پلاک یعنی هویت

Freedom Is Not Free -- آزادی رایگان نیست

شنبه 18 دی 1389

پیشونی بندها رو با وسواس زیر و رو می کرد

پرسیدم: دنبال چی میگردی؟

گفت: سربند یا زهرا!

گفتم : چه فرقی داره یکیشو بردار ببند دیگه!

گفت: نه!... آخه من مادر ندارم!!!



این پست به عنوان پست ثابت در نظر گرفته شده و پست های جدید

زیر این پست قرار میگیرند.

سه شنبه 27 تیر 1391

گرچه تمامی عملیات های مقاومت، قهرمانانه و جالب بود ولی در برخی از آنها مسائلی رخ می داد که بسیار جالب تر می شد.در این بین می توان به عملیات موسوم به عملیات «الشهید الحی» یا «شهید زنده» اشاره کرد.
«عملیات شهید الحی یا شهید زنده، نوعی عملیات استشهادی بود. او هم مثل دیگر شهادت طلبان، مقابل دوربین وصیت نامه خود را خواند. آمد و با من خداحافظی کرد و خیلی با هم صحبت کردیم. از این برادر خواسته شد که در منطقه ای خیلی عمقی، در مرز لبنان و فلسطین در داخل منطقه اشغالی، تعدادی بمب بزرگ بر سر راه کاروان صهیونیستها کار بگذارد، سپس در نزدیک همان منطقه منتظر بنشیند و اقدام به انفجار بمب ها با بی سیم کند. بعد از این که بمبها را منفجر کرد، در حالی که خیلی خوب به سلاح، بمب و مواد منفجره مسلح بوده به تنهایی به کاروان حمله ببرد و با هر کس که زنده مانده است بجنگد و همه آنها را بکشد. وقتی کاروان آمد، او بمب ها را منفجر کرد و تعدادی از صهیونیستها را کشت.
سپس بر سرشان فرود آمد تا با آنها درگیر شود. به همه ماشینها شلیک می کرد، اما صهیونیستها به کوه ها گریخته بودند و او تنها مانده بود و کسی را پیدا نکرده بود تا خودش را بین آنها منفجر کند یا به آنها تیراندازی کند! او سالم برگشت. به او گفتم: "چرا زنده برگشتی؟" گفت:"کسی را پیدا نکردم که مرا بکشد، خب برگشتم به مواضع خودمان."
او که برای شهادت رفته بود و زنده برگشته بود، عنوان «شهید زنده» یافت. از این عملیات هم از دور فیلم برداری شده است.»ماجرا از این قرار است:
«صبحدم روز پنجشنبه 15 تیر 1374 ( 6ژوئیه 1995م)، گروهى از رزمندگان مقاومت اسلامى لبنان، در حالى که هر کدام مقدار زیادى مواد و تجهیزات انفجارى در کوله‏پُشتى خود حمل مى‏کردند، با گذر از خطوط امنیتى و مواضع و پایگاه‏هاى ارتش اسرائیل و مزدوران ارتش جنوب لبنان [میلیشیاى لحد]، به عمق منطقه‏ى اشغالى در نزدیکى «قلعه الشقیف» وارد شدند. جاده‏ى استراتژیک «دیِرمِیماس» براساس اطلاعات و شناسایى‏هاى انجام شده قبلى، بهترین نقطه براى عملیات شهادت‏طلبانه تشخیص داده شده بود.
 
شانزده بمب قوى، با فاصله‏هایى حدود پنجاه متر، در سه نقطه‏ى مختلف‏کار گذاشته شدند. بر روى بمب‏ها که حاوى صدها ساچمه‏ى فلزى به عنوان ترکش بودند، پوششى جهت اختفا کشیده شد تا نیروهایى که از آن‏جا مى‏گذرند، متوجه نشوند.
 
جوانى حدود بیست ساله، پس از روبوسى و وداع با دیگر همرزمان، از گروه جدا شد و به میان درختچه‏هاى بالاى تپه کنار جاده دوید و خود را آن‏جا پنهان کرد. جوان که مقدارى مواد منفجره به دور بدن خود بسته باید دستگاه انفجار چاشنى بمب‏هاى کار گذشته شده را در دست مى‏فشرد.
 
دیگر نیروهاى مقاومت اسلامى، در بالاى ارتفاع مشرف بر جاده و محل عملیات، در حالى که از فاصله‏اى دور ناظر صحنه بودند، یک‏دستگاه دوربین فیلم‏بردارى ویدئویى کار گذاشتند تا از آن‏چه اتفاق خواهد افتاد، تصویربردارى کنند.
 
ساعاتى بعد، کاروانى نظامى متشکل از دو کامیون و یک جیپ، به منطقه نزدیک شد. جوان که به شدت انتظار آمدن قافله را مى‏کشید، با گذر اولین کامیون و موازى شدن آن‏ها با محل‏هاى بمب‏گذارى شده، فریاد «یاحسین‏» سرداد و چاشنى‏ها را یکى پس از دیگرى فشرد. سه انفجار پیاپى، منطقه را به لرزه در آورد و انعکاس صداى آن در کوه‏ها و دره‏هاى اطراف، نیروهاى دشمن را که هراسان از ماشین‏ها پیاده مى‏شدند، وحشت‏زده کرد.
 
جهنمى از آتش و انفجار کامیون‏ها را در بر گرفت. نیروهاى صهیونیست، دستپاچه و هراسان، به هر طرف پا به فرار گذاشتند؛ بدون این‏که تا دقایقى بتوانند عکس‏العملى از خود نشان بدهند. اتومبیل‏ها در جاى خود متوقف شدند. اجساد کشته ها و مجروحین در کامیون‏ها باقیمانده بود. کماندوهاى وحشت‏زده، بى‏هدف، به هر سمتى تیراندازى مى‏کردند و دقایقى بعد از انفجار بود که جرأت کردند از جانپناه خود خارج شوند. ناگهان سه نارنجک دستى، یکى پس از دیگرى، میان نیروهاى صهیونیست پرتاب و منفجر شد که تلفاتى به بار آورد.
 
نیروهاى اسرائیلى، به خیال این‏که مورد تهاجم گروهى عظیم از رزمندگان مقاومت اسلامى قرار گرفته‏اند، گیج و مبهوت، فرار را بر ماندن ترجیح دادند. در آن میان، جوان که لباس کماندویى سبز رنگ و جلیقه مملو از مواد منفجره بر تن داشت، از میان درختچه‏ها خارج شد و در حالى که دستش را بر ماشه اسلحه‏ى ام.16 خویش مى‏فشرد، به طرف کامیون‏ها دوید. با وجود درگیرى‏هاى شدید و تیراندازى زیاد، ناگهان اسلحه جوان دچار نقص شد و گیر کرد، ولى او خونسرد و آرام، به رفع گیر اسلحه پرداخت و بدون این‏که با مقاومتى از سوى صهیونیست‏ها روبه‏رو شود، دوباره به تیراندازى پرداخت و میان کامیون‏ها که بر اثر انفجار متلاشى شده بودند، مى‏دوید و به دنبال سربازان دشمن مى‏گشت.
 
طرح عملیات این گونه بود: پس از آن‏که نیروهاى کماندویى دشمن طبق روال همیشه، پس از حمله به گوشه‏اى پناه مى‏برند، جوان رزمنده به میانشان بدود، خود را منفجر کرده و به این وسیله ضربه‏ى نهایى را بر آن‏ها وارد کند؛ ولى صهیونیست‏ها از فرصت استفاده کرده و پا به فرار گذاشتند.
 
این درگیرى لحظه به لحظه توسط دوربین ثبت و ضبط مى‏شد. همرزمان شهید، از دور نظاره‏گر بودند، و هر لحظه منتظر آخرین انفجار و شهادت او.دقایقى گذشت، ولى از انفجار خبرى نشد. جوان رزمنده همچنان در میان اجساد کشته‏ها، مجروحین و کامیون‏ها مى‏گشت، ولى دیگر کسى را نیافت. همه گریخته بودند. خودش خنده‏اش گرفت. نمى‏دانست چه کند؛ مکثى کرد، یک بار دیگر با نگاه اطراف را وارسى کرد و چون جنبنده‏اى ندید، مسیرى را که از آن‏جا آمده بود، در پیش گرفت و به محل استقرار همرزمانش شتافت.
 
یک ربع ساعت گذشت که جوان به دوستانش پیوست. همه مبهوت ولى خوشحال، او را در آغوش کشیده و خوش آمد گفتند. جالب آن بود که ساعتى قبل با او وداع کردند؛ به این تصور که او در عملیات به شهادت خواهد رسید.

[انجام دهنده این عملیات،]شهید محمد عبدالامیر حمید (حمزه) متولد 1353 در روستای میس الجبل از توابع مرجعیون در استان نبطیه در نزدکی مرز فلسطین اشغالی بود که چندی بعد در روز پنجشنبه 9 اسفند 1375 در عملیاتی دیگر علیه نیروهای اشغالگر در موضع اشغال شده ی الدبشه به شهادت رسید.»

چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391

خاطره‌ای که می‌خوانید، روایت سردار سید محمد باقرزاده است که 23 اردیبهشت 81 در سالروز اربعین حضرت سیدالشهداء علیه السلام از شبکه سوم سیما پخش شد:
 
«یکی از دوستان ما در خلال کاوش شهدا، پیکر طیبه‌ای را در یکی از کوه‌های اطراف گیلان‌غرب، منطقه شیاکو و کوه‌های چرمیان پیدا کرده بود. او خودش از اهالی اطراف گیلان‌غرب است و تعریف می‌کرد که من این پیکر مطهر شهید را داخل آمبولانس گذاشتم و چون دیر وقت بود، شب هنگام، ساعت تقریباً 12 شب به منزل رفتم و شب را سپری کردم.
 
پیکر شهید در آمبولانس بود و آمبولانس را جلوی خانه پارک کردم و به خانه رفتم؛ صبح که بیدار شدم، مادرم گفت: شما دیشب شهیدی را با خود آوردی؟ گفتم: بله. گفت: پس چرا شهید را داخل خانه نیاوردی؟ گفتم: مگر چه شده؟ گفت: من دیشب خواب این شهید را دیدم که گفت: شما در جای گرم و نرم آرمیده‌اید و من در آمبولانس. آیا این رسم مهمان‌نوازی است؟...
 
مادرم به شدت متأثر شد و به من دستور داد که پیکر شهید را به خانه بیاورم. در فاصله‌ای که رفتم شهید را بیاورم، مادرم بالای اطاق را جاجیم و نمد پهن کرد و هر آنچه برای پذیرایی از مهمان داشت، مهیا کرد و بعد این پیکر طیبه را که کفن شده بود در آن جایگاه قرار داد و دو زانو در مقابل شهید نشست و به مانند اینکه دارد با یک فرد زنده صحبت می‌کند - کما اینکه شهدا زنده هستند-  با همین حضور و توجه و معرفت شروع به صحبت کردن با شهید کرد و از ایشان عذرخواهی کرد».

شنبه 16 اردیبهشت 1391

بعداز اینکه خبر آمد به معراج رفتیم ، وقتی بابا به تابوتی که استخوانهای پسرش درون اون بود رسید یه درخواست عجیبی کرد : لطفا یه ترازو برام آماده کنید. درخواستی که دل همه رو لرزوند . حاجی بگذر ... امّا فایده نداشت . خلاصه ترازو آماده شد و کفن پسرش رو گذاشت و کشید . ترازو 2/5 را نشون داد . بابا دستشو بالا گرفت وسه مرتبه گفت : خدارو شکر ،خدارو شکر،خداروشکر

گفتم حاجی مطلب چیه ؟ همانطور که اشک تو چشماش حلقه زده بود گفت: وقتی پسرم به دنیا اومد خبر دادن خدا یه پسر تپل بهت داد که 2/5 وزنشه ، حالا که کشیدمش خدارو شکر کردم گفتم خدایا امانت داده بودی ، امانتو پس بگیر با همون وزنی که داده بودی... الحمدالله...

دوشنبه 11 اردیبهشت 1391



لحظه وصال یک مادر شهید به فرزندش/ اطلاعاتی از نام این مادر شهید در اختیار نداریم

حاجیه خانم سیده هنده حسینی مادر شهیدان محمد و جابر آقاجانی خاطرات آن روزهایش را برایمان به تصویر می‌کشد. 

محمد طاقت دیدن دستان تاول زده‌ام را نداشت. خیلی کوچک بود. یک‌بار گفت: «مادر ما حاضریم گرسنه بمانیم ولی شما کارگری نکنید. جابر مسئول پایگاه بسیج محل بود. و محمد قاری قرآن و چه صوت زیبایی داشت. هنوز هم قرآن محمد را روی طاقچه‌ی خانه می‌گذارم تا هروقت دلم برای دیدنش تنگ می‌شود به یاد او چند آیه بخوانم.

از کدام‌یک از پاره‌های جگرم بگویم. از جابر بگویم که یک‌بار کت و شلوار زیبایی پوشید و گفت: «مادر الآن داماد شدم». انگار دنیا را به من داده بودند. شوخی او را جدی گرفتم و صحبت ازدواج را پیش کشیدم، اما او دلش جای دیگری بود. خندید و گفت: «مادر :همسر من تفنگ است».

و حالا همیشه حسرت می‌خورم چرا او را در لباس دامادی ندیدم. جوان بود و شوق زندگی داشت. هردو از کنارم پر کشیدند آرام. خودم خواسته بودم. خودم آن‌ها را به قربانگاه فرستادم. تا اسماعیلی شوند برای حسین زمان. حتی یادم هست وقتی جابر به مرخصی آمد. گفتم: «چرا آمدی مگر نرفته بودی که شهید شوی؟» آن روز همه به من با تعجب نگاه کردند.

جابر گفت: «انشاالله شهید می‌شوم مادر» شاید غریب باشد که خودت فرزندت را به پیشواز مرگ بدرقه کنی. اما با صلابت بدرقه کردم. جابر به قولش عمل کرد و در عملیات کربلای 5 آسمانی شد.

اما خبر شهادت محمد پاهایم را ناتوان ساخت. در بازار فروش ماست و سبزی بودم که گفتند محمد شهید شد. همان‌جا بی‌هوش بر زمین افتادم. محمد به مولایش اباالفضل العباس (ع) اقتدا کرد. درکردستان با دست‌های شکسته و چشمان از حدقه بیرون آمده به استقبال مرگ سرخ شتافت.

حاجیه خانم هنوز هم یک آسمان صبر در سینه دارد و یک کهکشان امید در نگاهش موج می‌زند.

چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391

یه پسر بچه رو گرفتیم که ازش حرف بکشیم. آوردنش سنگر من. خیلی کم سن و سال بود. بهش گفتم: « مگه سن سربازی توی ایران هجده سال تمام نیست؟ » سرش را تکان داد. گفتم: « تو که هنوز هجده سالت نشده! » بعد هم مسخره اش کردم و گفتم: « شاید به خاطر جنگ ، امام خمینی کارش به جایی رسیده که دست به دامن شما بچه ها شده و سن سربازی رو کم کرده؟ » جوابش خیلی من رو اذیت کرد. با لحن فیلسوفانه ای گفت: سن سربازی پایین نیومده ، سن عاشقی پایین اومده »

چه تفاوت عجیبی است بین عشق آسمانی و عشق زمینی...

  • تعداد صفحات :36
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...  

آرشیو موضوعی


آخرین پست ها


نویسندگان



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داغ کن - کلوب دات کام
\
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات