پلاک یعنی هویت

Freedom Is Not Free -- آزادی رایگان نیست

شنبه 18 دی 1389

پیشونی بندها رو با وسواس زیر و رو می کرد

پرسیدم: دنبال چی میگردی؟

گفت: سربند یا زهرا!

گفتم : چه فرقی داره یکیشو بردار ببند دیگه!

گفت: نه!... آخه من مادر ندارم!!!



این پست به عنوان پست ثابت در نظر گرفته شده و پست های جدید

زیر این پست قرار میگیرند.

پنجشنبه 24 مرداد 1392

بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون

 

خدایا، خدایا، تو را به جان مهدی (عج) تا انقلاب مهدی (عج) خمینی را نگهدار. به خدا قسم من از شهدا و خانواده شهدا خجالت می‌کشم، وصیت نامه بنویسم. حال سخنانم را برای خدا در چند جمله انشاالله خلاصه می‌کنم.

خدایا مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده.

خدایا، همسر و فرزندانم را به تو می‌سپارم.

خدایا، در این دنیا چیزی ندارم، هر چه هست از آن توست.

پدر و مادر عزیزم، ما خیلی به این انقلاب بدهکاریم.

 

عباس بابایی

22 /4/ 1361

21ماه مبارک رمضان

چهارشنبه 16 مرداد 1392

شهید بابایی ماجرای فارغ التحصیلی از دانشکده خلبانی آمریکا را چنین تعریف کرده است: «دوره خلبانی ما در آمریکا پایان یافته‌ بود، ولی به دلیل گزارش‌هایی که در پرونده خدمتم درج شده بود، تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی‌دادند، تا این که روزی به دفتر مسئول دانشکده ـ که یک ژنرال آمریکایی بود ـ احضار شدم و به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست که بنشینم. پرونده من در جلو او‌ روی میز بود.

ژنرال آخرین فردی بود که باید نسبت به ‌رد یا پذیرشم‌ اظهار‌نظر می‌کرد. او پرسش‌هایی کرد که من پاسخش را دادم. از پرسش‌‌های ژنرال بر‌می‌آمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد. این دیدار ارتباط مستقیمی با آبروی ‌من داشت، زیرا احساس می‌کردم که رنج دو سال دوری از خانواده و شوق برنامه‌هایی که برای زندگی آینده‌ام در دل داشتم، همه در یک لحظه در حال ‌نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم.



در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در‌آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام‌ از ژنرال خواست ‌برای کار مهمی به بیرون از اتاق برود. با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه کردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، کاش در اینجا نبودم و می‌توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد.

گفتم که هیچ کار مهمی بالا‌تر از نماز نیست، همین جا نماز را می‌خوانم. انشاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد.

به گوشه‌ای از اتاق رفتم و روزنامه‌ای را که همراه داشتم، به زمین انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه می‌دهم، هر چه خدا بخواهد‌‌، همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام کردم و در حالی که ‌روی صندلی می‌نشستم از ژنرال معذرت خواهی کردم.

ژنرال پس از چند لحظه سکوت نگاه معناداری به من کرد و گفت: چه می‌کردی؟ گفتم: عبادت می‌کردم. گفت: بیشتر توضیح بده. گفتم: در دین ما دستور بر این است که در ساعت‌های معین از شبانه‌روز باید با خداوند ‌نیایش کنیم و در این ساعات زمان آن فرا رسیده بود. من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم.

 ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت: همه این مطالبی که در پرونده تو آمده مثل اینکه راجع به همین کارهاست. این طور نیست؟ پاسخ دادم: آری همین طور است. او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود که از صداقت و پایبندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمریکا خوشش آمده است. با چهره‌ای بشاش، خود‌نویس را از جیبش بیرون آورد و پرونده‌ام را امضا کرد. سپس با حالتی احترام آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز کرد و گفت: به شما تبریک می‌گویم. شما قبول شدید. برای شما آرزوی موفقیت دارم. من هم متقابلاً از او تشکر کردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی که رسیدم به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من داده بود، دو رکعت نماز شکر خواندم‌».

جمعه 21 تیر 1392

این روزها دیگه روزه برخی بدون ربنای شجریان قبول نیست ...
یه سری هم که کلا افسردگی گرفتن از فقدان ربنای شجریان ...


خبرهای پراکنده ای هم از سراسر کشور به گوش میرسه که یه عده کثیری از طرفداران استاد اعتضاب روزه کردن و دیگه روزه نمیگیرن بدون ربنای شجریان .... !!!

اما با توجه اظهارات جالب آقای شجریان مبنی بر اینکه این مذهب هستش که باعث عقب موندگی و جلو پیشرفت و موسیقی و اینا رو گرفته و تصاویر جالبی که ایشون با نسوان و بهاییان و ... منتشر شده دوست دارم یه روایت که زبان حال برخی دوستان هست بذارم :



کمیل نیمه شبی همراه حضرت علی علیه السلام در تاریکی شب از کوچه های کوفه عبور می کردند تا به خانه ای رسیدند از آن خانه صدای تلاوت قرآن به گوش می رسید، معلوم بود مرد پارسایی از بستر راحت برخاسته و باصدایی دانشین و پرشور قرآن می خواند آن چنان که گریه و بغض گلویش را گرفته بود کمیل سخت تحت تأثیر آن صدا قرار گرفت آن مرد این آیه را می خواند: {آیا کسانی که در زیورهای دنیا غرق هستند بهترند} یا آن کسی که در ساعات شب به عبادت مشغول است و در حال سجده و قیام، از عذاب آخرت می ترسد و به رحمت پروردگارش امیدوار است؟! بگو آیا کسانی که می دانند یکسان هستند؟! تنها خردمندان متذکر می شوند}.

وقتی کمیل این آیه را با آن صدای پرسوز می شنید، چنان دگرگون شد که با خود گفت: ای کاش مویی بر بدن این قاری می شدم و صدای قرآن او را می شنیدم! حضرت علی علیه السلام از دگرگونی حال کمیل به خاطر آن صدای پرسوز و گداز آکاه شد و به او فرمود: ای کمیل! صدای پراندوه این قاری تو را حیران و شگفت زده نکند؛ چرا که او از دوزخیان است و بعد از مدتی راز این سخن را به تو خواهم گفت.

این سخن مولا، کمیل را از دو جهت شگفت زده کرد؛ یکی این که حضرت از دگرگونی درونی کمیل خبر داد و دیگر این که او را از دوزخی بودن آن خواننده ی قرآن باخبر کرد.

مدتی گذشت تا این که جنگ نهروان پیش آمد. در این جنگ کسانی که با قرآن سر و کار داشتند علی علیه السلام را کافر خواندند و با او به جنگ برخاستند. کمیل چون سربازی جانباز همراه علی علیه السلام بود و علی که شمشیرش از خون آن کوردلان مقدس مآب سیراب شده بود، متوجه کمیل شد، ناگهان نوک شمشیرش را بر سر یکی از هلاک شدگان فرود آورد و فرمود: ای کمیل! آن کسی که در آن نیمه شب قرآن را با آن سوز و گداز می خواند همین شخص است.
کمیل سخت تکان خورد و به اشتباه خویش پی برد و دانست که نباید صدای قرائت زیبا و ظاهر افراد او را گول بزند. او در حالی که بسیار ناراحت بود، خود را روی قدم های بارک حضرت انداخت و از خدا طلب آمرزش کرد .

پ.ن: علاوه بر صدای زیبا ، خود خواننده هم مهم بود برای همین صدای زیبا در آن شب هیچ تاثیری بر حضرت امیر نداشت چرا که بر باطن و اصل موضوع احاطه داشتند.

فقط صدای زیبا کافی نیست ... روح حاکم بر صدا هم مهم است ...

منبع: وبلاگ مقتدر مظلوم

جمعه 7 تیر 1392



در سال های دفاع مقدس، در گرمای طاقت فرسای جبهه های جنوب، کمپوت میوه جات، طرفداران بسیاری داشت، خصوصا کمپوت گیلاس. به دلیل بالا بودن طالبانِ کمپوت گیلاس و کم بودن آن در محموله های ارسالی، معمولا در هنگام توزیع، به نفرات آخر تنها کمپوت سیب و گلابی می رسید. در چنین مواقعی و در فضایی دوستانه، کش رفتن کمپوت گیلاس از بچه های دیگر یا مبادله ی یک کمپوت گیلاس در ازای چند کمپوت سیب یا گلابی، بالا می گرفت و خلاصه رزمندگان، بازار بورس کمپوت تشکیل می دادند و صفا می کردند.گاهی نیروهای یک دسته یا یک گروهان، کمپوت های سیب و گلابی خود را روی هم می گذاشتند و با تعداد کمتری کمپوت گیلاس از همرزمان دیگر معاوضه می کردند و کمپوت های گیلاس را در ظرف های کوچکتر تقسیم کرده و بین هم توزیع می کردند.
درعکسی که می بینید، رزمنده ای با ظاهر شیطنت آلود، شش عدد کمپوت گیلاس در دست دارد که معلوم نیست در بازار بورس کمپوت، با چند کمپوت سیب و گلابی معاوضه کرده است. یاد آن روزهای خوب بخیر

جمعه 31 خرداد 1392

اوایل سال72 بود، در گرمای فكه، در منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی بین كانال اول و دوم مشغول كار بودیم، چند روزی بود شهید پیدا نكرده بودیم. هر روز صبح اول زیارت عاشورا می خواندیم، بعد كار را شروع می كردیم، اما گره كار را پیدا نمی كردیم. مطمئن بودیم در توسل های مان اشكالی وجود دارد. آن روز صبح كسی كه زیارت عاشورا می خواند توسل پیدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم(ع) و كرامات ایشان. در میان مداحی از امام رضا(ع)طلب كرد كه دست ما را خالی بر نگرداند؛ مایی كه همه خواسته مان برگرداندن این شهدا به آغوش خانواده های شان بود. روز به پایان می رسید و چیزی به تعطیل كردن كار و برگشتن به مقر باقی نمانده بود، داشتیم ناامید می شدیم، خورشید می رفت تا پشت تپه های ماهور پنهان شود. با آخرین بیل كه در زمین فرو رفت، روزی آن روز نصیب مان شد. تكه ای لباس توجه مان را جلب كرد، با سر و صدای بچه ها، همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام پیكر شهید را از خاك بیرون آوردیم؛ شهیدی آرام خفته به خاك.
یكی از جیب های پیراهن نظامی اش را كه باز كردیم تا كارت شناسایی و مداركش را خارج كنیم، در كمال حیرت و تعجب آینه ای كوچك دیدیم كه در پشت آن، تصویری نقاشی شده از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته بود. از آن آینه هایی كه در مشهد اطراف حرم می فروشند. اشك های مان سرازیر شد. جالب تر و سوزناك تر این كه از روی كارت شناسایی اش فهمیدیم نامش «سیدرضا» است، شور وحال عجیبی بر بچه ها حكمفرما شد. شهید را كه به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند نزد مادرش تا راز این مسئله را دریابند. مادر بدون اینكه اطلاعی از این امر داشته باشد، گفت: پسر من علاقه و ارادت خاصی به امام رضا(ع) داشت و...
سال74 هم كه با بچه ها در منطقه كار می كردیم، بیل مكانیكی را مقداری از جاده خارج كردیم تا به آن طرف تر برویم ولی دستگاه خاموش شد و هر كاری كردیم، راه نیفتاد. گفتم حتماً گازوئیل تمام كرده رفتیم كه از مقر گازوئیل بیاوریم. در حالی كه ما رفته بودیم، راننده دستگاه را كار می اندازد و می گوید تا بچه ها بیایند با دو سه بیل خاك را جست وجو می كنم. در همان اولین فرو رفتن بیل به زمین پیكر یك شهید نمایان می شود... درست همان جایی كه دستگاه خاموش شده بود!
 

  • تعداد صفحات :36
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

آرشیو موضوعی


آخرین پست ها


نویسندگان



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داغ کن - کلوب دات کام
\
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic