بدون حجاب اسلامی و بدون وضو در خیابانهای این سرزمین حركت نكنید!

راوی : كمال قادری- كرج                                                                   

دوشنبه 21 فروردین 1391


حوزه شلوغ شده بود.
"حوزه علمیه" نه؛ "حوزه هنری".
"زم" که چندی قبل آوینی را از آن جا تارانده بود، حالا شده بود صاحب عزا!

آهنگران اما، زور می زد تا در باغ شهادت را باز کند:

اگر آه تو از جنس نیاز است
در باغ شهادت باز باز است
می خواند و گریه می کرد. می خواند و اشک در می آورد.

گفتم اشک!

مگر دیگر اشکی هم برای مان گذاشته بود؟
از خرداد 68 که یتیم شدیم، اشک چشممان خشکید.
حالا سید آمده بود تا دوباره فریاد "یا حسین" در خیابان های دولت سازندگی و دوران بازندگی، طنین انداز شود.
سید آمد تا باز به دیدگان خشکیده مان، اشک ببخشد و طراوت زیارت عاشورا یادمان آرد.

همه ناله می زدند. همه می گریستند. کسی به دیگری نمی نگریست.

من اما ...
آن قدر زمان جنگ عشق آهنگران داشتم که هر وقت در جبهه می شنیدیم آمده، حتما باید از نزدیک زیارتش می کردم.
امروز اما ...
حال نداشتم بروم جلو. همه عزادار شده بودند. امروز روز عزا بود.

سردار پاستوریزه جبهه ندیده بسیج، برای این که  از فشار برهد، گفته بود تا پرونده ای در بسیج به نام "سید مرتضی آوینی" به تاریخ گذشته تشکیل دهند تا اگر روزی پرسیدند چرا "هنرمند بسیجی"؟ کارت بسیجش را رو کند.

هر کی به فکر خویشه ...

همراه "داود امیریان" کنار اتاقک "دفتر ادبیات و هنر مقاومت" ایستاده بودیم.

به یاد روزهای آفتابی جنگ، ونگ می زدیم.

انگار مصطفی را از "سومار" می آوردند.

پنداری پیکر "سعید" را از همسایگی "دجله" برمی گرداندند.
شاید استخوان های "سید محمد" را از "سه راه مرگ" هدیه می آوردند.
هر چه که بود و هر که می آمد، عطر شهادت در شهر می پراکند.

از دور دیدمش. نه خیلی دور، ولی کسی متوجه نشد.

همه در محوطه اصلی بودند و من و داود، متوجه شدیم تابوتی پیچیده در پرچم افتخار آفرین ایران اسلامی، از در پشتی حوزه هنری وارد حیاط شد.
بر شانه داود که زدم، دویدیم.

زیر تابوت را که گرفتیم، ده دوازده نفر نمی شدیم. داشتیم می رسیدیم به مردم.

سرم را بر تابوت گذاشته و می گریستم. من عقب بودم و داود جلوتر.
کسی از پشت بر شانه ام زد و از حال خوش خارجم ساخت:
- آقا میگه تابوت رو بذارین زمین.
- آقا؟
برگشتم پشت سرم را ببینم، که چشمم به قیافه خندان – ببخشید، مثلا گریان – حاجی زم افتاد. کفرم درآمد. به یک باره همه ظلم و ستم ها پیش چشمم رژه رفتند:
- زم ... هم اسم خودش رو می ذاره آقا.
همه شنیدند. داد زدم. از ته دل.
می خواستم بلندتر داد بزنم تا همه بهتر بشناسندش.
آن مرد اما، ول کن نبود. دوباره بر شانه ام زد:
- گفتم آقا میگه تابوت رو بذارین زمین ...
- برو بینیم با ...
وای خراب کردم.
رویم را که برگرداندم تا حالش را بگیرم، حالم گرفته شد.
آقا بود. واقعا. خودش بود. درست پشت سر تابوت داشت گام می زد و می آمد.
زدم بر شانه داود:
- داود، سریع تابوت رو بذار زمین ... آقا ...

خودم را انداختم روی تابوت و های های گریستم. داود و دیگران هم.

آقا ایستاد بالای سر آقا سید. چشمانش بارانی بود، حالاتش طوفانی.
من اما، رعد و برق شدم.
دلم می سوخت.
تازه او را شناخته بودم، ولی حالا از همه جلو زده و پریده بود.

رو کردم به آقا:

- آقا ... اینم سید مرتضات ...
شلوغ شد. من هم شلوغ شدم.
همه آمدند. آقا که رفت، تازه جمعیت ریخت آن جا و ...

خوب شد آقا آمد.

اگر آقا نمی آمد:
"سه قطره خون" مسیح – مثلا روزی نامه جمهوری اسلامی – همچنان به عناوین جعلی "بسیج صدا و سیمای" استان و شهرستان و بخش و دهداری و روستا، علیه سید مرتضی بیانیه صادر می کرد.
و همچنان داداش کوچیکه حاج اکبر، پخش صدای آوینی از جعبه جادویش را حرام و ممنوع اعلام می کرد.
اگر آقا نمی آمد، شاید لازم بود تا پیکر آوینی را همچون پیکر اولین شهدای عملیات تفحص، پزشک قانونی وارسی کند و سوراخ های ترکش مین والمری را، "اثرات فرو رفتن شیئی سخت همچون پیچ گوشتی در چند جای بدن" اعلام کند!

آوینی که رفت، آنهایی که سال های جنگ از قم آن طرف تر را ندیدند، تازه فهمدند "فکه" هم روی نقشه دیدنی است.

پای آوینی که بر مین گل کرد، تازه آنهایی که می گفتند "چرا جنگیدیم؟" متوجه شدند که فکه بخشی از خاک ایران اسلامی است و این پیکرهای استخوانی که همچنان بر دوش ها روانند، از این سوی مرز، یعنی داخل کشور خودمان می آیند. یعنی دشمن تا آخرین روزها حتی، در خانه مان جا خوش کرده بود تا نقشه را جعل کند که نتوانست.

آوینی که خونین شد، ما هم تازه یاد رفیقان مان افتادیم که پیکرشان را بر خاکریز جای گذاشتیم.

آوینی که شهید شد، حضرات رضایت دادند تا فیلم اولین سری عملیات تفحص و کشف شهدا را از طبقه بندی "خیلی محرمانه" خارج کنند و بگذارند مردم بفهمند:
در فکه، چه خبر هاست هنوز؟!

شنبه 12 فروردین 1391

سلام مامان قهرمانم :
میدونی ....!
حالا که روز تولدته من و آبجی می خواستیم قشنگ ترین هدیه رو برات بخریم ولی نمی دونستیم چی بخریم.
دختر خاله می گفت برات یه دست کامل لوازم آرایش بخریم.
می گفت اگه مامانت آرایش کنه زخم های روی صورتش کمتر معلوم می شه...
می گفت :
زشته یه معلم با سرو صورت زخمی سر کلاس بره
می گفت:
شاگردهاش می فهمند شوهرش...
میدونم تو هیچ وقت برای خودت از این چیزها نمی خری
آخه همش رو می دی پول دارو و بیمارستان بابا...
بابا هم که تو رو کتک میزنه...
فحش می ده...
حرف هایی می زنه که ما نمی فهمیم
فقط می بینیم و گریـــــه می کنیم.
من و آبجی خوب می فهمیم که وقتی بابا موجی می شه تو دستای مارو می گیری و می بری تو اتاق دیگه...
بعد می ری تا بابا کتکت بزنه
و موهای قشنگتو بکشه...
من و اون خوب می دونیم چرا این کارو می کنه .
آخه اگه تو نری جلوی بابا اون خودشو می زنه

دست خودش نیست...
تو هم چون بابا رو خیلی دوست داری نمی خواهی بابا خودشو بزنه ...
به قول خودت یه ذره از سهمت و فداکاری هاش رو میدی
از ترکش های توی بدنش
از موجی شدنش
از...
ما می فهمیم که وقتی بابا آروم می شه سرش رو می گیره و چقدر گریه می کنه
وقتی می فهمه چیکار کرده ناراحت می شه
دستت رو می بوسه...تو هم گریه می کنی ...
من و آبجی صدای گریه تو و بابا رو می شنویم.
مامان جون!
مامان خوب و قهرمانم!
پس سهم ما چی می شه؟
ما هم می خوایم مثل تو و بابا قهرمان باشیم
می خوایم روز تولدت پول هامون رو بدیم به تو تا برای بابا دوا بخری
فقط تو رو خدا این دفعه بذار بابا ما رو جای تو کتک بزنه ...

مامان جون، تولدتـــــــــ مبارکـــــــــــــــــ

چطور باید جواب این جانبازهارو بدیم خدا میدونه


منبع: وبلاگ محمد معظمی

  • تعداد صفحات :36
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  

آرشیو موضوعی


آخرین پست ها


نویسندگان



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داغ کن - کلوب دات کام
\
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات