پلاک یعنی هویت

Freedom Is Not Free -- آزادی رایگان نیست

شنبه 18 دی 1389

پیشونی بندها رو با وسواس زیر و رو می کرد

پرسیدم: دنبال چی میگردی؟

گفت: سربند یا زهرا!

گفتم : چه فرقی داره یکیشو بردار ببند دیگه!

گفت: نه!... آخه من مادر ندارم!!!



این پست به عنوان پست ثابت در نظر گرفته شده و پست های جدید

زیر این پست قرار میگیرند.

پنجشنبه 3 اسفند 1391

سردار شهید حسن شاطری رییس ستاد بازسازی ایران در لبنان از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس بود که در امور مهندسی جنگ، راهسازی و جاده سازی در مناطق جنگی فعالیت داشت.شهید شاطری از فرماندهان اخلاق محور دفاع مقدس و پس از آن بود که مدتی پیش به دست تروریست های صهیونستی به دیار یاران خیبری اش پرکشید.

در همین راستا بر آن شدیم تا به بیان گوشه ای از زیبایی های زندگی این فرمانده، در قالب خاطره گویی بپردازیم، لیکن کمی متفاوت تر. مرسوم است در چنین مواقعی رسانه ها به سراغ همرزمان و یا خانواده شهید می روند و به انتشار خاطرات از زبان آنها می پردازند. رویش نیوز این بار سنت شکنی کرد و پای خاطره گویی یک سرباز ساده‌ی تحت امر شهید حسن شاطری نشست تا از زاویه دیگری به موضوع نگاه کرده باشد.

آنچه می خوانید حاصل گفتگوی مختصر با محمد حسن اصفهانی، یکی از سربازان شهید شاطری در سال 1373 و در یکی از پادگان های نظامی است:

تقریبا سال 1373 بود که در پادگان لشگر صاحب الزمان تحت فرماندهی سردار شاطری در حال خدمت سربازی بودیم. آن زمان مباحثی از جمله تکریم سرباز و این حرف ها کمتر از زمان حاضر مطرح بود و اصولا پادگان های آموزشی نظامی پر بود از سخت گیری های بی مورد برخی فرماندهان.

در آن شرایط سردار شاطری،فرماندهی پادگانی را بر عهده داشت که از نظر جغرافیای بسیار حساس بود، چرا که با توجه به تحرکات شدید کوموله و جدایی طلبان منطقه، مرتبا مورد تهدید قرار می گرفت.

خاطره ی بنده از شهید بزرگوار شاطری برمی گردد به یکی از همین تهدیدات.

یک شب به دلیل احتمال ورود گروهی از کوموله ها به پادگان، آماده باش کامل داده شد و به سرعت دوشکاها را بر روی خودروها مستقر کردیم و به فرماندهی شخص شهید شاطری به محلی از پادگان که احتمال اختفای مهاجمین در آن جا زیاد بود حمله بردیم. این مکان، قسمتی از پادگان بود که توسط علف ها و گیاهان بلند کاملا پوشیده شده بود و ورود به این منطقه آن هم در شب خیلی خطرناک بود. در این شرایط بود که روحیه خط شکنی شهید شاطری، به جوش در آمد و در عین اینکه  تعداد سربازان زیاد بود، اجازه ورود هیچ یک از سربازان وظیفه به منطقه خطر را نداد.

ما ناگهان مشاهده کردیم شهید شاطری با یک تیربار ژ3 با پای پیاده در حالی که باصدای بسیار بلند، الله اکبر می گفت به دل منطقه زد، به طوری که ما به عنوان سربازان تحت امر وی هیچ موقع چنین فریادی از وی نشنیده بودیم. فرمانده بسیجی، پیاده در بین علف های بلند که از قامت یک انسان متوسط بلندتر بود، حرکت می کرد و فریاد الله اکبرش به همراه صدای تیربارش، آهنگ رشادت و استواری را در جان ما می نواخت. آن شب برای بنده و خیلی از همراهانمان درس بزرگی بود که چطور یک فرمانده خودش را جلو می اندازد تا مبادا به سربازان و نیروهایش آسیبی وارد نشود.

باید بگویم اینگونه رشادت ها که ما در زمان جنگ فقط نمونه های آن شنیده بودیم، آن شب دیدیم، و برای ما تازگی داشت و بسیار درس آموز.

جمعه 13 بهمن 1391

در فرهنگ عمومی مردم، این جمله بسیار رایج است که «دختر، بابایی است».پدران و مادرانِ دارای خانواده ریشه دار و سالم نیز به خوبی این حقیقت را درک کرده اند که دختران، علاقه ویژه و عمیقی به پدر خود دارند.دل کندن از فرزند دختر، همیشه برای یک پدر، دشوار تر از دل بریدن از پسران است.آن هم پدری که احتمال بی بازگشت بودن سفر خود را بدهد. با این اوصاف، چه حالی داشتند دخترکانی که در سال های دفاع مقدس شاهد بودند چگونه پدرانشان،مهیای جهاد می شوند و عازم میادین خون و آتش.

در تصویری که می بینید، پدری مزین به رزم جامه، در آیین اعزام به جبهه، در کنار همسر و دخترک خویش، گام برمی دارد. دخترک، دست را بر بازوی پدر حلقه کرده و نگاهی معصومانه به دوربین دارد. شباهت نگاه پدر به نگاه دخترش، حقیقتا تاثیرگذار است. خدا می داند که در آن لحظات، در قلبِ کوچک و بی آلایش دخترک چه می گذرد. به فدای دل های شکسته دختران به اسارت رفته آقا اباعبدالله(صلوات الله علیه)




جمعه 6 بهمن 1391

  همراه سه نفر از فرماندهان ارشد، برای بازرسی عازم بوکان شدم، بعد از بازرسی مقرها یکی از فرماندهان نگاهی به من کرد و گفت:

«شجاع! یکی از فرماندهان مقرها در بوکان شهید شده است و ما دنبال یک جانشین می‌گردیم.»

هنوز حرفش تمام نشده بود که فرمانده دیگری گفت:

«چه کسی بهتر از حسین شجاع». نگاهی به او کردم گفتم:

«چرا من؟ من که از عهده فرماندهی بر نمی‌آیم؟»

خندیدند و گفتند:

«ما، دراصل تو رو به همین منظور به بوکان آوردیم، حالا شما از زیر بار این مسئولیت شانه خالی می‌کنید.»

بالاخره با اصرار زیاد، فرمانده یکی از مقرها شدم.

در یکی از روزها که با نیروهایم وارد سنندج شدم. پس از انجام مأموریت در حال برگشت به بوکان بودم که به طور ناگهانی به طرف‌مان تیراندازی شد.

به نیروهایم گفتم:

«فورا سنگر بگیرید.»

سنگر گرفتند و با آنها درگیر شدند، من بلافاصله به فرماندهی سنندج اطلاع دادم و گفتم:

«نیروهای کوموله سر راه ما کمین کرده‌اند و در حال حاضر با هم درگیر شده‌ایم.»

فرمانده گفت:

«نگران نباش من الان نیروی کمی می‌فرستم.»

وقتی نیروهای کمکی به محل درگیری رسیدند، من مشغول بازرسی و تفتیش فرمانده کوموله‌ها بودم که به اسارت‌مان درآمده بود.

پس از بازجویی هر دو گروه به طرف بوکان حرکت کردیم و به طرف پادگان رفتیم.

پس از تحویل دادن آنها خداحافظی کردیم و دوباره به طرف بوکان برگشتم. در بین راه به ما خبر دادند که کوموله‌ها وارد یک روستا شده ا‌ند و حیوانات اصلی را ربوده‌اند و به عراق انتقال داده‌اند.

من به اتفاق نیروهایم به طرف روستا رفتیم و شبانه آنها را محاصره کردیم.

پس از محاصره، بازرسی خانه به خانه شروع شد، درحین بازرسی من وارد یک طویله شدم و چند لحظه بعد با یک کنده درخت بزرگی که، روی دوشم گذاشته بودم ازطویله بیرون آمدم و به طرف بچه‌ها رفتم.

نیروها خندیدند و گفتند:

«این دیگه چیه؟»

خندیدم و گفتم:

«سوغات ازطویله»

بازهم خنده‌کنان پرسیدند:

«جایی بهتر از طویله نبود که برایمان سوغات بیاوری؟»

علی وسط حرف‌مان پرید و پرسید:

«خب بگو ببینم این سوغات چی هست؟»

گفتم:

«عجله نکن به زودی می‌فهمی.»

حسن روی آن نشست و گفت:

«عجب صندلی خوبیه!»

گفتم:

«صندلی رو وارونه کن.»

حسن از روی آن بلند شد و کنده درخت را وارونه کرد. زیر آن یک دریچه بود.

گفتم:

« در، دریچه را باز کن.»

دریچه را باز کرد. داخل آن پر از اسلحه بود. کلت، فشنگ، نارنجک...! آنها را بین بچه‌ها تقسیم کردم و گفتم:

«به این می‌گن، سوغات طویله.»

بچه‌ها که از تعجب انگشت به دهان مانده بوند، پرسیدند:

«ازکجا فهمیدی؟»

گفتم:

«اولا مشخص بود. ثانیا این تجربه بار اولم نبود.

آن روز گذشت و پس از این مأموریت من برای دیدار خانواده به اصفهان رفتم و پس از بازگشت. چشمم به اعلامیه‌هایی که به در و دیوار شهر بوکان نصب شده بود افتاد. نوشته بودند:

«برای سر ابراهیم شجاع 150هزارتومان جایزه تعیین کرده‌ایم»

من با دیدن این اعلامیه مقاوم‌تر و استوارتر از پیش خودم را برای انجام وظیفه و شهادت آماده کردم.

 راوی: بخشی از کتاب یک کوله پشتی خاطره

پنجشنبه 28 دی 1391

 

جلسه فرماندهی در یکی از مقرها تشکیل می شد. دستور رسید. هیچ کس بدون کارت شناسایی وارد نشود. من به اتفاق یکی از بچه‌هایی که بچه یزد بود نگهبانی دم در را به عهده گرفتیم.

کنترل کارت ها به عهده من بود. فرماندهان یکی یکی با نشان دادن کارت شناسایی وارد محوطه می شدند و از آنجا به محلی که جلسه برگزار می شد، می رفتند.

نگاهم به در بود. یک ماشین جیپ جلوی در نگهبانی توقف کرد. قصد ورود به محوطه را داشت.

جلو رفتم و گفتم: "لطفا کارت شناسایی."

گفت: "ندارم."

گفتم:"ندارید؟"

گفت:" نه ندارم."

گفتم:" پس باعرض معذرت اجازه ورود به جلسه رو هم ندارین!"

دستش را روی شانه راننده زد و گفت: "حرکت کن:

جلویش ایستادم و گفتم:" کجا؟"

گفت:"تو محوطه"

گفتم: "نمی شه"

گفت: "بهت میگم بروکنار."

گفتم:"نه آقا نمیشه."

گفت:"چی چی رو نمیشه، دیرم شد."

محکم واستوار جلویش ایستادم و به دوستم گفتم:

"آماده باش هر وقت گفتم، شلیک کن."

دوستم اسلحه رابه طرف ماشین گرفت و با لهجه زیبای یزدی دو سه بار گفت: "رضایی بزنم یا می زنی؟ رضایی بزنم یا می زنی؟"

وقتی راننده جدیت مان را دید گفت: "حاجی، این آقای بسیجی، شوخی سرش نمی شه!"

دست برد. داخل جیبش و کارتش را بیرون آورد و گفت: "بفرمایید این هم کارت شناسایی!"

مشخصات کارت را با دقت خواندم:

نوشته بود:

"حاج حسین خرازی.

گفتم:"ب ب ببخشید آقا من فقط به وظیفه ام عمل کردم."

حاجی خندید وگفت :" آفرین بر شما رزمندگان، وظیفه شناس"

بعد از آن هر وقت مرا می دید. می خندید و گفت: "رضایی بزنم یا می زنی؟"

 راوی:بهرام رضایی

پنجشنبه 21 دی 1391

شب‌های عملیات، شب قدر بود برای اونایی که سبکبال بودند. اینها روح مجرد و ملک نبودند. بلکه انسانهایی بودند که از خود رها شده بودند و می‌رفتند که روی سکوی پرواز قرار بگیرند و به معشوقشون برسند.

ما روضه خون‌های گردان‌ها، کارمون رو خوب بلد بودیم. مثل تدارکات که شب عملیات جیره جنگی و غذاهای خوب می‌داد. البته غیر اون غذاهایی که مسموم شده بود و بچه های لشگر ده یادشون میاد که شب عملیات کربلای 5 اون چلو گوشت، توی مشمای فریزر چه کرد با اونها، که اینجا جای گفتنش نیست.

از بعضی از فرمانده گردان‌ها شنیدم که درحین درگیری در 5 ضلعی شلمچه هر وقت ستون نیروها به دلیلی زمین‌گیر می‌شد، وقت حرکت بعضی از نیروها برای قضای حاجت پخش و پلا شده بودند.

کلام گم نشه؛ ما روضه خونها، اشعار ناب و پر زورمون رو شب عملیات خرج می‌کردیم.

شب کربلای 5 بود که برای بچه هایی که به خط می‌رفتند و ریا نشه خودم هم یکی از اونها بودم. میخوندم که

 

خوشا سیمای آن دلدار دیدن

حضور حضرت مهدی رسیدن

کنار یار در سنگر نشستن

سلامی گفتن و پاسخ شنیدن

 

این اشعار اشک خودم رو اول در می‌آورد و بعد اشک بچه هارو. و آخر این اشعار اینجوری تموم می‌شدکه:

 

نوای نینوا دارد بسیجی

صدای آشنا دارد بسیجی

درون جبهه میبینی که در سر

هوای کربلا دارد بسیجی

به روی سینه و پشت بسیجی

نوشته یا زیارت یا شهادت

 

شاید شمای خواننده، این متن رو تا اینجا خوندی خسته شدید اما اونایی که داشتند می‌رفتند تا در حجله شهادت، مرگ رو به بازی بگیرند آنقدر با اشتیاق گوش می‌دادند و مثل باران اشک می‌ریختند.

به یکیشون گفتم: میگن مرگ هول داره، شهادت که اوج سعادته، چرا اینقدر گرفته ای؟ اون که شهید هم شد گفت:دستم خالیه...

اینها مقدمه شد برای معرفی یک شهید تخریبچی که بچه خرانه بود. خزانه جنوب ترمینال جنوبه. خونه این شهید توی کوچه تنگی است که به قول جنوب شهری ها کوچه آشتی کنونه.

شاید کل خونه اونها چهل متر نباشه اما از این محل دلاور مردانی جبهه رو عطراگین کردند که نام اونها نقل محافل عرشیان است.

شهید صبرعلی کلانتر قبل از عملیات کربلای 1 وارد گردان تخریب لشگر ده شد. در قدم اول که خودش رو معرفی کرد و گفت من بچه خزانه ام و از نوع شرورش هستم، بعضی ها گفتن فضای معنوی تخریب جای امثال این بچه ها نیست. اما صبر علی به ظاهر کم سواد در ظرف یکی - دو ماه آنچنان اوج گرفت که اخلاص از سر و روش می‌بارید. هر جا کار بود صبرعلی سر ستون بود، تا اینکه بعد از کلی دعا و ثنا نامش جزء غواصان خط شکن عملیات کربلای 5 خونده شد. آنقدر ذوق کرد و خوشحال شد که دو سه تا ماچ آب دار نثار من کرد. اما مشکل این بود که قدش بلند بود و لباس غواصی اندازه اش نبود. 

صبرعلی برای خودش یک دست لباس جور کرد و مهیای عملیات شد. شب عملیات کربلای 5 برای زدن معبر و باز کردن موانع مقابل دژ شلمچه  با گردان حضرت علی اکبر(ع) حرکت کرد. صبرعلی علاقه زیادی به خانوم حضرت زهرا(س) داشت و نام بی بی دو عالم بر زبانش بود که گلوله های دشمن در داخل آبگرفتگی مقابل دژ شلمچه سینه و پهلویش را دریدند.

او در نیمه شب  19 دیماه 65 در عملیات کربلای 5 آسمانی شد.


عکس بالا نزدیک غروب روز 18 دیماه 65 گرفته شده. پشت سر ما عقبه گردان‌های و واحدهای عملیاتی لشگر ده سیدالشهداء(ع) معروف به پل های هفتی - هشتی است. اینجا سکوی پرواز اکثر شهدای کربلای 5 لشگر ده سیدالشهداء(ع) است. این حقیر پشت وانت در حال کشیدن لپ حاج محمد تیموری هستم، شهید مجید سیب سرخی هم به زور خودش رو توی عکس جا داد و نفر اول سمت راست قرار گرفت و شهید صبرعلی کلانتر با کلاه آبی به سر و شال مشکی به گردن داخل وانت ایستاده. میرود تا ساعاتی دیگر مهمان ملکوتیان شود.

* راوی: جعفر طهماسبی

  • تعداد صفحات :36
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

آرشیو موضوعی


آخرین پست ها


نویسندگان



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داغ کن - کلوب دات کام
\
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic