تبلیغات
پلاک یعنی هویت

پلاک یعنی هویت

Freedom Is Not Free -- آزادی رایگان نیست

شنبه 18 دی 1389

پیشونی بندها رو با وسواس زیر و رو می کرد

پرسیدم: دنبال چی میگردی؟

گفت: سربند یا زهرا!

گفتم : چه فرقی داره یکیشو بردار ببند دیگه!

گفت: نه!... آخه من مادر ندارم!!!



این پست به عنوان پست ثابت در نظر گرفته شده و پست های جدید

زیر این پست قرار میگیرند.

یکشنبه 2 بهمن 1390

سلام آقاجون! من چارسالمه. من شما رو خیلی دوست دارم. خیلی خوشحالم که امشب اومدی خونمون. فقط نمی دونم چرا بابا مصطفام هنوز نیومده.
مامانم میگه بابات رفته یه مسافرت و شاید به این زودی ها نیاد. اما نمی دونم چرا وقتی این حرفو به من می زنه روشو از من برمی گردونه و شونه هاش تکون می خوره و بعد که من می رم تا از جلو صورتشو ببینم، چشماش خیلی قرمز شده و صورتش هم خیسه!

این روزا مامانم خیلی صورتشو می شوره.نمی دونم چرا نگاش یا به منه یا به قاب های رو تاقچه و یا به در خونمون که بابا زنگ بزنه.امشب که شما اومدی خونمون من می خوام یه رازو به شما بگم. من و بابام چند روز قبل یه قول مردونه به هم دادیم. اون شبی که بابام می خواست بره مسافرت یواشکی در گوشم گفت من و تو مثل دو تا مرد باید با هم صحبت کنیم و قول هایی به هم بدیم و هیچ کسی هم از اون با خبر نشه. من هم به اون قول مردونه دادم و حتی به مامانم هم نگفتم.بابا مصطفام با دو تا دستاش شونه هامو چسبید و صورتشو آورد دم گوشمو گفت: پسرم تو دیگه بزرگ شدی و مرد این خونه ای. باید به من قول بدی مثل یه مرد به مامانت کمک کنی. مامانتو اذیت نکنی. به حرفاش گوش بدی. بهش کمک کنی و نذاری یه وقتی از دست تو ناراحت بشه.

منم گفتم بابا یه شرط داره و اون اینه که وقتی از مسافرت برگشتی اون ماشین پلیس چراغ دارو برام بخری. تو این چند روزی که بابا مصطفام نیست دلم خیلی براش تنگ شده مخصوصا برا اون خنده هاش. اما عیبی نداره...

من هم هر وقت دلم براش تنگ می شه مثل بابام میام لب تاقچه و به عکس شما نگاه می کنم. آخه بابا مصطفام هر وقت خیلی خسته بود و ناراحت، می اومد کنار تاقچه و با شما صحبت می کرد. نزدیک شما که میومد لبهاش تکون می خورد.

بعضی وقت ها هم که خیلی خسته بود شونه هاشم تکون می خورد. فکر کنم مامانم هم این روزها خیلی خسته است که مثل بابام شونه هاش تکون می خوره و چشماش قرمز می شه!بابام با شما آهسته صحبت می کرد. من که چیزی از حرف های شما دو نفر سر در نمی آرم اما اینو می دونم بابا مصطفام هر وقت با شما صحبت می کرد تا خیلی روزای بعد خوشحال بود.

اگه ده شب هم کار می کرد عین خیالش نبود.فکرشو کن اگه بابام مسافرت نبود و امشب خونه بود و شما رو می دید دیگه چی می شد. از خوشحالی بال درمیاورد و دیگه هر چی من بهش می گفتم ، می گفت چشب پسرم ،چشب عزیزم. هر چی می خواستم برام می خرید. من یه ماشین پلیس می خام که دشمنا رو تعقیب کنم. اما بابام میگه بزار بزرگتر بشی اونوقت برات می خرم.اما...

وقتی بابام بیاد و بفهمه شما خونمون اومدید و اون نبوده ،خیلی ناراحت می شه . شاید هم اونقدر ناراحت بشه که تا چند روز دیگه به حرفام گوش نده... اما نه!

بابا مصطفام خیلی مهربونه... وقتی بیاد و بوی عطر شما رو ببینه که توی خونه و محلمون پیچیده، مطمئنم به همه حرفام گوش می ده. بابام میگه شما بوی بهشت میدی. بابام همیشه از بهشت میگه...یه وقت نکنه این دفعه که مسافرت رفته، رفته باشه بهشت...!

البته به نظر میرسد این یک متن ادبی زیبا باشد تا واقعیت

یکشنبه 18 دی 1390

عبدالحمید صالح نژاد به سال 1342 در دزفول (یا به قولی دزفیل) متولد شد و 24 سال بعد ، با لباس پاسداری از انقلاب اسلامی ، در ساحل غربی اروند رود ، پنجه بر طاق عرش گرفت و بر دوش ملائک نشست. او در زمان جاودانگی ، فرماندهی گردان حمزه سیدالشهدا از لشکر 7 ولی عصر(صلوات الله علیه) را بر عهده داشت. آن چه می خوانید متن کامل تنها وصیت نامه ی به جا مانده از آن فرزانه ی در خون طپیده است:


بسم‌الله الرحمن الرحیم

شهادت مى‌دهم به یكتایى پروردگار تبارك و تعالى و اینكه محمد (ص) رسول او و على(ع) جانشین به حق رسول اكرم(ص) مى‌باشد. طبق معمول باز مى‌خواهم به جبهه بروم و گفتم براى چندمین بار وصیت‌نامه بنویسم شاید این بار فرجى باشد.

داشتم فكر مى‌كردم كه انسان فقط یك بار است كه خوب به جبهه مى‌رود و آن وقتى است كه به شهادت مى‌رسد. هر چند سال ها كه در جبهه باشد و اجر شهید را هم بگیرد ولى آن یك بار است كه انسان با همه اخلاص پا را به جبهه مى‌گذارد و فكر مى‌كنم كه همه آن جبهه رفتن ها براى پاكسازى كاملى است كه براى یك لحظه آخر بوجود مى‌آید و من مطلب را با ماندن در جبهه و حسرت بر رفتن شهیدان براى خودم به اثبات رسانده‌ام، من چه باید وصیت كنم تا حق تمام مردم را اداء كرده باشم ، الا وصیت بر حفظ اسلام و شناخت فرهنگ آن و دل را با غلتیدن در برنامه‌هاى مكتب به اطمینان رساندن؟

بعضى شما انسان هاى قالبى به كجا مى‌روید؟ شمایى كه بندهاى دلتان را با بندهاى دنیا محكم گره كرده‌اید و با آرزوهاى پى‌درپى عمرى دراز را براى خود محاسبه كرده‌اید و خود را در قالب هاى محكم كرده‌اید كه هیچ دردى از این رنج هاى انسان هاى محروم را درك نمى‌كنید و با مربوط دادن حفظ این جبهه‌ها به دیگران خود را از آن ساقط كرده‌اید و گوش خود را گرفته‌اید تا نداى پى‌درپى امام را و گریه‌هاى دردآلود مادران شهید را و كودكان یتیم را نشنوید و چشم هایتان را بسته‌اید تا مصیبت هاى مردم را به چشم نبینید تا خود در كنار همسرانتان آرام بیاسایید. دگر باز ایستید كه به قول على(ع) هیچ چیز این بندهاى دنیا را از جان شما پاره نمى‌كند الا در زیر دندان مصیبت ها. بعضى‌ها ,كمى سستى تن و روح را بشكنید و هجوم روحى داشته باشید كه خداوند همه ما را در راه عشق آزمایش مى‌كند.

خداوندا ! خود شاهدى كه حق هیچكس از دوستان و خانواده‌ام را اداء نكرده‌ام. اى كاش مى‌توانستم حق ولى فقیه و رهبرم را اداء كنم و اى كاش مى‌توانستم مفهوم گریه‌هاى نیمه شب امام را درك كنم. اى كاش دردى از دردهاى این مردم معصوم را درمان مى‌كردم. و اى كاش مى‌توانستم حق محبت هاى دوستان را اداء مى‌كردم.

خدایا ! هر كدام از این برادران كه در جبهه به شهادت مى‌رسیدند مى‌دانى كه خدایا زخمى بر قلبم به جا مى‌گذاشتند تا جایى كه خدایا تقاضاى مرگ مى‌كردم و تنها وصایا و هدف آنها بود كه مرا آرامش مى‌بخشید.

خداوندا ! ملت ما را آن چنان ایمانى عطا كن تا در جریانات پیچیده اجتماعى فرو نریزند و آنچنان ایمانى به مجاهدان همراه با فرهنگ عطا كن تا انعطاف هاى سخت جبهه‌ها آن ها را نلرزاند و رهبر ما را با جوان هاى ما پیوندى آهنین عطا فرما.

دو سوم از تمام دارائیم را به همسرم و بقیه را به پدر و مادرم تحویل دهید و والدینم، همسرم را مثل دختر خودشان نگهدارى كنند و حتما همسرم در تربیت فرزندم كوشا باشد و این جریانات در روح تو تأثیر نكند و از فاطمه‌گونه بودن تو در این زندگى سخت ما تشكر و قدردانى بسیار مى‌كنم.

و من الله التوفیق.

حمید صالح‌نژاد

روحمان با یادش شاد

جمعه 13 آبان 1390

آن که فهمید

رانندة آژانس بود. سن‌و‌سالش حدود پنجاه را نشان میداد، شاید هم بیش‌تر. همین‌که دهان باز کرد و گفت، ببخشید آقا! کجا تشریف میبرید؟، فهمیدم. با آن لهجة غلیظی که داشت، راحت می‏شد فهمید. کمی جابه‌جا شدم و پرسیدم: «ببخشید آقا! شما ارمنی هستید؟»

راحت و خونسرد گفت: بله! چه‌طور مگه؟

ـ هیچی، همین‌جوری. حتماً بچة شیرمردی.

برگشت، با لبخند نگاهی کرد و گفت: «از کجا فهمیدی؟»

ـ خُب ارامنه یا توی مجیدیه زندگی میکنند یا توی خیابان شیرمرد.

ـ نه خُب! جاهای دیگر هم هستند.

ـ ولی شما اهل شیرمردی.

ـ خود شیرمرد که نه. خیابان پدرثانی مینشینیم.

صحبتمان گل انداخت که بی‌مقدمه گفت: «من از دین شما مسلمان‌ها، عاشق دو تا امام هستم.»

خیلی برایم جالب بود که یک ارمنی عاشق دو تا از امامان ما بود. اصلاً اجازه نداد بپرسم کدام؛ ادامه داد: «پیش از انقلاب توی پادگانی اطراف مشهد سرباز بودم. هم‌خدمتی‌هایم ارادت خاصی نسبت به امام رضا(ع) داشتند. یک شب حال یکی از سربازها خیلی خراب شد. دکتر پادگان که فقط بلد بود آمپول بزند، گفت: «این پسر تا صبح دوام نمیاورد.»

وسیله و امکاناتی هم نداشتیم که او را به شهر ببریم. بی‌چاره داشت بال‌بال میزد. رفقایش بالای سرش نشسته بودند و زار زار گریه میکردند. یک‌دفعه همه‌شان با هم داد زدند: «یا امام رضا(ع)!، شما غریبی. این هم این‌جا غریب است، خودت این جوان را به مادرش ببخش.»

من به امام رضا(ع) احترام میگذاشتم، ولی آن اعتقادی را که آن‌ها داشتند، نداشتم. گرفتم خوابیدم، ولی آن‌ها شروع کردند به دعا و راز و نیاز. هنوز هوا روشن نشده بود که با سروصدای آن‌ها از خواب پریدم. اصلاً باورم نمی‏شد. آن‌که گفته بودند مردنى است، از همه سرحال‌تر بود؛ شنگول شنگول. از آن روز به بعد، هروقت میروم مشهد، می‏گویم، آقا دمت گرم!»

ـ خب آن امام دیگر کدام است؟

ـ این را که دیگر خودت باید بدانی؛ امام حسین(ع). خودم و خانواده‌ام عاشقش هستیم. خانة ما نزدیک مسجدالرضا(ع) است. ماه محرم که میشود، همه مان برای آقا مشکی می‏پوشیم. شاید باور نکنی، برو از رفقای خودت توی همان مسجد بپرس، وارطان کیه؟ ماه محرم، من پای سماور هستم، چای میدهم دست عزادارها. اگر یک شب شام هیأت را به خانه نبرم، زن و بچه ‏ام می‏ریزند دم مسجد، که ما امشب شام آقا را نخورده‌ایم.»

بغض گلویم را گرفته بود. این کی بود و ما…

آن‌که نفهمید

سه‏ شنبه شب، ۳۰ فروردین، در خانة یکی از آشنایان، توفیق یا نکبت، هرچه که بود، نشستم پای ماهواره. در آن روزها که ارتش عراق به پادگان «اشرف» حمله کرده و انتقام قتل‌عام مردم عراق در زمان صدام را از منافقان گرفته بود، خیلی مشتاق بودم که تصاویری از آن‌ها را ببینم. شبکة تلویزیونی «سیمای آزادی منافقان» گزارش مستندی از کشته شدن تعدادی از منافقان توسط ارتش عراق را پخش میکرد. ناخواسته یاد وقتی افتادم که مردم کُرد شمال و شیعیان جنوب عراق، علیه صدام قیام کرده بودند و چیزی نمانده بود که پیروز شوند. منافقان سوار بر تانک‌ها و نفربرهای تا دندان مسلح، درحالی‌که وانمود می‌کردند جزو انقلابیان هستند، وارد شهرها شدند و هنگامی‌که مردم به استقبالشان آمدند، همه را به رگبار بستند و تعداد زیادی زن و بچه را به خاک و خون کشیدند؛ آن هم کجا، جایی که اصلاً کشور خودشان نبود.

یکی از منافقان قدیمی داشت لحظه‌های آخر مثلاً شهادت یکی از دوستانش به نام اکبر را با آب‌وتاب تعریف می‌کرد.

ـ توی درگیری گلوله‌ای به سینة اکبر خورد. بغلش کردم تا ببرمش توی آمبولانس. همین‌طور که داشت توی بغلم آخرین نفس‌ها را می‌کشید، مدام فریاد میزد، یا مریم مقدس(س)!

خیلی جالب شد. اسمش اکبر بود، ولی در آخرین لحظه‌های جان دادن فریاد می‌زد، یا مریم مقدس(س)! فکر کردم حتماً مسیحی بوده و حضرت مریم(س) را صدا میزده است، ولی راوی ادامه داد: «اکبر فریاد میزد، یا مریم مقدس(س) و خواهر «مریم رجوی» را صدا میزد…

واویلا! منافقی که ادعای مسلمانی و مثلاً شیعگی داشت، در لحظة جان دادن، به جای شهادتین و الله‌اکبر، فریاد میزند یا مریم مقدس، و مریم رجوی را صدا میزند و جان به شیطان تقدیم میکند!

 

پی نوشت:

حمید داودآبادی

ماهنامه امتداد

جمعه 22 مهر 1390

مطلبی که میخونید بخشی از کتاب «شهادت‌نامه»های فرهنگ جبهه، مربوط به نامه‌های عاشقانه رزمندگان به همسران‌شان است. نامه‌هایی کوتاه که از عمق جان رزمندگان نشأت گرفته بود و سرشار محبت و احساس مردانی است که تا لحظاتی دیگر در نبردی سخت باید همه خشم و صلابت خود را جایگزین محبت‌های الهی خود می‌کردند.
 
برای رضای خدا و پیروزی اسلام از همسر مهربانم جدا شدم
--------------------------------------------------------------------------
 
همسر عزیزم! حالا که این نامه را برای تو می‌نویسم لحظاتی قبل از آغاز عملیات است. خدا خودش شاهد است که فقط برای رضای او و پیروزی اسلام و مسلمانان و نابودی کفار، لباس رزم پوشیدم و از تو همسر مهربان و شفیق و نازدانه‌ام جدا شدم و هجرت کردم به سوی جبهه‌های نور. خداوند انشاء‌الله به تو صبر عطا کند. 
 
مرا ببخش که 2 هفته پس از ازدواج شما را ترک کردم 
-------------------------------------------------------------------
 
همسرم! از اینکه 2 هفته پس از ازدواجمان شما را ترک کردم، حلالیت می‌طلبم. بارها به جبهه آمده‌ام و هربار به رضای خدا امید داشتم که به کرم خودش مرا ببخشد و انشاء‌الله که بخشیده است. 
 
خیلی دوست داشتم یک‌بار دیگر شما را ببینم
---------------------------------------------------------
 
همسر مهربانم! از طرف من، یوسف، جگرگوشه و پاره تنم را با احساس فراوان ببوس و هر وقت او را می‌بینی به یاد من بیفت، زیرا او یادگاری ما دوتاست. هر وقت که به یاد خنده و بازی‌هایش می‌افتم قلبم برایش پرپر می‌زند. خیلی دوست داشتم یک بار دیگر شما دوتا را ببینم، ولی بالاتر از شما دوتا باید می‌رفتم به ملاقات کسی که از شما بیشتر دوستش دارم. شما هم او را بیشتر از من و هرکس دیگری دوست دارید و روزی به سوی او خواهید رفت. ولی من می‌روم تا وسایل مسافرت شما را از خداوند تبارک و تعالی با التماس بخواهم و فراهم کنم. 
 
خوب می‌دانی که بسیار مشتاق توام
-----------------------------------------------
 
هرچه در زندگی دارم برای شماست. مقداری وسایل آهنگری دارم با یک موتور گازی و وسایل زندگی که مشترک است و برای شما. امیدوارم که مهر خود را حلال کنی و هرگز فکر نکن که تو را دوست نداشته‌ام، خودت خوب می‌دانی خیلی مشتاق شما هستم.


منبع:رجا

جمعه 15 مهر 1390

بر روی سنگ قبرشهید رضا نادری به توصیه خودش این چنین نوشته شده است : ای برادر! به کجا می روی؟کمی درنگ کن.آیا با کمی گریه و یک فاتحه شما بر مزار من و امثال من، مسئولیتی را که بارفتن خود بر دوش تو گذاشته ایم از یاد خواهی برد یا نه؟ ما نظاره گر خواهیم بود که تو با این مسئولیت سنگین چه خواهی کرد؟

  • تعداد صفحات :29
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

آرشیو موضوعی


آخرین پست ها


نویسندگان



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داغ کن - کلوب دات کام
\